مدام گوشی‌های‌مان را چک می‌کنیم. آیکون پیامک‌ها را نگاه می‌کنیم تا مطمئن شویم کسی به ما پیامک نداده است. صفحات‌مان را در رسانه‌های اجتماعی بالا و پایین می‌کنیم؛ بارها دایرکت‌ها، اعلان‌ها، کامنت‌ها و همه چیز را چک می‌کنیم تا مطلبی را ندیده نگذاشته باشیم.

صفحات خبرگزاری‌ها را به دنبال اخبار مهم زیر و رو می‌کنیم. گاهی حتی می‌دانیم که چیز جدیدی کشف نمی‌کنیم، اما گالری گوشی را نگاه می‌کنیم و سعی می‌کنیم با بالا و پایین کردن عکس‌ها، مثلا مرتب‌شان کنیم.

تلویزیون را روشن نگه می‌داریم: شبکه‌ی یک ساعت ۱۹ اخبار دارد. اخبار بعدی، ساعت ۲۰، هم‌زمان در دو شبکه؛ شبکه‌ی خبر و شبکه‌ی چهار را یکی‌در‌میان عوض می‌کنیم. از اخبار بیست و سی هم نمی‌توان گذشت. اخبار مهم را گلچین می‌کند. ساعت ۲۱، ساعت ۲۲، ساعت ۲۲:۳۰ و ….

و لا به لای اخبار تلویزیون، هم‌زمان داریم گوشی‌مان و صفحات مجازی را مرور می‌کنیم

چرا؟ چرا این‌قدر به دنبال چک کردن اخبار هستیم؟

جواب شاید این باشد: ترس.

ترس از عقب ماندن از اخبار مهم، ترس از نشنیدن یک اطلاعیه و هشدار سراسری، خواندن خبر سرقت و قتل و یاد گرفتن احتیاط‌های بیش‌تر برای در امان بودن؛ و شاید عمومی‌تر: ترس از اینکه واقعه‌ای رخ بدهد و مردم در باره‌ی آن حرف بزنند و ما چون خبر نداریم نتوانیم مشارکت کنیم. ما می‌خواهیم از مردم عقب نباشیم!

«با خبر بودن»، تبدیل به کالایی شده است که نداشتنش، عیب و نقص محسوب می‌شود، داشتنش، فرهیختگی. در مهمانی‌ها و گپ‌و‌گفت‌های چند نفره‌ی محل کار یا تحصیل، در مورد موضوعات متفاوتی حرف می‌زنند و کسی که بیش‌تر خبر دارد، اصولا شخص مهم‌تری فرض می‌شود. اخبار و اطلاعاتی که بسیاری‌شان، دانستن و ندانستن‌شان، تغییری در زندگی‌های ما ایجاد نمی‌کند.

اما چه می‌توان کرد؟ در جریان اخبار قرار گرفت؟ گوشی‌های‌مان را دور بیندازیم و اخبار تلویزیون را نگاه نکنیم؟

در تهران، شده است که با ماشین‌مان از خانه بیرون رفتیم، در حالی که نمی‌دانستیم آن روز طرح ترافیک، از درب منزل اجرا می‌شود؛ و به خاطر همین ندانستن، جریمه شده‌ایم.

برای ترس از جریمه‌نشدن، باید اخبار گوش کنیم؟ از هزار خبر و اطلاعاتی که به دست‌مان می‌رسد و مثل باران بر سرمان فرو می‌ٰریزد، چند خبر وجود دارد که ندانستن‌شان، برای ما ضرر داشته باشد؟ مگر چند اطلاعیه و هشدار در روز منتشر می‌شود که ما باید در جریان‌شان باشیم؟ ما زیر انبوهی از اخبار، دنبال چقدر خبر مهم و مرتبط هستیم که به آن‌ها نیاز داریم؟

ذهن‌مان، به انبانی از اطلاعات تبدیل شده است که به کارمان نمی‌آید و هر روز نیز به آن می‌افزائیم. جزئی‌ترین اطلاعات را در باره‌ی بعضی اتفاقات در حافظه ذخیره می‌کنیم که هیچ نیاز واقعی را از ما مرتفع نمی‌کند.

کاش می‌شد فقط اخباری که به آن‌ها نیاز داریم برای‌مان ارسال می‌شد.

میثم رمضانعلی  |  ۰۵ مرداد ۱۳۹۸  |  رسانه  |   یک نظر


یک زمان،‌ تلفن تنها راه ارتباطی میان آدم‌هایی بود که با هم فاصله داشتند تا وقتی تلفن همراه آمد. در همین ۱۵ سال گذشته، که داشتن تلفن همراه ارزان‌تر و به همین جهت، رایج‌تر شده است، تلفن‌های ثابت کم‌اهمیت‌تر شده‌اند. سهولت دسترسی، و امکان صحبت کردن در همه‌ی فضاها، باعث شده است که کم‌تر از تلفن‌های ثابت استفاده کنیم.

چند هفته‌ی پیش، در توئیترم، مطلبی نوشتم در باره‌ی مشکلی که خیلی وقت است با آن درگیرم:
«تلفن‌هراسی دارم. یعنی زنگ که می‌خورد مثل پتکی‌ست که بر سرم کوبیده بشه. حالا هر کسی که باشه. همسرم، همکارها، دوستان یا ناشناس. حاضرم با یه نفر سه ساعت حضوری حرف بزنم، ولی پنج دقیقه تلفن، نه! تلاش هم کردم بهترش کنم، ولی یه ذره خوب می‌شه و یه ذره بعدش، روز از نو. تازه فکر می‌کنم دامنه‌ی این ترس از تلفن هم فراتر رفته و وارد هرگونه ارتباط مجازی شده؛ پیام‌رسان‌ها، دایرکت، پیامک و … . و شما چه می‌دونید که چقدر ارتباط، چقدر پول و موقعیت به خاطر این ترس از دست دادم. نمی‌دونید دیگه. نمی‌دونید»

بازخوردها برایم بسیار عجیب بود. تعداد آدم‌هایی که مثل من، همین مشکل را با گوشی‌های‌شان داشتند اصلا کم نبود. جالب آن‌که همان‌ها هم وقتی می‌دیدند که تعداد آدم‌هایی که همین مشکل را دارند کم نیستند، خوش‌حال می‌شدند: «ما بی‌شماریم» «هم‌دردیم»، «خوش‌حال شدم تنها نیستم» «آخیش، پس این حالم طبیعیه»

یعنی تا آن لحظه فکر می‌کردند که فقط آن‌ها هستند که این‌قدر در ارتباط با تلفن بحران دارند. چیزی که به آن تلفن‌هراسی یا تلفن فوبیا می‌گویند.

بحث‌های ذیل مطلب بسیار متنوع بود. بخشی از کسانی که تلفن‌هراسی داشتند، هیچ مشکلی در ارتباطات اجتماعی خود حس نمی‌کردند. یعنی در ارتباط گرفتن با افراد مختلف،‌ چه آشنا و چه غریبه، هیچ مساله‌ای نداشتند. اما کافی بود تلفن‌شان زنگ بخورد، غریبه یا آشنا، بحران آغاز می‌شد.

این افراد، و یا بهتر بگویم، مایی که تلفن‌هراسی داریم دقیقا چه اتفاق‌هایی برای‌مان می‌افتد؟ تپش قلب، لرزش دست‌ها، تغییر درونی و تغییر رنگ چهره، به هم ریختگی اعصاب به نحوی که حتی حاضر نیستند صفحه‌ی گوشی را ببینند تا بفهمند چه کسی تماس گرفته است، استرس درونی قبل از جواب دادن یا زنگ زدن.

برخی نوشته بودند که احتمالا علت مشکل، خاطرات بد است. خاطرات و خبرهای بدی که با تلفن در زندگی‌های‌مان تجربه کرده‌ایم. یا اینکه تلفن در خلوت‌ترین و خصوصی‌ترین لایه‌های زندگی ما حضور دارد و وارد تجربه‌های ما شده است و نیاز اینکه تنها باشیم و کسی آن آرامش را به هم نریزد، برآورده نمی‌شود.

دوستی نوشته بود که احتمالا به خاطر اعتیاد به فضای مجازی است. در فضای مجازی ما انتخاب می‌کنیم که چه چیزی را ببینیم و اینکه تلفن، انتخابی‌ست که دیگران کرده‌اند.

دوست دیگری نوشته بود که از این حجم در دسترس بودن خوشم نمی‌آید. و یا اینکه نوشته بودند وقت زنگ گوشی همراه می‌خورد، هی از خودم می‌پرسم: «یعنی چه خبر شده؟ برای چه کسی چه اتفاقی افتاده؟»

شاید این‌که وسیله‌ای که زمانی یک نیاز مهم را برای ما برآورده می‌ساخت،‌ اکنون به وسیله‌ای استرس‌زا تبدیل شده است، خیلی آزاردهنده باشد.

اما هر چه که هست، باید فکری برای آن بکنیم. راه‌حل‌ها و روش‌هایی پیشنهاد شده است:

ـ چند ساعت در روز گوشی را از خود دور کنیم. بدون اینکه گوشی دم دست باشد.
ـ زنگ گوشی را هر از چند گاهی عوض کنیم.
ـ در ساعات شب تلفن خود را چک نکنیم و هنگام خواب آن را کنار خود قرار ندهیم
طبیعتا این در باره‌ی هر نوع استفاده از گوشی، تماس تلفنی و یا حضور در فضای مجازی، است.

میثم رمضانعلی  |  ۲۷ تیر ۱۳۹۸  |  رسانه  |   بدون نظر


عدالت‌خواهی، به مبارزه با مفاسد اقتصادی و رانت‌های خُرد، تقلیل پیدا کرده است. همین مبارزه‌ی با فساد هم، چون دیگر یکی دو تا نیست، عملاً دل‌‌خوش‌کنکی‌ست برای بقا” برای زنده ماندن” برای حیات بدنه‌ای که هنوز آرزوی تحقق آرمان عدالت، در تمامِ شئون آن را دارند.
وگرنه چه کسی‌ست که نداند، قواره‌ی فسادهای اصلی، نه در حد این مثلاً دانه‌درشت‌ها، که فراتر است. در جایگاه‌هایی که بازار را بالا و پایین می‌کنند. در همین بانک‌هایِ مثلا خصوصی که خلق پول می‌کنند و هم از آخور گرانی‌ها می‌خورند و هم از توبره‌ی سلطه و اعتبارشان در اقتصاد.
در پیوندِ رسمی‌شده‌ی بخش مثلاً خصوصی با دولت و کارتل‌های بزرگ اقتصادی، که حاکمیتی هستند. در گره‌ها و نقطه‌هایی که اصلاً دست من و شما نیست. بحث‌های اساسی عملاً در سوژه‌های روزمره گم می‌شوند. منفعت‌های اقتصادی با ادبیات و صورت‌بندیِ ایدئولوژیک، سیاسی و اجتماعی، پنهان می‌شوند.
تصمیم‌های کلان مدیریتی، به نابودی مردمی می‌انجامد که راه اعمال نظرشان صرفا به حضور و مشارکت در انتخابات محدود شده است. ساختارهای اساسی برای تغییر و تحول و نظارت، مثل مجلس، در چنبره‌ی منافع اقتصادی قبیله‌ها، قرار می‌گیرد. بی‌سوادی و عدم اشراف نمایندگان، خوش‌بینانه‌ترین تحلیل است.
رسانه‌ها، در اتصال با قدرت شکل گرفته و می‌گیرند. شما هیچ رسانه‌ای نمی‌شناسید که مستقل از کارتل‌های قدرت شکل گرفته و جانی داشته باشد. اتاق بازرگانی و کارتل‌های اقتصادی مثلاً خصوصی، رسانه‌های خود را دارند و ادبیاتِ شبه‌علمی، تریبون‌های‌شان را به سمت تغییر تصمیم‌های مدیریتی کلان، به نفع اصحاب تجارت و پول، میل می‌دهد. جالب اینکه کسانی مدیر هستند، که خود منتفع‌اند.
نه عدالت این چیزهایی‌ست که به صورت روزمره «مصرف» می‌شوند و نه سطح فساد، در همین سطوحِ جرم‌انگاری‌شده، قرار دارد. بله، ما مجبوریم تمرین کنیم و گرم کنیم برای روزی که بشود، قدم‌های بزرگ‌تری برداشت؛ اما باید متوجه باشیم که این، چیزی خیلی خیلی کوچک و کم، به نسبت آن اتفاقِ اساسی است.

میثم رمضانعلی  |  ۲۶ تیر ۱۳۹۸  |  سیاست  |   بدون نظر


جواد موگویی در اینستاگرامش(+) نوشته است که به دو جلسه دعوت شده تا در باره‌ی تجربیات خبرنگاری بحران بگوید. تجربه‌هایی که در سیل اخیر، پلاسکو و حمله‌ی داعش به مجلس داشته است. دو جلسه‌ای که شرکت‌کنندگان آن، اصلاح‌طلب‌ها و اصول‌گرایان بوده‌اند و هر دو، به چیزی شبیه به محاکمه بدل شده است.

بهانه‌ی محاکمه هم این بوده که چرا شماها در کار ما خبرنگاران دخالت می‌کنید و همین، بهانه‌ی توهین‌ها و گیردادن‌های مکرر و حتی بهانه‌ی ترک جلسه بوده است. موگویی می‌گوید که وقتی از شرکت‌کنندگان پرسیدم که از شما، چند نفر در پوشش خبری سیل حضور داشته‌اید، از ۸۰ نفر، تنها سه نفر گفته‌اند که به پوشش اخبار آن پرداخته‌اند. یک‌چیزی نزدیک به «هیچ».

بنا ندارم کسانی یا ساختارهایی را متهم کنم؛ مساله‌ی این عدم حضور، لزوما ناشی از کم‌کاری،‌ نابلدی، حرفه‌ای نبودن و چیزهایی شبیه به این‌ها نیست. مساله در این است که خبرنگاری بحران، خبرنگاری و وضعیتِ ویژه‌ای‌ست. گاهی نیازمند به نحوه‌ای دسترسی‌ست که ممکن است امکانش برای یک خبرنگار فراهم نباشد.

خبرگزاری به عنوان یک «سازمان» خبری، با محدودیت‌هایی مواجه است که گاه امکان حضور در موقعیت‌های متنوع را ندارد. این تازه در باره‌ی وضعیتی‌ست که در واقع ما با خبرگزاری‌هایی در معنای واقعی مواجه باشیم. اخیرا مصاحبه‌ای منتشر شده است که در آن، مدیر کل مطبوعات و خبرگزاری‌های داخلی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفته است: «هم‌اکنون ۳۰ خبرگزاری در سطح کشور فعالیت می‌کنند که این تعداد از کل خبرگزاری‌های کشورهای اروپایی بیشتر است.» این احتمالا می‌تواند به ما نشان دهد که ما در ایران با نوعی متکامل از خبرگزاری مواجه نیستیم. تجربه‌ی نزدیکم هم نشان می‌دهد که چیزی که ما با عنوان خبرگزاری می‌شناسیم، یک سایت خبری تحلیلی بزرگ است که صرفا عنوان خبرگزاری به خود گرفته است. چنان‌چه، دامنه‌ی فعالیت‌هایش، میزان خبرنگاران، دفاتر استانی‌اش و حضورش در تقریبا «همه‌جا»، با چیزی که باید باشد، بسیاری فاصله دارد.

بگذارید از زاویه‌ای دیگر به مفهوم یک «سازمان خبری» بپردازیم. در اینجا ما با یک «سازمان» مواجه هستیم. یک ساختار هرمیِ از رأس به پایین، ساختاری که عمودی شکل گرفته است. قدرت، اختیارات و مسئولیت‌ها در سازمان، در رأس آن، یعنی در «رئیس» قرار دارد و به سمت پایین‌دست،‌ توزیع می‌شود. اهداف، راهبردها و سیاست‌ها و حتی برنامه، از رئیس به زیردستان ابلاغ می‌شود و کارها بر اساس همین، سامان می‌پذیرد. و اصولا در این ساختار، طبیعی‌ست که ما با نحوه‌ای از بوروکراسی و نهایتا کندی، مواجه باشیم. البته خبرگزاری‌ها، برای مقابله با این آسیب، با توزیع اختیارات به نحوی فراتر از یک ساختار هرمیِ سخت، تلاش می‌کنند تا سرعت خبررسانی را افزایش دهند. اما مساله، به صورت کامل حل نمی‌شود.

در فضای کنونی که ممکن است یک خبر، که پیش از این امکان طرح در فضای رسانه‌ای را نداشت، به سهولت جایگاه اول را در رسانه به خود اختصاص دهد. رسانه‌های اجتماعی، اکنون این امکان را فراهم کرده‌اند. بدین جهت است که یک خبر در یک شهر یا روستای دور افتاده، ممکن است توجه بسیاری را به خود جلب کند. این امکان پیش از این در خبرگزاری‌ها فراهم نمی‌شد. خبرگزاری‌ها، به جهت محدودیت‌های فعالیت(دسترسی، نوع تصمیم‌گیری، دروازه‌بانی خبر و ..) که توضیح دادیم، اصولا چنین امکان گسترده‌ای را ندارند.

اینجاست که کسی که یک حساب در یک رسانه‌ی اجتماعی مناسب دارد، می‌تواند در جایگاه «شهروندخبرنگار»، به پوشش و اطلاع‌رسانی یک رویداد بپردازد، که امکان آن برای یک «خبرنگار رسمی»، هیچ‌گاه فراهم نمی‌شود. اینکه چطور می‌توان یک خبرگزاری را به سمت بهره‌بردن از شهروندخبرنگارها سوق داد، سوال مهمی‌ست که باید بگوییم عملا دو پرسش و پاسخ مختلف را در خود دارد. یکی «چگونگی بهره‌بردن یک سازمان خبری از شهروندخبرنگارها»، و دیگری تغییر ساختاری یک «سازمان» به الگوی مدیریتی دیگری که آن را «شبکه» می‌نامیم.

فارغ از پردازش تفصیلی این پرسش‌ها و پاسخ‌ها، بنایم صرفا توجه به این زاویه‌ی دید در طرح مساله بود.

پی‌نوشت:‌پیش‌تر در قالب مطلبی، با عنوان «مرگِ خبرگزاری‌ها | کارگزاری خبر در رسانه‌های اجتماعی»، به جنبه‌های دیگری از وضعیت خبری و رسانه‌ای پرداخته بودم. شاید خواندنش خالی از لطف نباشد.

میثم رمضانعلی  |  ۱۳ تیر ۱۳۹۸  |  رسانه  |   بدون نظر


استادیوم توئیتر، یعنی توئیتری که اصل در آن، بر «هواداری» است. شما اصولا هوادار باید باشید تا بتوانید در این محیط تنفس کنید. هوادارها در استادیوم، پیش از ورود به ورزشگاه، و پیش از آغاز بازی، وضع خودشان را مشخص کرده‌اند: پرسپولیسی یا استقلالی.
وظیفه هوادار در استادیوم، حمایت از طرفِ مورد علاقه‌اش است. فارغ از اینکه خوب بازی می‌کند یا نه، گل می‌زند یا نه، پیروز میدان است یا نه. او هوادار است و «باید» در هر وضعیتی از تیم مورد علاقه‌اش دفاع کند؛ وگرنه در استادیوم به فردی بدل می‌شود که هیچ نقشی ندارد و طرد می‌شود.
هوادار در استادیوم توئیتر، موجودی‌ست که باید بین یک دوگانه انتخاب کند و در یک درگیری و نزاع، به هر نحو ممکن، طرف قبیله‌ی خودش را بگیرد. هیچ راه سومی وجود ندارد. نمی‌شود در استادیوم حضور پیدا کرد و طرفدار تیم دیگری بود، طرفدار داور بود، طرف‌دار بازی خوب بود.
کسی که هوادار یکی از دو طرفِ «نزاع» نباشد، جایی در استادیوم توئیتر ندارد. برای همین است که اگر طرفدار تیمی نبود، آدمی دم‌دمی‌مزاج و حزب باد شناخته می‌شود که وضعیتی روی هوا دارد.
در وضعیت «هواداری»، شما باید پرهیجان باشید، داد بزنید، هجمه کنید، شعار بدهید، احساسات بقیه را برانگیزانید تا با هم یک «شعار» را فریاد بزنند. در یک نزاع و رویاروییِ استادیومی، اینکه تیم شما گند زده است، مهم نیست. شما باید در این وضعیت، ضعف‌ها و شکست‌های گذشته رقیب را در چشمِ طرفدارانش فرو می‌کنید و نمادها و الگوواره‌هایی ساده‌انگارانه بسازید تا شکست به حاشیه برود و وضعیت «نزاع»، باقی بماند.
در استادیوم، شما حق ندارید کنار دست رقیب بنشینید و کل کل نکنید. همه چیز بر تفکیکی دوگانه‌ساز است: رنگ‌ها شما را از دیگری‌تان تفکیک می‌کند، نمادهای‌تان با هم فرق دارد، شعارهای‌تان متفاوت است. هر قبیله با ماشین خودش می‌آید و بر می‌گردد. و شما باید به هر بهانه‌ای، رقیب را تخریب کنید.
در استادیوم بنا نیست شما از بازی لذت ببرید؛ شما آمده‌اید که از یک نزاع و کل کل «لذت» ببرید و آن را «مصرف» کنید. بازی‌کنان بناست یک نمایش اجرا کنند و هواداران نیز یک نزاع را به نمایش بنشینند. همه چیز در این چارچوب تحلیل می‌شود. شما حق ندارید بازی خوب رقیب را تحسین کنید؛ وگرنه «خائن» شناخته می‌شوید.
در فضای هواداری، کسی دنبال حقیقت نیست. دقیق‌تر: نمی‌تواند دنبال حقیقت باشد. شما وجود ندارید و صرفا در یک پارادایم تنازعی، معنا پیدا می‌کنید؛ وگرنه «نیستید». برتری یک قبیله به دیگری، هدف تلاشِ استادیومی‌ست. و برای همین است که تعداد هواداران، ارزش تلقی شده و تعیین‌کننده است.
توئیتر، در طی چند سال گذشته، به سمت همین وضعیت هواداری پیش رفته است. حضور گروه‌واره، سازمانی، باندی و تلاش برای تاثیرگذاری در سطح عمومی توئیتر، وضعیت را به هواداری تقلیل داده است.
پی‌نوشت: اینکه تا چه حد می‌توان فضا را تغییر داد و چطور می‌توان این مسیر را، در عینِ تغییر به نفع عقلانیت، بهبود بخشید، مایه‌ی بحث‌هایی‌ست که حدود سه سال است با دوستانی در حال تدوین و ترویج آن هستیم. در حال نوشتن کتابی هستم که چارچوب‌هایی تحلیلی برای فعالیت در رسانه‌های اجتماعی ارائه می‌دهد.

میثم رمضانعلی  |  ۰۹ تیر ۱۳۹۸  |  رسانه  |   بدون نظر


در چند ماه گذشته، توییتر تعداد بالایی از اکانت‌ها را به حالت تعلیق (ساسپند) درآورده است. اکانت‌هایی که گاه تا مرز ده‌ها هزار نفر مخاطب داشتند. دلایل متنوعی برای این اتفاق ذکر شده است. در این ‌جا تلاش می‌کنم با نگاهی به گذشته، نکته‌هایی را برای افراد و سازمان‌هایی که بنای فعالیت در توئیتر دارند، ذکر کنم تا خود زمینه‌ساز تعلیق اکانت خود نشوند. قطعاً این متن، یک نوشته‌ی کامل و جامع در مورد تعلیق و قوانین توئیتر نیست و صرفاً پیرامون اتفاق‌هایی‌ست که در چند ماه گذشته رخ داده است. متن استنادی نیست و بر اساس برآوردی کلی نسبت به نحوه‌ی رویکرد مدیران توئیتر نگاشته شده است.

چه اکانت‌هایی به حالت تعلیق در می‌آیند؟
یک: مهم‌ترین دلیلی که باعث تعلیق یک اکانت می‌شود، حساسیت توئيتر بر اداره‌ی گروهی یک اکانت است. یعنی اکانت، در چند دستگاه و گوشی، با تنوع آی‌پی مدیریت می‌شود.
دو: دلیل دیگر این است که توئیتر احساس کند، شما چند اکانت را به صورت گروهی و در جهت اهداف سایبری اداره می‌کنید. فعالیت این اکانت یا اکانت‌ها، ذیل«کمپین تأثیرگذاری حمایت‌شده توسط حکومت» جا می‌گیرد. چیزی که توئیتر آن را در عبارت “s tate-backed influence campaign” توضیح داده است.
در مجموع، توئیتر با کار شبکه‌ای یا گروهی به این شکل به شدت مشکل دارد و اگر یک بار برایش این امر اثبات شود، آن اکانتِ چند ادمین یا آن اکانت‌های مرتبط را برای همیشه می‌بندد و در صورت بازگشت هم، با کوچک‌ترین گزارش کاربران و به محض اثبات اینکه این همان اکانت است، باز هم اکانت جدید را می‌بندد.
اما این نکته‌ی مهم را نیز باید توجه کرد: صرف اینکه «یک اکانت چند نفره اداره شود (مثل اکانت خبرگزاری‌ها)»، یا «چند اکانت از یک وی‌پی‌ان استفاده کنند و مشترک باشند»، یا «یک نفر چندین اکانت داشته باشد»، یا «از ربات و توییت‌دک و این ابزارها استفاده شود»، دلیل کافی برای ساسپند شدن نیست؛ بلکه توئیتر دو مورد دیگر را نیز بررسی می‌کند:
اول آنکه باید ثابت شود که آن گروه مرتبط با هم، یا آن اکانت چند ادمین، شبکه مشترک سایبری دارند و در جهت القای یک موضوع خاص یا ترند یک هشتگ، فعالیت دامنه‌دار دارند.
دوم آنکه محتوای توییت‌های آنان، نوع ارتباط میانشان، میزان گزارش شدنشان ( report ) و نوع استفاده از ربات برای اکانت ‌ها نیز مهم است.
توئیتر این موارد را چطور تشخیص می‌دهد؟ توضیحات این بخش کمی فنی است. فرض کنید بیست نفر به یک وای‌فای متصل هستند. هر دستگاهی که به شبکه‌ی اینترنت متصل می‌شود، اصولاً یک شماره خواهد داشت. به این شماره آی‌پی ‌گفته می‌شود. آن بیست نفر عملاً یک آی‌پی خواهند داشت.
اینکه این بیست نفر از یک آی‌پی متصل شده‌اند، دلیلی برای معلق شدن اکانت‌شان نیست. بلکه بر فرض، بناست «یک نفر و اکانت‌های دیگرش» که با آن‌ها فعالیت سایبری می‌کند، معلق شوند. توئیتر این را چگونه می‌فهمد؟ با استفاده از cookieها. وقتی شما کوکی‌ها را بعد از خروج از حساب کاربری پاک نکنید، آن اکانت به اکانت دیگرتان لینک می‌شود. توئیتر وقتی می‌بیند بیست اکانت به یکی لینک شده است، حساس می‌شود و ممکن است همه را به حالت تعلیق درآورد. در واقع، کل گراف اتصالی معلق می‌شوند.
شما وقتی از پراکسی (یا وی‌پی‌ان) استفاده می‌کنید، آی‌پی تغییر می‌کند. اما معنایش این نیست که توئیتر دیگر نمی‌تواند فعالیت‌ها را ردیابی کند؛ بلکه درصد خطا ممکن است بالاتر برود. اصولا تا وقتی که اکانت‌ها بر روی یک وسیله (دیوایس) فعال هستند، مشکلی وجود ندارد: این ‌که روی یک دیوایس چند اکانت باشد، از امکانات توییتر است. اما زمانی که این اکانت‌ها همدیگر را با ریتوئیت و پروموت کردن پوشش بدهند، توییتر آن را حساسیت‌برانگیز تلقی می‌کند. مثلاً پروتکل HTTP یک Header دارد به اسم User-agent که شامل: نوع مرورگر، نوع سیستم عامل، ورژن دقیق مرورگر و ورژن دقیق سیستم عامل می‌شود و این گزینه‌ها در آن به راحتی قابل تغییر هستند. اگر تغییر داده نشود، توئیتر راحت‌تر می‌تواند فعالیت را ردیابی کند.

چه نکته‌هایی را باید رعایت کنیم؟
پس از همه‌ی این توضیحات، حال سوال این است: چه باید بکنیم؟ ساده است:
ـ اکانت‌تان را روی چند گوشی مدیریت نکنید. به بیان دقیق‌تر، یک اکانت را چند نفره مدیریت نکنید.
ـ از وی‌پی‌ان‌های سازمانی استفاده نکنید. بهتر اینکه از وی‌پی‌ان‌هایی که به صورت عمومی عرضه می‌شود استفاده کنید. استفاده از یک وی‌پی‌ان عمومی که مطمئناً لاگ نمی‌اندازد، خیلی بهتر است تا وی‌پی‌ان سازمانی و خصوصی. چون این کار باعث می‌شود شما منحصر به فرد شوید و استخراج گراف راحت‌تر باشد.
خرید و فروش وی‌پی‌ان در جمهوری اسلامی جرم است، وگرنه پیشنهاد می‌شد که از وی‌پی‌ان‌هایی استفاده کنید که توسط درگاه‌های فارسی پرداخت، فروخته می‌شوند.
از طرفی، سیاست توییتر همیشه این است که کاربرانش را در کشورهایی که سانسور وجود دارد، حفظ کند. پس باید آی‌پی وی‌پی‌ان‌هایی مثل ProtonVPN را در لیست سفید قرار داده باشد. به همین دلیل وقتی از سرورهای رایگان پروتون استفاده کنید، لاک نمی‌شوید. اگرچه سه هزار نفر همزمان با آن آی‌‌پی وصل شوند.
ـ نکته اساسی این‌که، در تمام موضوعات صرفاً یک مساله ملاک نیست؛ بلکه باید مجموعه‌ای از دلایل جمع شوند تا علت تامه‌ی تعلیق یک اکانت باشند. مثلا تعداد و نوع ریپورت اکانت و این‌که چه کسی ریپورت می‌کند، در تعلیق خیلی مهم هستند. محتوایی که منتشر می‌کنند نیز، ممکن است حساسیت‌برانگیز تلقی شود.
_ نکته دیگر آنکه گوشی همراهی که اکانت روی آن ساسپند شده است، برای ساخت یک اکانت جایگزین، دیگر قابل استفاده نیست.
نکته‌ی مهم و پایانی: ارتباط دولت آمریکا با مدیریت توییتر مشهود است. در واقع توئیتر سلاحی‌ست برای وزارت خارجه‌ی آمریکا. این بدین معنی‌ست که قطعاً حاضر هستند روی چند نفر هزینه کنند تا کارویژه‌ی آنها تمرکز روی اکانت‌های ایرانی باشد؛ گراف دربیاورند و به خنثی کردن این کمپین‌های سازمانی کمک کنند. این یعنی باید مراقب بود و بهانه دست آنان نداد.

میثم رمضانعلی  |  ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۸  |  رسانه  |   بدون نظر


در فضای توئیتر، کاربران هر روز از هشتگ‌های مختلفی استفاده می‌کنند. هشتگ در توئیتر اصولا نمایش‌دهنده‌ی موضوع جاری و یا اهمیت یک موضوع برای بخشی از کاربران آن است. مفهوم هشتگ در توئیتر با اینستاگرام تفاوت جدی دارد. در اینستاگرام، هشتگ‌ها نقش‌شان را بیش‌تر در قالب دسته‌بندی و سهولت دسترسی در سرچ‌ها ایفا می‌کنند. در حالی که هشتگ‌ها اصولا در توئیتر، به نوعی فراخواننده و تحریک‌کننده‌ی شبکه برای نوشتن پیرامون موضوعات مشخصی هستند.

گاه از این قابلیت توئیتر به این نحو استفاده می‌شود که گروهی پرتعداد(مثلا ۵۰ نفره)، با انبوهی از اکانت‌ها(مثلا هر کدام ده اکانت و در مجموع ۵۰۰ اکانت) با هشتگ واحدی در باره‌ی یک موضوع به توئیت زدن می‌پردازند. آن هم یک‌باره و بدون اینکه پیش از آن اعلام شده باشد. بسیاری از این هشتگ‌ها یا بی‌ارتباط با فضای اتفاق‌های جاری و یا صرفا بر اساس مناسبت تقویمی انتخاب می‌شوند و ویژگی مهم جاری بودن را ندارند. گاه از این نوع فعالیت، تعبیر به عملیات توئیتری می‌شود. تولید حجیم و انتشار با انبوه اکانت‌های دست چندم،‌ فیک و ناشناس را «رژه‌ی اکانت‌ها» و «رزمِ هشتگی» می‌نامیم.

ماهیت رسانه‌های اجتماعیِ شبکه‌ای، بر توزیع استوار است، و نه تولید. اساسا در شبکه، آن‌چه که اساس است، ساماندهی ارتباط‌هاست که به بیانی، می‌تواند ایجاد ظرفیتی برای توزیع قلمداد ‌شود. توزیع البته در این‌جا توزیع شبکه‌ای‌ست که بر اساس نوع ارتباط‌های شکل‌گرفته، سازمند عمل می‌کند.

صاحبان قدرت همیشه تلاش می‌کنند تا از رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی برای توسعه قدرت و افزایش نفوذ خود استفاده کنند. بهره‌گیری از این ظرفیت اما گاه در قالبِ رژه‌ی اکانت‌ها و رزمِ هشتگی تصویر می‌شود. در حالی که این‌ها می‌توانند به تخلخل بیش‌تر شبکه بینجامند.

به بیان دیگر، خرده‌شبکه‌هایی که امکان این را دارند که در ذیل یک عنصر هویتی دیده شوند و روابط قدرتمندتری را با هم سامان دهند، در برابر رژه‌ی اکانت‌ها و رزم هشتگی حس رقابت به خود می‌گیرند و هر روز به سمت خرده‌تر شدن پیش می‌روند و بدل به خرده‌شبکه‌هایی ضعیف‌تر می‌شوند.

مساله اساسی همین است که تولید محتوا، آن هم در مدل حجیم، تولیدِ قدرت نمی‌کند؛ قدرت، برخواسته از شبکه ارتباطات معنادار است. تلاشی که به ایجاد و تقویت ارتباط‌های بیشتر و دو سویه بینجامد و در خرده‌شبکه‌های متنوع حضور داشته باشد.

عدم توجه به این مهم با تاکید و پیگیری رژه‌ی اکانت‌ها و رزمِ هشتگی، منجر به شکل‌گیریِ لوپ‌های ارتباطی و گرفتاری در کولونی‌هایی داخل خرده‌شبکه می‌شود و نهایتا یک دورهمی ایجاد می‌کند: صدای شما در حمام، زیبا و خوش‌آوا و رسا به نظر می‌رسد.

کمیت ارتباط‌ها در شبکه مهم است، اما اصیل نیست. جاگیری در برخی نقاط می‌تواند مهم‌ و اساسی تلقی شود. یک ارتباط مویرگی با یک خرده‌شبکه‌ی دیگر، از یک ارتباط قویِ با یک مشترکِ در خرده‌شبکه، مهم‌تر است.

به بیانی ساده‌تر چهار ایراد مهم به هشتگ‌محور بودن در فعالیت‌های توئیتری وارد است که برخی‌ از همین‌ها مشترکاتی نیز با یکدیگر دارند. توجه داشته باشیم که توئیتر در اینجا، یه نمونه و مثال عینی‌ست. همین اتفاق را می‌توان در قالب شبکه‌ی سایت‌ها، و شبکه‌ی رسانه‌ها نیز بازیابی کرد و توضیح داد.

 

یک. تبدیل شبکه به خرده‌شبکه‌ها

با تاکید بر هشتگ‌گذاری و رزم هشتگی، رقابت درون شبکه زیاد می‌شود. گروه‌ها سعی در پیش‌بینی اتفاقات و پیدا کردن مناسبت‌ها و بر همان اساس، رزمِ هشتگیِ قوی‌تر و موفق‌تر، می‌کنند. یارگیری برای همراه کردن اکانت‌های پرفالوور، اینفلوئنسرها و گاهی حتی سلبریتی‌ها نیز افزون خواهد شد. وقتی رقابت‌ها زیاد شد، طی یک پروسه‌ی نه خیلی بلند، شبکه، تبدیل به خرده‌شبکه‌های کوچک‌تر و ضعیف‌تر می‌شود.

 

دو. رقابت‌های کاذب سازمانی

سازمان‌ها و گروه‌های وابسته‌ی زیادی در توئیتر به فعالیت می‌پردازند. از نهادهای انقلابی و دولتی گرفته تا موسسات فرهنگیِ کوچک و بزرگ. عملا رقابت‌های سازمانی در این مدل فعالیت، به شدت تحریک می‌شوند. به خصوص که در این مدل، گزارش‌های آماری راحت‌تر و بهتری می‌توان گرفت و به بیانی، گزارش‌خوریِ خیلی خوبی دارند. در حالی که گزارش‌های کمی و بدون در نظر گرفتن کیفیت و ضریب نفوذ در شبکه، نمایه‌ای اشتباه از وضعیت یک فعال یا فعالیت را ارائه می‌کند.

 

سه: تلقی از حضور حاکمیتی در توئیتر

این نحوه از حضور، مشخص است که بر اساس یک سازماندهی گروهی انجام شده است. سازماندهی‌ای که قطعا هماهنگی آن‌ها با یکدیگر انرژی زیاد می‌برد. مساله این است که گزارش‌هایی که توسط معاندان نظام منتشر می‌شود نیز، فضایی ایجاد می‌کند که کاربران خاکستری و کم‌تر متعلق به گفتمان انقلاب اسلامی نیز، برداشت‌شان از این نحوه ورود، ورودی نهادی و مبتنی بر پمپاژ مالی شود. این بازنمایی «عادی‌نبودن»، به صورت کلی به این فعالیت‌ها ضربه می‌زند و از اثر اجتماعی آن‌ها به شدت کاسته و حتی باعث می‌شود که نسبت به آن‌ها واکنش‌هایی در کاربران پدید آید. واکنش‌هایی که این روزها، در میان بدنه‌های مستقل توئیتر، به تکرار، زیاد دیده می‌شود.

 

چهار:فضای استادیومی

الگو قرار گرفتن این نحوه از حضور و فعالیت،‌ دمیدن در استادیومی کردن بیش‌تر فضای توئیتر است که بعدتر در باره‌اش توضیح خواهیم داد.

 

 

میثم رمضانعلی  |  ۱۰ شهریور ۱۳۹۷  |  رسانه  |   بدون نظر


استندآپ‌کمدی از پارسال خیلی گل و گُر گرفت. در مسابقات پارسال، پسری بود که می‌نشست و طنزی می‌ساخت پر از ارجاعات جنسی. چهار نفر از همین بازیگرها هم قربان‌صدقه‌اش می‌رفتند و نهایتا هم به دلایلی که می‌گویم دوم شد. بازیگرهای ذوق‌زده، او را مولف و نویسنده و صاحب قلم معرفی می‌کردند. الان هم شده است مجری یکی از برنامه‌های شبکه سه، که دیروز ایرج ملکی را آورد و دستش انداخت و مسخره‌اش کرد.

امسال اما این مساله ریشه‌دارتر بود. امیرحسین قیاسی یا همان بددست در توئيتر و ابوطالب حسینی یا همان کینگ‌کونگ در توئیتر حضور داشتند. البته که هر دو دی‌اکتیو کرده‌اند و پادکست‌های‌شان را هم (رادیو بیجک) از بین برده و کانال‌های‌شان را هم تر و تمیزتر کرده‌اند.

در جریان مسابقات هم اکانت آرش کماکانگیر، اشکان مدیری، و دو سه تای دیگر از همین باند و گروه، تشویق می‌کردند توئیتری‌ها را که به آن‌ها رای بدهند. در سال دیگر هم به نظر می‌رسد دو نفر دیگر از توئیتری‌ها در این پروسه حضور داشته باشند.

امسال هم همان تیم بازیگرها که به جهت نویسندگی پیاده هستند، عملا مرعوب امیرحسین قیاسی و ابوطالب حسینی بودند. چرا؟ چون پر از ارجاعات جنسی است. چرا این‌قدر مشعوف؟ خب این‌ها عالی‌ترین مدل طنزی که دیدند برای چه کسانی‌ست؟ یا همین پیمان قاسم‌خانی و برادرش نوشتند یا رضا عطاران.

خب عملا وقتی با مدل‌های جوان‌تر همین‌ها آشنا می‌شوند، احساس می‌کنند با چه قلم‌های شکوفایی رو به رو شده‌اند. اینکه حالا این‌ها از چه تکنیک‌هایی در طنزشان استفاده می‌کنند، بحث دیگری‌ست که شاید بعدتر تفصیلا نوشتم. اما مساله‌ی اساسی،‌ همین پیوند خوردن طنز به ارجاعات جنسی‌ست.

نوع فیدبک‌هایی که این‌ها در کانال‌ها‌ی‌شان دارند چیست؟ اینها بسته‌اند روی یک آینده شغلی که ابراز هم می‌کنند: آرش کماکانگیر در توئیت‌هایش اشاره می‌کند، پانته‌آ بهرام می‌گوید باید از قلم این‌ها استفاده کرد و یا رامبد جوان بیان می‌کند که می‌خواهم با آقای قیاسی سریال بنویسم.

عملا آنچه رخ می‌دهد این است: ورود یک نسل جدید جنسی‌نویس تا یکی دو سال دیگر در جریان عمده‌ي رسانه‌ای ما مثل صدا و سیما و تئاتر و اجرا و سینما و …. . حضور برخی از قبلی‌ها در قاب تلویزیون هم آن را نمایش می‌دهد. در این چند سال، این علاقه و تکیه به ارجاعات جنسی، همیشه رشد تصادی داشته است.

این مدل طنز هم اول نمی‌شود؛ چون ذائقه مخاطب بیشتر اینستاگرامی‌ست. طنز نفر اول معمولا نزدیکی بیشتری دارد به لودگی و خوش‌مزه‌بازی تا جنسی‌نویسی. توئيتری‌ها معمولا سعی می‌کنند یک پرستیژی را حفظ کنند و ادا اصولی دارند و سعی در مولف بودن و غیره دارند که البته ته‌مایه‌‌اش سکس است.

البته که آن لودگی و خوش‌مزه‌بازی شرف دارد به این پرستيژ جنسی‌نویسی.

میثم رمضانعلی  |  ۰۷ شهریور ۱۳۹۷  |  فرهنگ  |   2 نظر


لازم است ابتدائا بگم که این نقد،‌ در دفاع از جریان و یا به حق دانستن یک جریان و گروه و فرد و شخص نیست و صرفا نقدی بر ساختار و رفتاری‌ست که بر پیگیری برخی پرونده‌های قضائی حاکم است. مصداق اشاره شده، صرفا یکی از نمونه‌مثال برای توضیح این نکته‌ی حقوقی است.

قوه‌ي قضائیه دو بال دارد: یکی دادستانی و دیگری متهم و موکلینش. جایگاه قوه‌ی قضائیه نشستن در جایگاه قضاوت میان این دوست. و اصل هم این است که دادگاه بدون هیچگونه جانبداری باید یک پرونده را قضاوت کند. پرونده چیست؟ تنظیم شکایت توسط سازمان اطلاعات سپاه (یا دادستانی) از مشایی.

آیا پروسه برگزاری و مهمتر از آن، بازنمایی رسانه‌ای آن(چه در خبرگزاری میزان و چه در رسانه‌های دیگر)، نمایش‌دهنده بی‌طرفی قوه قضائیه است؟ مساله‌ای اساسی که قوه قضائیه مدت‌هاست در فضای عمومی متهم به آن است و هر بار به طریقی از کنار آن بی‌توجه رد می‌شود.

وضعیت مساله‌ها و سوال‌های پیرامون کیفرخواست را ببینید. اصلا به چه حقی کل سیستم قضایی خودش را در مقام دفاع از یک کیفرخواست قرار میدهد؟ کیفرخواست ادعای یک طرف پرونده‌ست که برای ارائه به دادگاه نوشته و ارائه می‌شود و در باره درست بودن و یا غلط بودن محتوای آن دادگاه باید نظر بدهد.

این دفاع قوه قضائیه از محتوای کیفرخواست، که حس دفاع از همه چیز کیفرخواست را بازنمایی می‌کند، از اساس، اصل بی طرفی قوه در یک پرونده را زیر سوال می‌برد. قاضی همین پرونده مصاحبه‌ای مفصل در نقد جریان انحرافی دارد و اساسا صلاحیت وی را در رسیدگی بی‌طرفانه به پرونده را زیر سوال می‌برد.

بعد دوستانی هستند که بحث میکنند که چرا کیفرخواست دست متهم بوده یا نبوده است؟ علنی این‌شکلی است یا آن‌شکلی؟ درحالی که بامسائل بسیار ریشه‌ای‌تری مواجه هستیم که بخشی از آن ماحصل یکی‌بودن سیستم دادسرا و قضاست و بخش دیگرش بی‌تفاوتی دستگاه قضا نسبت به نمایش بی‌طرفی خودش دریک پرونده.

این‌ها مسائلی‌ست که احتمالا می‌گذره و می‌ره اما بی‌توجهی به آن، آثار عمیقی روی افکار عمومی خواهد داشت.

میثم رمضانعلی  |  ۰۶ شهریور ۱۳۹۷  |  سیاست  |   بدون نظر


توئیتر شما را در خرده‌شبکه گرفتار می‌کند. این تازه با فرض دستی عمل نکردن مدیران توییتر در انداختن برخی افراد و بدنه‌ها در خرده‌شبکه‌ها و حلقه‌های هم‌سنخ است. اگر کاربر هوشمندانه عمل نکند، پس از مدتی در خرده‌شبکه‌ها گرفتار و دچار توهم اکثریت و اشراف و حضور در کل شبکه می‌شود.

این جمله کلیدی که: «آنچه که توصیف می‌کنید، توییتر نیست. صرفا تایم‌لاین شماست» باید آویزه گوش کاربر باشد. با تقسیم‌بندی هویتی افراد، ناظر به سیاست، فرهنگ و علاقه‌مندی‌شان، و پیگیری هوشمندانه اکانت‌ها، شاید بشود کمی از گرفتار شدن در یک خرده‌شبکه‌ی بسته فاصله گرفت.

گاه عنوان «دیکتاتوری توئیتر» در برخی مطالب دیده می‌شود. مثلا در مسالۀ توزیع نامه رهبری به جوانان اروپایی مشکلی پیش آمد وهمین عبارت در توجیه شکست جعل شد. همان موقع، اشتباه جعل عنوان را در وبلاگم توضیح دادم. اعمال بی‌دردسر دیکتاتوری اما در همین گرفتاری در یک خرده‌شبکه امکان داد.

خرده‌شبکه‌ها را اشتراکات هویتی، علاقه‌مندی و موضوعات شکل می‌دهد. چند خرده‌شبکه البته ممکن است به جعت هویتی اشتراکات داشته باشند و به جهت علاقه‌مندی و موضوعات جدا. حلقه‌هایی که در بخش‌هایی اشتراک تام دارند.

دور شدن هویتی از یک خرده‌شبکه، به معنی حذف شما از آن خرده‌شبکه نیست. امکان دارد با هوشمندی حتی، دور شدن شما از عماصر هویتی، که ضریب نفوذ شما را زیاد کند. اصولا علاقه‌مندی و موضوعات امکان‌های خیلی زیادی را برای شما، در جهت افزایش ضریب نفوذ فراهم می‌کند.

میثم رمضانعلی  |  ۰۲ تیر ۱۳۹۷  |  رسانه  |   بدون نظر


جمهوری اسلامی، محل تنازع دو نگاه مختلف در موضوع فضای مجازی‌ست:
‏نگاه امنیتی: همه‌چیز باز باشد ولی ما اشراف داشته باشیم،
‏نگاه قضایی: همه‌چیز بسته باشد مگر ما مجوز بدهیم

‏در هر دو شکل، آن‌چه که مساله است،‌ تغییراتی‌ست که در ساختار اجتماع رخ داده و بخشی جدی از حاکمیت اجمالا بو برده است، اما تفصیلا نمی‌تواند توضیح دقیقی برای آن داشته باشد.حتی وقتی توضیحات درستی داده می‌شوند،‌ نمی‌توانند نسخه‌ای برای آن ارائه دهند

‏حتی وقتی که نسخه‌ای دارند، چون اجرای آن نسخه، نیازمند یک وحدت نظر و اراده جمعی در حاکمیت است، امکان تحقق آن عملا وجود ندارد.

‏قطعا جلوی اشراف را نمی‌شود گرفت. اما اینکه چه کسی اشراف داشته باشد مساله‌ست. ساختار حاکمیتی که مردم به آن در ذیل یک قانونی رای داده‌اند یا حاکمیت قدرت بیرونِ از اراده ملی؟
‏قطعا اولی.
‏پس مسأله منتقدین چیست؟
‏«سوء استفاده قدرت حاکمه از این اشراف» و «درک نکردن ساختار اجتماعی شبکه‌ای»

‏منتقدین می‌گویند برای مسأله اولی، مواردی در این سال‌ها وجود داشته است.
منتقدانی که دقیق‌تر توضیح می‌دهند می‌گویند درک حاکمیت از الزامات جامعه شبکه‌ای بسیار پرت است و این بسیار مشکل‌زاتر است

[نا تمام]

میثم رمضانعلی  |  ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۷  |  رسانه  |   بدون نظر


یک:

نوشته‌ام بحران تلگرام. قطعا تلگرام به یک بحران بدل شده است. بحرانی که ساختار تصمیم‌گیر جمهوری اسلامی در حوزه‌ي فضای مجازی آن را ایجاد کرده است و این وضعیت را رقم زده است. امکان اینکه خیلی پیش‌تر وضعیت پیش‌بینی شود و متناسب با آن اقداماتی انجام شود، وجود داشته است. اما مثل همیشه‌ی قاعده‌شده، تا به مرز بحران نرسیم اقدامی رخ نخواهد داد.

من البته از این مساله خوش‌حالم. اصولا فکر می‌کنم جز تحت یک فشار، برخی چیزها منضبط نمی‌شود و تا به جاهایی فشار جدی وارد نشود، قرار نیست عقلانیتی زنده شود و مسیری پیش پا باز شود.

تلگرام بحران است از جنبه‌های مختلف. ظرفیت‌های بحران‌خیز بودنش از جهت‌های امنیتی و اقتصادی مهم‌تر است. اما این به معنای این است که تلگرام باید فیلتر و از دسترس خارج شود؟ شاید! ممکن است! اما مساله‌ی اساسی این نیست.

دو:

مساله نگاه جمهوری اسلامی و نهادهای موثر بر فضای مجازی در جمهوری اسلامی است. نهادهایی که نگاه‌های‌شان و برخورد و رفتارشان به اتمسفر و چارچوب‌های رفتاری کاربران و به خصوص فعالان این عرصه را تعیین می‌کند. اصولا نگاه جمهوری اسلامی به رسانه‌های اجتماعی، رفتارساز است. اینکه هنوز رغبتی جدی به رسانه‌های بومی، چه پیام‌رسان‌ها و چه نسخه‌های بدل نمونه‌هایی مثل اینستاگرام و توئیتر، وجود ندارد، ناشی از رفتار و نسبتی‌ست که جمهوری اسلامی با این مفاهیم و بسترها ایجاد کرده است.

مساله پیام‌رسان‌های داخلی، مساله فنی و مخاطب نداشتن و اینگونه موارد نیست. به عنوان یک تجربه‌ای که هنوز در دسترس است، شما از مالکان سرویس‌های وبلاگ‌نویسی که در دوره‌ای با اقبال زیادی مواجه شده‌اند بپرسید که حاکمیت چه بلایی سر مخاطبان‌شان و رشد سرویس‌شان آورده است. با اعمالِ نگاهِ نظارتی سنتی و حذف و فیلترینگ افسارگسیخته، با مجموعه‌هایی مواجه هستیم که رشد نکردند و به جای اینکه بر روی آن تجربه، بسترها و امکانات بهتر و نوین‌تری سوار شود، رغبت مدیران آن‌ها به خاطر دردسرهای فراوان، از بین رفت.

تا جایی که مدیر سایت کلوب، آقای شکوری‌مقدم در باره‌اش نوشت: «راه اندازی و مدیریت یک شبکه اجتماعی از ترانزیت کراک و شیشه در این کشور خطرناک تر و پر دردسر تر بود.» تجربه‌ای که در برهه‌ای می‌توانست پلکانی برای توسعه رسانه‌های اجتماعی بومی تلقی شود.

سه:

عدم درک فضای اجتماعی جدید، نگاه قضایی امنیتیِ سنتی و قدیمی، نگاه کنترلی اشتباه به اجتماع، عدم درک درست از حریم خصوصی، سعی در کنترل آزادی بیان به صورت شلخته و سلیقه‌ای، همه و همه به معنای شکست هر سرمایه‌گذاری‌ست که بخواهد وارد زمین رسانه‌های اجتماعی شود

گام‌هایی باید پیش از هول شدن برای تبلیغ پیام‌رسان‌های داخلی برداشته شود. این گام‌ها اصولا به حاکمیت مربوط است و نیاز به یک اراده جدی برای تغییر نگاه و روش در بدنه‌ی تصمیم‌ساز و تصمیم‌گیر دارد. تا زمانی که اراده‌ای جدی وجود نداشته باشد، مساله مهم «کوچِ رسانه‌ای‌ها» به فضای مجازیِ تحت سیطره حاکمیت بعید است و حتی اشتباه. اشتباه از این جهت که انرژیِ زیادی به شکستی مجدد می‌انجامد.

مساله اما صرفا حمایت مادی از پیام‌رسان‌های بومی نیست. در مورد همین نمونه تلگرام، حاکمیت و به صورت ویژه دولت، اراده‌ای برای حمایت جدی مالی از پیام‌رسان‌های بومی نداشته است. چه رسد به تغییر نگاه و روش، برای امنیت‌بخشی جدی به کاربران. حداقل تغییر نگاه، پاسداشت حریم خصوصی و روابط افراد است. هیچ تضمینی وجود ندارد که به مخاطب این اطمینان را بدهد که فرداروزی، به خاطر دسترسی‌هایی که سایت‌ها و اپلیکیشن‌های بومی دارند و به خاطر ارتباط‌های شخصی، بازخواست نشود.

مساله این است که جمهوری اسلامی هنوز متوجه نیست با چه فضای اجتماعی نوینی مواجه است. متوجه نیست که هدایت افکار عمومی با نگاه‌های سنتی و روش‌هایی که مربوط به ریختِ‌ اجتماعیِ دهه‌های گذشته است، جز اینکه مردم را نسبت به حاکمیت بدبین می‌کند، می‌تواند گسل‌هایی را فعال کند که هزینه‌هایی جدی برای حاکمیت در پی خواهد داشت و قطعا با روش‌های نظارتی و کنترلی دهه شصت، قابل مدیریت نخواهند بود.

[نا تمام]

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ فروردین ۱۳۹۷  |  رسانه  |   بدون نظر


ساختار هدایت و راهبری شورش‌های اجتماعی و سیاسی، فرآیند منتج به تغییر حاکمیت، مطالبه‌گری موثر از یک سازمان یا نهاد بزرگِ مسئول، تاثیرگذاری در روند تصویب و اجرای یک طرح در سطح حاکمیت و مواردی از این دست، سال‌هاست به دست رسانه رخ می‌دهد. به تمامه، رسانه بدل به عنصرِ مهم تغییر در تمامی ابعاد یک ملت شده است. تغییر در زندگی، تغییر در مفاهیم و حتی در شیوه‌ي تفکر و تصمیم‌گیری.

رسانشِ پیام، تعیین پیام، معناپردازی و یا معنازدایی از کلمات، تهی کردن اشخاص از اراده‌ها و شاید از همه مهم‌تر، فرآیندی برای تصمیم‌سازی در تمامی ابعاد زندگی از کارکردهای رسانه شده است. اگر تا دیروزی نه چندان گذشته،‌ رسانه صرفا ابزار بود، اکنون زیست و دنیای دیگری در کنار ایجاد کرده است که قواعد، قوانین و مفاهیم خود را داراست و حیاتِ ثانویه، رقیبی دیگر برای زندگی‌های عادی شده است.

رسانه‌های فراگیر مثل تلویزیون، اکنون اما رقیب‌های خردی دارند که برای تلویزیون نیز تصمیم‌سازی مي‌کنند. رسانه‌های اجتماعی در بسترهای مختلفی مثل توئیتر،‌ اینستاگرام، فیس‌بوک، گوگل‌پلاس، پینترست و مواردی از این دست، امکانِ حضور مردم در سطحی از حاکمیت را فراهم می‌کنند و بستری برای تصمیم‌سازی فراهم شده است که به تسهیلِ ابراز نگاه ملت‌های مختلف در بستر جهانی نیز منتج می‌شود.

رسانه‌های رسمی این ویژگی‌ها را دارند:

۱)  نیاز به پشتوانه‌ی مالی و سرمایه دارند
۲)  در چهارچوب‌های رسمی قابلیت نظارت شدید دارند
[تحت تاثیر عوامل و باندهای قدرت قرار می‌گیرند. قدرت‌ها می‌توانند موضوعات، انتشار و یا توزیع یک رسانه را محدود کنند.]
۳)  قابلیت شبکه‌سازی اجتماعی را ندارند

مساله در رسانه‌های اجتماعی اما شبکه‌ست. در رده‌بندی‌های گروه‌ها و اجتماعات و جمع‌ها، ما با مدل‌های مختلفی از نظم‌دهی مواجه هستیم. ساختارهای هرمی عمومی‌ترین نحوه فهمِ ساختارمند از فعالیت جمعی است. شخصی به عنوان رئیس در بالای سازمان قرار دارد و به صورت هرمی تمامی افراد در ذیل ریاست تعریف می‌شوند.
رئیس اصولا تصمیم‌گیر است و مسیر تصمیم‌سازی در سازمان را نیز خود طراحی می‌کند و عملا اختیارات از ریاست به زیرمجموعه تنفیض می‌شود. تفویضی که نافیِ اختیارات ریاست نیز نیست.

در ساختار شبکه‌ای که رسانه‌های ارتباطاتی مهم‌ترین عنصرِ تولیدکننده و مقوم آن هستند، هیچ ریاست و مدیریتی متصور نیست. ساختار و نظمِ از بالا به پایین وجود ندارد. تمام افراد شبکه در تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری دخیل هستند. هیچ رتبه‌بندی و امتیازبندیِ تحکمی‌ای در روند فعالیت آن وجود ندارد.

به صورت خلاصه‌تر، در مسیر تغییر و تبدیل سازمان رسانه‌ای به کنش رسانه‌ای هستیم؛ چنان‌که طلیعه‌ی تغییر ماهیت رسانه‌های اجتماعی از بستری برای صرفا تعاملات شخصی، به بستری برای فعالیت خبری و کارگزاریِ خبر است. هر روز بر این کارکرد افزوده شده و این وجه پر رنگ‌تر می‌شود، چنان که می‌شود در نهایت تغییر ماهیت آن را دید. به بیانی دیگر، که به نظر می‌رسد مفهوم مدیریت و عاملیتِ خبر، در خبرگزاری‌ها و سیستم‌های خبری از فهمِ سنتی آن در حال فاصله گرفتن و از «سازمان» به «شبکه» در حال دگرگونی‌ست. به عنوان مهم‌ترین نمونه‌ی شبکه‌ای، توییتر با شعار «چه کار می‌کنید؟» در ابتدای شروع فعالیت، اکنون به شعار «چه چیزی در حال رخ دادن است؟» تغییر رویه داده است. تغییر از بیان وضعیت شخصی به بیان اتفاق و خبری در حال رخ دادن.

اگر سازمان‌های خبری پیش از این قابل «مدیریت» بودند، اکنون به سمتی پیش می‌رویم که شبکه‌های خبری در بهترین حالت قابلیت «راهبردی» دارند و مدیریت‌پذیر نخواهند بود. به صورت عملی نیز تفاوت‌هایی که میان «شبکه» و «سازمان» وجود دارد نیز در اینجا به وقوع می‌پیوند.
[ارجاع به مطلب: چرا شبکه‌ی فعالان حزب‌الله در فضای مجازی مختل است؟ | http://ramezanali.ir/1367 ]

حتی کاربران می‌توانند نسبت به دستکاری فنی یک رسانه‌ی اجتماعی، که در نحوه‌ی شبکه‌سازی و یا اثرگذاری رسانه‌ای موثر باشد، به مدیریت آن اعتراض کنند و کمپین تشکیل دهند. اگرچه نمونه‌ی مشخصی از به نتیجه رسیدن این اعتراض‌ها نداریم، اما مسیر برای تمرینِ تاثیرگذاری بر ساختارهای مدیریت ابزارهای رسانه‌ای باز است. چنان که در کم‌ترین حالت می‌تواند منجر به کاهش محبوبیت یک ابزار در مقایسه با رقبایش باشد.

میثم رمضانعلی  |  ۲۵ دی ۱۳۹۶  |  رسانه  |   بدون نظر


ساختار اجتماعی به شدت دچار گسست شده است. سال‌هاست. مقصر نظام است؟ قطعا در بخشی از آن نظام مقصر است. اما نظام در واقعیت یک مفهوم یک‌پارچه و مشخص نیست؛ به خصوص این روزها که تکه‌پاره‌بودن مسیرهای تصمیم‌گیری عیان‌تر می‌شود و افتراق‌ها جدی‌تر خودشان رو نشان می‌دهند، صحبت از یک عینیت یک‌پارچه محال است. وضعیت به گونه‌ای‌ست که هر بخش آهنگ خودش را می‌زند و با همان نیز می‌رقصد.

اوضاع اجتماعی و روانِ اجتماع و روانِ جمعی به شدت به هم ریخته است؛ در این وضعیت، بسیاری از رفتارها(فردی و اجتماعی) نه لزوما بر اساس حساب و کتاب و نه حتی با پشتوانه احساساتِ انباشت‌شده‌ی منظم است. همه چیز غیرمنتظم است. این اتفاق منجر می‌شود که در رفتارهای فردی و جمعی نوعی از اختلاط و اغتشاش دیده شود.

قبلا نیز چنین رفتارهایی بوده است، اما اکنون بیش‌تر هم خورده و قاطی‌تر و متکثر شده است. شاید بتوان گفت که پیش‌تر، بیش‌تر فردی بوده‌اند. کسی که در عین حالی که عرق می‌خورد، نماز می‌خواند، دوست‌دختر دارد و در عین حال، پیاده‌روی اربعین‌ش نیز ترک نمی‌شود. در نظر و اعتقاد، مخالف تبرج و نمایش جنسیت و بروز جنسی در انظار عمومی است و در فضای عمومی، بر خلاف اعتقادش، خودش عامل محسوب می‌شود.

مساله این است که این وضعیت اکنون به تکثیر رسیده و به امری عادی بدل شده است و صورت جمعی پیدا کرده است. مثلا جریانی ـ حداقل در ظاهر ـ مخالف خشونت است، ولی در اتفاقات اجتماعی خشونت‌ورزی می‌کند. تعبیر نفاق در مورد این اتفاقات به نظر دقیق نمی‌تواند وضعیت را توضیح داده و توصیف کند و ممکن است باعث خطای تحلیل شود. نفاق نیست چون نفاق آگاهانه است. گسست اما حاصل وضعیت روان جمعی و اجتماعی و به هم ریختگی‌ست. چیزی شبیه به زوال معنا و از دست رفتن نظم عقلایی که ترکیب امور متضاد روشن‌ترین حاصلش است.

قطعا باید اینجا تاکید کنم داریم در مورد فضای اجتماعی صحبت می‌کنیم و نه لزوما کنش‌های سیاسی که البته ممکن است متاثر از فضای اجتماعی باشد؛ اما گسست به نحوی‌ست که زنجیره ارتباط اجتماع و سیاست را هم مختل کرده و به سختی می‌شود ارتباطی بین ارزش‌های اجتماعی شخص و کنش‌های سیاسی‌اش پیدا کرد.

میثم رمضانعلی  |  ۲۴ دی ۱۳۹۶  |  فرهنگ  |   بدون نظر


ـ میزان استفاده از کسره و فتحه و اینا در بیانیه‌ی قالیباف واقعا به معنای یک نواصولگرایی هست. ولی خب در همین حد جدید و بدیع. قطعایک جریان اجتماعی مثلِ آرزوی جریان نواصولگرایی، مبتنی بر یک گفتمان شکل می‌گیرد. قالیباف اما در این سال‌ها از هر گفتمانی چیزی کنده است و به خود چسبانده و نهایتا با چنین گفتمانی اختلاطی‌ای، جریانی التقاطی را شکل خواهد داد.

ـ وقتی از قالیباف صحبت می‌کنیم دقیقا داریم از یک پراگماتیست صحبت می‌کنیم. گفتمان یک پراگماتیست چه چیزی بیشتر از آنچه دارد که تا کنون عرضه شده است؟ یک عمل‌گرا که البته در رسانه دور خورده است. کسی که توسط بدنه اطرافیانش ۱۲ سال بازی خورد و با این حجم خدمت، در رسانه‌ها چهره‌ای شکست‌خورده می‌نمایاند. دوازده سال با بهترین کارها و پروژه‌ها به مدیری تبدیل می‌شوی که به سهولت در یک هفته‌ی انتخابات، به بدترین وضعیت کشیده می‌شوی. انتخابات که سهل است، در تهران حتی مردم کرباسچی را مهم‌تر از قالیباف می‌دانند.[به زعم من]

ـ با قالیباف مخالفم؟ به هیچ‌وجه. با اطرافیان‌ش مشکل دارم؟ ابدا. من کلا با آدم‌های بی‌هویت یا هویت‌های مخدوش و چهل‌تکه هیچ مشکلی ندارم. هیچ‌وقت. مساله اما این است که یک نفر تا کجا می‌تواند خطاهای مکرر داشته باشد و از یک سوراخ گزیده شود. چند بار اسم و تیپ و لباس عوض کند و لحن‌اش را تغییر دهد؟
قالیباف مدیر خوبی بوده است؟ قطعا. زحمت می‌کشد؟ بله. نماز هم می‌خواند؟ قطعا. تازه ریش هم کمی داشته و الان بلندتر هم شده است. چه بهتر از این؟! این‌ها بس است؟ حتما بس است که در جایگاه رأس یک جریان سوال طرح می‌کند تا بدنه پاسخ دهند!

ـ نواصولگرایی، چه چیزی بیشتر از اصولگراییِ اصلاح‌طلب است؟ هیچ. چه چیزهای جدیدی بناست به هم بند زده شود تا یک چیز جدیدی شکل بگیرد؟ خیلی چیزها. جورش می‌کند و مبارکِ صاحبش.
برای قالیباف چه چیزی مهم است؟ خدمت. برایش چه کسی اهمیت دارد؟ رهبری. بنا دارد چه کند؟ ادای تکلیف. اما بلد نیست. همیشه ادا بوده و گوش‌هایی بسته برای شنیدن از کسانی که او را والا می‌خواهند نه با کلاس. مدیر می‌خواهند نه متفکر. اصیل می‌خواهند نه پیوندخورده با شریان‌های التقاطی تفکری و نحله‌های وابسته به غرب‌زده‌ها.

ـ قالیباف علاقه دارد فعالیت سیاسی کند؟ خب بکند. دوست دارد با متن‌بافی و حرف‌بافی، جریان‌بافی کند؟ بسم‌الله. ولی هیچ جریان حقیقی‌ای شکل نمی‌گیرد. چرا؟ چون هیچ گفتمانی نیست. هم‌اکنون هم حتی طلیعه‌ی یک تکرار و یک ادا شنیده می‌شود که از قالیباف بر نیامده است. مثل باقی اداها گروهی کپی‌اش کرده‌اند و به خورد قالیباف داده‌اند.
امیدی ندارم که این مسیری که شروع شده، قالیباف بهتری در پی داشته باشد؟ شاید. بحث قالیباف نیست. بحث شکل‌گیری یک جریان براساس گفتمان است نه شخص.

میثم رمضانعلی  |  ۳۱ تیر ۱۳۹۶  |  سیاست  |   بدون نظر


(ـ۱)
قطعا یکی از اصلی‌ترین دلایل‌ش این است که مفهوم «شبکه» با مفاهیمی مثل «تشکل»، «سازمان» و «گروه» خلط شده است. به خصوص توسط رهبران و بدنه‌ی میانی. برای همین ارتباطات این بدنه، سازمان‌دهی غیرشبکه‌ای پیدا می‌کند و نمی‌توان انتظار داشت که کارکرد «شبکه‌ای» داشته باشند.

«شبکه چیست؟»
این مهم‌ترین سوالی‌ست که انگیزه‌ی نگاشتن این متن و احتمالا متن‌های بعدی خواهد بود:

برای درک مفهوم شبکه، بهتر است ساختارهای دیگر ارتباطی را کمی توضیح دهم.

سازمان یکی از این ساختارهاست. ساختاری که هرمی‌شکل از بالای به پایین رشد می‌کند. در اینجا با یک رئیس و بدنه‌ای که زیرمجموعه محسوب می‌شوند مواجهیم. در اینجا، اهداف، ماموریت‌ها، برنامه‌ها، گزینش و تمام مسائل مربوط به این ساختار از طریق رئیس و یا مدیر سازمان پیش‌ می‌رود. از بالا به پایین. «هر چه رئیس بگوید» مهم‌ترین فاکتور تعیین کارهاست.

تشکل چیست؟ تشکل مجموعه‌ای از خرده‌سازمان‌هاست که ذیل یک موضوع و یا آرمان و شبه‌سازمان فعالیت می‌کنند. در اینجا با خرده‌سازمان‌هایی مواجه هستیم که هر کدام ماموریتی خرد در ذیل یک تشکیلات و تشکل دارند. تشکل‌های دانشجویی نمونه‌ای از این ساختار هستند که در دانشگاه‌های کشور شعبه دارند و با فعالیت‌های متناسب با دانشگاه خود، ولی ذیل اهداف و آرمان‌های تشکیلات، فعالیت می‌کنند.

گروه و تیم نیز جمع‌هایی هستند که به صورت کوتاه‌مدت و با ساختاری تخت تشکیل می‌شوند. هدف در گروه‌ها در بسیاری موارد، تقویت و یا فعالیت منضبط ذیل یک عنوان است. مثلا گروه کتاب‌خوانی، گروه کوهنوردی.

شبکه اما چیز دیگری‌ست. مجموعه‌ای از ارتباط‌ها میان افراد مختلف، بدون حضور نشانه‌هایی از ساختارهایی مثل سازمان و یا تشکل و گروه. شبکه، زنجیره‌ای پیوسته و پیچیده از ارتباطات هستند که ایجاد می‌شوند، پررنگ می‌شوند، کم‌رنگ می‌شوند و ممکن است از بین بروند. من در زندگی رسانه‌ای و فضای جامعه‌ی جدید، با افراد مختلفی ارتباط دارم.
آسمان شب را در نظر بگیرید. مجموعه‌ای از ستاره‌ها. میان این‌ها خط‌هایی بکشید. خط‌ها نمایان‌گر ارتباط آن‌هاست. برخی ستاره‌ها درشت‌تر و نورانی‌تر هستند. این ستاره‌ها، به جهت ارتباط بیش‌تری که با دیگران دارند پرنورتر هستند و موثرتر. فاصله و خط میان دو ستاره گاه کوتاه‌تر، که نمایان‌گر ارتباط نزدیک‌تر دو ستاره است.
آسمان شب را جامعه و ستاره‌ها را افراد جامعه ببینید. ما این را شبکه می‌دانیم.

(ـ۲)
شبکه وقتی تقویت می‌شود که زنجیره‌ی انتشار درست پیش رفته و منقطع نشود. اصولا یک خبر و یا یک محتوا گره‌خورده با رسانه‌ی مبداء رسانه‌ای خود پخش شوند. توییت که من می‌زنم باید با آدرس و نام منبع منتشر شود. کپی کردن و صرفا آوردن نام بدون لینک، انتشار و توزیع درست یک مطلب را مختل کرده و باعث ارتباط‌سازی نمی‌شود.
دوباره: وقتی مطلبی از شخصی یا رسانه‌ای منتشر می‌شود، همان مطلب باید دست به دست در کل شبکه بگردد. این‌گونه جایگاه آن شخص یا رسانه نیز در شبکه محفوظ و تقویت می‌شود.

مساله در اینجا چیست و چرا زنجیره‌ی انتشار یک مطلب مختل می‌شود؟

بدنه‌ی رسانه‌ای حزب‌الله اما در بسیاری موارد نسبت‌های سازمانی(نهادهای انقلابی، نهادی حاکمیتی و …) دارند. یعنی فعالیت رسانه‌ای‌شان و یا خودشان ذیل یک سازمان مشغول فعالیت هستند. برای همین، فعالیت‌های این بدنه در بسیاری از موارد بایستی شبیه به گزارش کار باشد: پای مطلب امضای فلان دستگاه خورده و آدرس فلان کانال و سایت درج شده باشد تا بتوانند به عنوان یک فعالیت، آن را در گزارش کاری خود رد کنند.
برای همین است وقتی که من مطلبی در سایت،‌ کانال یا صفحه‌ی خود می‌گذارم، با آدرس محل انتشار اولیه پخش نمی‌شود. هر دستگاه و سازمان، با کپی محتوا و درج آدرس و حتی لوگوی خود روی طرح، محتوا را منتشر می‌کند. محتوای خوب فارغ از «ارتباط‌سازی» پخش می‌شود.

(ـ۳)
شبکه، «مدیریت‌پذیر» نیست و نهایتا ما با یک راهبری مواجه هستیم. مدیریت، ویژه‌ی مدل‌های دیگری از ارتباط مثل «سازمان» است. اصرار نهادها به مدیریت و تحکم به عناصر فعال در شبکه ـ به هر دلیلی که هست ـ جایگاه و کارکرد شبکه را مختل می‌کند.

(ـ۴)
هیچ‌کس از شبکه حذف نمی‌شود. حذف عناصر شبکه با فرض «اصلاح» و «مدیریت» آن نیز در بسیاری از موارد شبکه را متخلخل می‌کند و در میان‌مدت وزن خرده‌شبکه‌ها را به هم می‌ریزد و مسیر تقویت و گسترش آن را سد می‌کند.

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ تیر ۱۳۹۶  |  رسانه  |   بدون نظر


واقعیت این است که یک متن نوشتم که دلایل وضعیت سیاسی انتخابات برای جریان اصول‌گرایی و نیروهای حزب‌الله را تشریح کنم. چیزهایی هم نوشتم. یک مروری به نوشته‌های این دو روز گذشته هم کردم که مطلب تکراری‌ای نداشته باشد.
اما در بینابین نوشتن، دیدم که راه حل‌ها مشخص هستند. تقریبا همه‌مان می‌دانیم چرا چنین شده است. حتی به صورت ضعیف‌تر و دست‌مالی‌شده‌تر، رهبران سیاسی این طیف هم می‌دانند مشکل کجاست.
مساله «ندانستن» دلایل نیست. مساله «پذیرش» دلایل و عمل کردن برای حل کردن بحرانی‌ست که جنبه‌هایی از آن سال‌هاست هر روز عمیق‌تر شده است.

برای همین هم متن را منتشر نکردم. ما نیاز به عمل به دانسته‌ها داریم. چیزی که شجاعت، اعتقاد، هوش، صداقت و تلاش می‌خواهد.  چیزهایی که خیلی کم‌رنگ شده‌اند. چیزهایی که در دستان ما پابرهنه‌ها و نیروهای خیلی معمولی و ساده نیست. بازی جای دیگری‌ست.

میثم رمضانعلی  |  ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۶  |  سیاست  |   بدون نظر


موج جدیدی راه افتاده است از عضویت و ورود فارسی‌زبان‌ها و ایرانی‌ها در توئیتر. از همه‌ي قشرها. با پایه استدلالی که باید حضور جریان‌های مختلف در توئیتر تقویت شود. با فرض اینکه کسانی در توئیتر هستند و کسانی غلبه دارند و جریان اصلی توئیتر فارسی را در اختیار دارند که نسبت درستی با انقلاب اسلامی ندارند. این ایده، حتی رفع فیلتر توئیتر را،‌ مقدمه‌ی وزن‌کشی درست در توئیتر، حتی به نفع نیروهای انقلاب می‌داند.

 

مساله این است که توئیتر در مقایسه با رسانه‌های اجتماعی دیگر، فضای خاصی دارد. کوتاه‌نویسی در قالب ۱۴۰ کاراکتر، متن‌محور بودن، نیاز به خلاقیت و طنز برای رشد، و حتی نیاز به فحاشی و تمسخر و توهین برای رشد مخاطب، منجر شده است به این که اشخاص خاص‌تری نسبت به توده‌ی جامعه، که مثلا در اینستاگرام فعال‌تر هستند، در توئیتر باشند و یا رشد کنند.

 

استدلال علاقه‌مندان به رفع فیلترینگ توئیتر و حضور قشری در آن، اصولا بنانهاده بر همان پایه‌استدلالی‌ست که در سال‌های هشتاد و هشت تا نود، قارچ‌نیوزها را ایجاد کرد. هزار هزار سایت خبری، برای این هدف که عرصه‌ی رسانه توسط نیروهای انقلاب ایجاد شود و بتوان فضای رسانه‌ها را از خلاء حضور دیدگاه‌های برآمده از گفتمان انقلاب اسلامی پر کرده و جریان اطلاع‌رسانی با دیدگاه‌های زاویه‌دار با آن گفتمان سرشار نباشد. چیزی که البته دست کسی را نگرفت؛ جز اینکه ژورنالیسم در بدنه‌ی نیروهای حزب‌اللهی بادکنکی رشد کرد و نابلدی‌ها فضا را مغشوش کرد و فضا به نحوی پیش‌رفت که جز به به تعبیری، به تندتر شدن فضای رسانه نینجامید.

 

این در حالی‌ست که جریان اصلی را، نبوغ در سوژه‌یابی، انعکاس به موقع، صراحت و صداقت در پرداخت مطلب و عواملی از این دست می‌زند و نه لزوما تعداد زیاد رسانه(سایت در رسانه‌های رسمی و کاربر در رسانه‌های اجتماعی). هنوز هم یک فایل صوتی، یک گزارش خوب، از یک‌جایی مثل فلان شبکه و کانال ضدانقلاب، هزار هزار سایت خبری قارچ‌نیوزی را زمین می‌زند؛ به سهولت.

میثم رمضانعلی  |  ۱۲ بهمن ۱۳۹۵  |  رسانه  |   بدون نظر


آیت‌الله موحدی‌کرمانی: بدحجابی بد است اما فضای مجازی صدبرابر بدتر است.

دیروز نقل قولی از آیت‌الله موحدی کرمانی در مورد فضای مجازی منتشر شد که اگرچه نابجا بود، ‌ولی عجیب نبود. سال‌هاست رویه‌ی علما و فضلا به جز قشر معدودی بر دادن احکام کلی در مورد پدیده‌های اجتماعی و فرهنگی‌ست. یک‌جانبه‌نگری، عدم آگاهی از تمام جوانب یک امر، عدم ارتباط واقعی با بدنه‌های اجتماعی و مردمی از قشرها و گروه‌های مختلف، و مهم از همه تحت تاثیر اطرافیان بودن و عکس‌العمل فوری نشان دادن نسبت به موضوعات، پاشنه‌آشیل بوده است.

عبارت‌های منقول از آیت‌الله به نحوی‌ست که انگار اینترنت یک موجود و غولی‌ست که عامل اصلی انحطاط و انحراف اجتماع است و اگر اینترنت(دقت کنید اینترنت! و نه سایت‌ها و صفحه‌های مساله‌دار) نباشد، همه‌ی مساله‌ها حل است. این در حالی‌ست که اینترنت را در بدترین تحلیل، عامل تشدیدکننده مي‌توان فرض کرد و نه عامل اصلی. در فضای عمومی و حقیقی جامعه، مدت‌هاست انحطاط اخلاقی و از هم گسیختگی اجتماعی موج می‌زند و به وضوح قابل مشاهده است. تصویرسازیِ از اینترنت به عنوان عامل اصلی مشکلات، مثل تصویرسازی حجاب به عنوان عامل اصلی بی‌حیایی‌ست. یعنی جای علت و معلول را برعکس فرض گرفتن. بودجه‌های عجیب و تلاش‌های غیرحرفه‌ای و سطحی و ساختگی و زور زدن برای باحجاب کردن مردم به امید اینکه نهاد خانواده قوت بگیرد و مساله‌ی فرهنگی حیا تقویت شود، از نتایج این تفکر برعکس است.

قطعا اینترنت مشکلاتی دارد، مثل خیلی چیزهای دیگر. اما این نوع نااستدلال مثل این است که بگوییم پارک‌ها مشکل دارند و عامل فساد هستند و دخترها و پسرها در پارک‌ها فلان می‌کنند و آخرش هم نتیجه بگیریم که پارک‌ها باید جمع شوند. نه پارک‌ها عامل فساد هستند و نه در پارک‌ها فقط فساد می‌شود.

عامل اساسی فساد قطعا در جای دیگری‌ست.

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ آذر ۱۳۹۵  |  رسانه، فرهنگ  |   بدون نظر


بر خلاف فریبندگی فعالیت‌های زودگذر و مساله‌های چند روزه، چالشِ انقلابی‌گری مهم‌ترین مساله‌ی این روزهای حزب‌اللهی‌هاست. اینکه چطور می‌توانند در چهارچوب‌های یک نظام مستقر شده انقلابی باشند. برداشت‌های متعدد از انقلابی بودن باعث شده تقریبا هیچ ‌کس هیچ ‌کاری نکند. حتی واکنش‌های سیاسی در جلسات مذهبی هم کمتر شده، چرا که نمی‌دانند باید به چه کسی و دقیقا برای چه چیزی واکنش نشان بدهند، یا بیشتر مواظب کدام خط قرمز باشند، که حالا مثل شبکه‌ای از تار عنکبوت دور و برشان را گرفته است.‌

انقلابی‌گری که همیشه با برخی رفتارهای سطحی از بدنه مذهبی جامعه متهم به تندروی و تندخویی شده امروز تقریبا کور شده است. ارادهٔ فعالی هم برای برون ‌رفت از این وضعیت به چشم نمی‌آید. در میدان سیاست صدای بوق‌های دو طرف تنها زیرساخت‌های اعتماد به کلیت نظام را سست می‌کند. تقریبا هر سوژه‌ای، چه فیش‌های حقوقی و چه فسادهای اقتصادی و چه موضع ما در برجام و یا حتی نسبت فعالیت‌ها و مواضع با منش و نگاه رهبری، همه در حال از بین  بردن اطمینان و اعتماد سیاسی و اجتماعی جوانان ارزشی هستند.

به ضرس قاطع می‌توان گفت که ناامیدی گسترده‌ای به وجود آمده و نکته خطرناک ناامید شدن از پدیدار آوردن هر گونه فرایندی است که به  اصلاح جدی ختم شود. امیدهای کلی و توکل به خداوند و امداد الهی یا حوالت دادن اصلاح به ظهور البته وجود دارد اما شیوع این جنس امیدها به خودی خود یک نوع هشدار در از بین رفتن امیدهای عینی و در دسترس را به همراه دارد.

اما چه عواملی می‌تواند در امیدبخشی و افزایش انگیزه دستکم در آینده نه چندان دور تاثیرگذار باشد؟ شاید نتوان خیلی دقیق درباره واقعیت‌های انگیزه‌بخش حرف زد اما تا حدودی می‌توان بر سر مسائلی مثل نکات زیر توافق داشت:

دیدنِ روندهای سالمی که تربیت و پرورش نسل‌های بعدی مدیران و نیروهای مفید برای حاکمیت را نشان می‌دهد. هیچ چیز به اندازه اطمینان به این‌ موضوع که برای انتخاب شدن یا تصمیم سازی و تصمیم‌گیری در درون ساختار، روندهای شایسته سالاری وجود دارد، یا این باور که رابطه و رانت بیشتر در حاشیه هستند تا متن، نمی‌تواند برای جوانان مذهبی امید و انگیزه برای تلاش ایجاد کند.

اطمینان به شنیده‌ شدن انتقادات، حتی اگر پذیرفته نشوند، نکته دیگری است که می‌تواند جلوی زوال امید را بگیرد. اگر نقدهای جدی و محترمانه، هر چند صریح و سنگین باشند، حتی شنیده نشوند، و منتقدین با اقسام انگ‌ها یا افتادن به روندهای پر فشار و پر هزینه قضایی تنبیه شوند،یا هر فرد یا نهادی اجازه پیدا کند خود را در عداد مقدسات قرار بدهد، بهترین روش برای زوال امید انتخاب شده است.

باور به اینکه نیروهایی در ساختار حاکمیت وجود دارند که با تبعیض از هر جنسی که باشد مخالفند و از حداکثر توانشان برای تعدیل وضعیت استفاده می‌کنند. خواه این تبعیض‌ها منطقه‌ای و اقتصادی باشد، یا طبقه‌ای و صنفی، یا سیاسی و حزبی. مبارزه با فساد نیز از همین مقوله است و اطمینان به وجود نیروهایی که از برخورد ریشه‌ای با فساد و بدون مصلحت‌گرایی ابایی ندارند از موانع زوال امید است.

میثم رمضانعلی  |  ۰۱ تیر ۱۳۹۵  |  انقلاب  |   یک نظر


دوگانه‌های «راست و چپ» و «اصول‌گرا و اصلاح‌طلب»، دوگانه‌های کلانی برای تعریف و شناخت طیف‌ها و جریان‌های داخلی سیاست در جمهوری اسلامی بوده‌اند. عنوان‌هایی که اگر چه در برهه‌هایی نتوانستند حقیقت رقابت‌های سیاسی در داخل ایران را به نمایش بگذارند، اما در کل ترسیم قابل فهمی از جریان‌های سیاسی داشته‌اند. دوگانه‌هایی که رهبر انقلاب بارها آن‌ها را غیرواقعی و ناسالم معرفی کرده‌اند. عبارت‌های ترکیبی مثل اصول‌گرای اصلاح‌طلب هم برای تلطیف و تصحیح این دوگانه‌ها بود که ابداع شد. ترکیب‌هایی که گاه تعبیرِ به بی‌هویتی و بی‌اصالتی جریان‌های منتسب داشت.

 

جا به جایی عناوین از راست و چپ به اصول‌گرا و اصلاح‌طلب در سال‌های آخر دوره‌ی اصلاحات رخ داد. در سال ۸۴ هم بود که رهبر انقلاب به صراحت این دوگانه را مورد انتقاد قرار دادند و فرمودند: «بنده دعوای اصلاح طلب و اصولگرا را قبول ندارم» از همان سال هم اتفاقا جریان‌ها بر این خطکشی اصرار کردند و هنوز هم اصرار دارند و در تمام تابلوهای تبلیغاتی و فعالیت‌های خود از این عبارت‌ها استفاده می‌کنند. این یعنی این دوگانه مورد پذیرش جریان‌ها قرار گرفته و نمی‌خواهند و بهتر است بگوییم نمی‌توانند از این دوگانه خارج شوند. خارج شدن از این دوگانه هم مثل جریان منتسب به آقای قالیباف که از عبارت اصول‌گرایان اصلاح‌طلب استفاده کردند، جز بر بی‌هویت بودن آن تفسیر نشد.

 

دوگانه‌ی انقلابی و ضدانقلابی، ادامه‌ی دوگانه‌ی خودی و غیرخودی‌ست با این تفاوت که کنش‌گرایانه ترسیم شده است؛ ادامه نه از بُعد زمانی، بلکه مفهومی. دوگانه‌ای که لزوما تازه ابداع نشده‌اند و سابقه‌ای به اندازه‌ی سابقه‌ی نهضت انقلب اسلامی دارند. اصولا این دوگانه‌ها ربطی به پارادایم سیاست در امر جمهوری اسلامی ندارد و در ساحت انقلاب اسلامی قابل تعریف هستند. حرکتی که معادله‌های بزرگ‌تری را در سیاست رقم زده و بنا دارد خط‌کشی‌هایی مثل مستضعفین و مستکبرین را ترسیم کند.

 

دوگانه‌ی انقلابی و ضدانقلابی، ربطی به فضای سیاست داخلی ندارد؛ چون اولا رقابت‌زا نیستند. ثانیا ذاتا ذیل طیف‌های سیاسی داخلی نیست. ثالثا اگر در مورد احزاب داخلی استفاده شود، ترسیمی غیرواقعی خواهد بود. امر سیاسی، اصولا در میانه‌ی رقابت‌ها و تفاوت‌هاست که نمود پیدا می‌کند. مردم نیاز دارند تا در میانه‌ی رقابت دست به انتخاب بزنند. مهم‌ترین سیاست‌ورزی‌هایی  نیز در انتخابات(ریاست جمهوری و مجلس و شوراها) نمود پیدا می‌کند. اگر چه نیازی نیست این رقابت‌ها لزوما در چهارچوب دوگانه و دو طیف رخ دهد و می‌تواند مثلا در سه ضلع تعریف شود، اما لزوما این اتفاق همیشه رخ نمی‌دهد.

 

ادعایی که در مورد محمود احمدی‌نژاد صادق بود. فارغ از دوگانه‌سازی‌های مرسوم و بدون تعلق جدی به یک حزب و ساختار سیاسی در صحنه‌ی سیاسی کلان جمهوری اسلامی حضور یافت و دوبار انتخاب شد. این‌که این عدم تعلق، درست و یا غلط است بحث دیگری‌ست. اما آن‌چه رخ داد به حتم زائیده شدن راه سومی بود که بعدها توسط جریان راست، بلعیده شده و بدل به پوستی جدید برای یک جریان پیشینی گردید.

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ خرداد ۱۳۹۵  |  انقلاب، سیاست  |   بدون نظر


عکس و فیلم، دیگر خیلی وقت است جای نقاشی را در تصویرسازی‌های ذهنی گرفته است. شما از میان عکس‌هایی که می‌بینید یا فیلم‌هایی که پای دیدنشان می‌نشینید، ذهنیتی برای خود می‌سازید. تصویرهای منطقه‌ای گردشگری یا ساختمانی تاریخی در شهری غربی، ذهنیتی برای شما می‌سازد که ممکن است وقتی شما خودتان از نزدیک برای بازدید به آنجا می‌روید، با آنچه قبلاً تصویرش را دیده‌اید، متفاوت باشد. عکس‌ها و فیلم‌ها برای شما «یک قاب» را به تصویر می‌کشند؛ نه لزوماً واقعیت گسترده را.

عکس و فیلم، بناست در یک قاب ـ که «انتخاب» شده است ـ چیزی را به شما بگوید. بی حاشیه‌هایی که ممکن است اگر قاب بزرگ‌تر بود، لذت زیبایی یا حتی خشونت تصویر را بگیرد. شما یک منظره را در چارچوبی خاص می‌بینید؛ چارچوبی که عکاس آن را «انتخاب» کرده است.

مردان، تصویرسازان خبره‌ای از زنان هستند. چشم مردان، یک زن را می‌سازد. این «می‌سازد» چیزی مثل همان «قاب» است. ذهن مردان، وقتی چشم،‌ چهره یک زن را می‌بیند یا از دور زنی را در حال راه رفتن مشاهده می‌کند، یک زن را ترسیم می‌کند و می‌سازد. آن‌طور که دوست دارد، چیزی را می‌سازد و آن را «جست‌وجو» می‌کند و نهایتاً «می‌خواهد».

معضل در تصویرسازی‌های مدلینگ، تصویرسازی غلط از زن است. چه در چهره، چه در بدن و چه در رفتار. مدلینگ، یک زن را به نمایش نمی‌گذارد. بلکه یک زن را «می‌سازد». زنی که «جست‌وجو» و «خواسته» شود. هرچه این زن، معیارهای «روزآمد» زیبایی‌شناختی و «جذابیت» را داشته باشد، خواهان بیشتری خواهد داشت و در پس این خواسته، هدف صنعت مدلینگ که در بیشتر موارد، تجاری و اقتصادی است، بیشتر تأمین می‌شود. زنان ساخته‌شده و مصنوعی، ابزارهایی برای گردش اقتصادی صنعت‌های دیگر می‌شوند.

برای اینکه زنی مدل باشد، باید انتخاب شود. «بدن بهتر و خاص‌تر» و «چهره آماده‌تر و احتمالاً جذاب‌تر» مناسب‌تر برای این رشته است و رقابت گاهی در بازی و نمایش خاص‌تر (بخوانید ادا و اطوار) نیز وجود دارد. این را اضافه کنید که برای هرچه جذاب‌تر شدن و خواسته شدن این زن، روی بدن و چهره او می‌شود کار کرد. عمل‌های گوناگون زیبایی، این وظیفه را بر عهده می‌گیرند تا زنی که انتخاب‌شده ـ و شاید در میان زنان یک در هزار باشد ـ هرچه بهتر «ساخته» شود. درست شبیه به یک شئ که بناست با کار روی او، زیباتر جلوه کند. البته نوعی از زیبایی که عاریه‌ای، موقت و تقلبی است و در بسیاری موارد، فقط در پشت لنزها این‌گونه زیبا به نظر می‌آید.

مردان وقتی این تصاویر را می‌بینند، ناخودآگاه، آن زن را می‌خواهند. زنی که در میان مردم، یا وجود ندارد یا بسیار کم است و برای همه دست‌یافتنی نیست. این دست‌نیافتنی بودن، روی مردان تأثیر می‌گذارد. در بهترین حالت، پیش از ازدواج، ذهن‌های نوی جوان، دنبال چنین زنانی برای ازدواج می‌گردد و پس از ازدواج نیز، یا همسرش را این‌گونه و مصنوعی می‌خواهد یا در کشاکشی بی‌حاصل، حسرت‌زده به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. این وضعیت اما در حالتی بدتر، ممکن است به ارتباط‌ها یا تلاش‌هایی برای تعرض منجر شود.

 

منتشرشده در شماره‌ی امروز روزنامه‌ی صبح نو

photo_2016-05-18_09-24-31

میثم رمضانعلی  |  ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵  |  زنان  |   2 نظر


یک برنامه‌ی چند دقیقه‌ای، اصلا چون شمایی سه ساعته، بناست در مورد فیلترینگ صجبت کنند. برنامه‌ساز سعی می‌کند در دو طرف میز، دو طیف نگاه را بنشاند. حرف‌هایی زده می‌شود که به هیچ نتیجه و برداشتی منجر نمی‌شود. حتی مواضع دقیقا تبیین نمی‌شود چه رسد به این‌که مخاطب بتواند خوب و بد و درست و نادرست را تشخیص بدهد
ما هیچ‌وقت در مورد فضای مجازی هیچ ساختاری نداشته‌ایم که بحث‌ها را پیش ببرد؛ برای همین هم هست که هیچ‌گاه نمی‌شه در یک نشست و میزگرد و یا یک برنامه‌ی تلویزیونیِ قابل تدوین حرف‌های درست و درمان را شنید
کدام سازمان و یا ارگان، دولتی و غیردولتی، سیاسی و غیرسیاسی، امنیتی و اقتصادی و یا هر چه را می‌شناسید که یک اتاق فکر خوب در مورد اینترنت داشته باشد؛ شما بگو حتی کدام گروه و هیات علمی محل تبادل و تضارب آراست در مورد فضای مجازی؟ من فکر می‌کنم، هیچ.
مهم‌ترین حسن این برنامه البته این بود که دیکتاتوریِ تریبون‌های طیف نگاه‌های امثال برخی‌ها که تلویزیون و رادیو شده است خانه‌ی خلوت‌شان در صدا و سیما تا حدی شکست؛
نه فقط همین، ولی همین هم خیلی‌ست

میثم رمضانعلی  |  ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵  |  رسانه  |   بدون نظر


این خبر را بخوانید: «ترنجستان» سروش از فردا پلمپ می‌شود.

شما کافی‌ست که بخواهید یک کتاب غیرقانونی و غیرقابل انتشار را تهیه کنید. می‌توانید به خیابان انقلاب مراجعه کنید و از همین دست‌فروش‌های کنار خیابان بخواهید تا کتاب مورد نظرتان را به شما بدهند. می‌توانید حتی سفارش بدهید و بعد از چند روز که آماده شد برای گرفتنش مراجعه کنید. این یعنی سیستم کتاب مملکت کشک است. دست‌فروش‌ها که یک شبکه‌ی حرفه‌ای توزیع کتاب شده‌اند و تعدادشان هم «بی‌شمار» نیست در امنیت کامل این کار را می‌کنند. بعد پلیس باید بیاید به عکسِ قلب گیر بدهد. خنده‌دار نیست؟ مسخره نیست؟ توهین به شعور مخاطب نیست این کار پلیس؟

قلب‌هایی که راست راست وسط خیابان راه می‌روند و به قانونِ حجاب مملکت توهین می‌کنند، مجرم نیستند؟ کافه‌ّهای همان دور انقلاب که محل عیش و نوش شده‌اند و گاهی دود سیگار حاضرانش، نصف ارتفاع کافه را پر کرده است جرم نیست؟ درنوشت‌های دستشویی پارک دانشجو چطور؟ آن‌ها مفید به حال فرهنگ و هنر هستند؟ قلب‌بازی‌های روی صحنه‌ی تئاتر شهر چطور؟ آن‌‌ها مفید به حال فرهنگ‌اند و جوانان مملکت را به سوی سنت‌های اصیل ملی و دینی سوق می‌دهند؟ گفتن که لازم نیست که، این‌ها مشت نمونه‌ی خروار هستند.

حالا فقط هدایت فرهنگ و هنر شده است برخورد با قلب‌های روی کتاب‌های ترنجستان سروش؟

IMG17124861

پی‌نوشت:‌ قضاوت‌های من در این متن صرفا مبنتی بر مطلب است که در ابتدا لینکش را داده‌ام. شاید وضع از این بهتر و یا بدتر باشد.

میثم رمضانعلی  |  ۱۷ فروردین ۱۳۹۵  |  فرهنگ  |   بدون نظر


دیشب برنامه‌ «نقد شعر» شبکه‌ی چهار به بررسی آثار فروغ فرخزاد پرداخت. پس از ۳۷ سال تلویزیونِ جمهوری اسلامی صدای فروغ را پخش کرد و او و اشعارش را به بحث گذاست. محمدحسین جعفریان تعجب خودش از تاخیر صدا و سیما در پرداختن به فروغ را با تشکر از مسؤلین شبکه‌ی چهار همراه کرد و صراحتا گفت که چون رهبری نظر مثبتی در مورد فروغ داشته‌اند همین باعث شده برخی نهادها مشکلی برای محفل شعرخوانی و نقد فروغ ایجاد نکنند.

اما چرا به شاعر و نویسنده و هنرمند انقلاب که از فروغ حرف می‌زند اعتماد نمی‌کنند و حتما باید شخص اول مملکت بیاید و حرفی بزند تا مشکلی رفع شود؟ در بسیاری از امور به ناچار باید تاییدیه‌ای از کلام رهبری و یا امام پیدا کرد تا بتوان حرف یا حرکتی را پیش برد.

در دوره‌ای که فعالیت‌هایی در حوزه‌ی زنان و خانواده داشتم برخی از صحبت‌های رهبری در موضوع زنان را دستچین کرده‌ بودم و در برگه‌ای همراه خود داشتم. مباحث نظری‌ ما را به سمت دیدگاهی برده بود که برای مخاطب عام تداعی نوعی رویکرد فمینیستی داشت، اما صحبت‌ها رهبری در زدودن این تلقی کارا بود، هر چند فحوای نظریه از سخنان بزرگان دیگر بیرون آمده بود.

این اجبار در اموری مثل سینما و موسیقی شایع‌تر است. معمولا تفکر و توان نیروی مومنی که کارشناس و حتی استاد یک حوزه است به رسمیت شناخته نمی‌شود و برای هر اظهار نظر خلاف عادتی باید به چنین روش‌هایی متوسل شد. از حوزه‌ هنر و ادبیات و شعر که بگذریم در مورد فلسفه و عرفان هم همینطور است و کار بسیار دشوارتر. به نحوی که مجهز نبودن به تأییدیه در آنجا ممکن است خطر برچسب کفر و الحاد را هم داشته باشد.

میثم رمضانعلی  |  ۰۱ اسفند ۱۳۹۴  |  فرهنگ  |   یک نظر


دیروز اکانت‌های برخی از فعلان رسانه‌ای در توئیتر به حالت تعلیق در آمد. اگرچه توئیتر علت مشخصی را برای این تعلیق اعلام نکرد، اما بررسی‌های اولیه، با در نظر گرفتن فعالیت‌هایِ مشابهِ کاربرانی که حساب‌شان تعلیق شده بود، نشان می‌داد که انتشار محتوایی مرتبط با نامه‌ی رهبری به جوانان غربی علت تعلیق است. این تعلیق حتی شامل حساب کاربری خامنه‌ای.آی‌آر نیز شد و توئیتر، آخرین توئیتی را که فیلمی مرتبط با همین نامه نیز بود، حذف کرد.

‌چرا باید توئیتر چنین کاری انجام دهد؟
به ظاهر، حساب‌های متعددی با عنوان‌هایی جفنگ ایجاد شده و بنا بوده به «پمپاژ» ِ نامه‌ی رهبری در توئیتر بپردازند. احتمالا برای این پمپاژ نیز ربات یا ربات‌هایی تهیه شده تا سرعت و‌ حجم فعالیت زیادتر شود. احتمالا «حجم زیاد انتشار»، «عامل موثری» فرض شده است. متصدی و‌ متصدیانی وظیفه‌ای برای خود در ‌نظر‌ گرفته‌اند در انتشار نامه، و نابلدی و بی‌تجربه بودن، آن‌ها را به سمت استفاده از شیوه‌هایی زرد و غیرنافذ تشویق کرده است.

برای انتشار نامه باید چه روشی پیش گرفت؟
خیلی ساده نیست. اما به صورت پیش‌فرض اولین فرصت برای انتشار نامه، استفاده از «ظرفیت‌های واقعی» است. احتمالا شما نیز در ذهن‌تان مسابقات وبلاگ‌نویسی با موضوعات مختلف را دارید. مسابقاتی که در آن به بهترین وبلاگ در موضوعی ـ بیش‌تر در موضوعات انقلابی و مذهبی ـ جایزه اهدا می‌شد. برخی با استفاده از فرصت، یک وبلاگ ساده تاسیس می‌کردند، در دوره‌ی مسابقه به تولید و یا انتشار محتوا می‌پرداختند و چون حجم فعالیت‌شان یا مدل انتشارشان برای داوران چشم‌گیر بود، برنده می‌شدند و جایزه می‌گرفتند. متولیانی که این مسابقات را برگزار می‌کردند، به اشتباه فکر می‌کردند که این مسابقات باعث می‌شود تا موضوعات مذهبی بیش‌تر مورد توجه قرار گیرد و حجم این مطالب در وب افزایش پیدا کند و این افزایش حجم، یعنی بهتر شدن فضای وبلاگستان. ایده‌ای اشتباه و روشی اشتباه‌تر برای انجام یک هدف خوب. مشکل این‌جا بود که این مسؤولین شناخت درستی از وبلاگستان نداشتند. توضیح مفصل‌ترش بماند، اما مساله در مورد توئیتر هم همین است. کسانی که خود را متولی انتشار نامه می‌دانند در مورد توئيتر شناخت درستی ندارند و برآوردشان از مدل انتشار و عمل‌کرد در این موضوع اشتباه است. در حالی که روش‌های بهتری نیز است. استفاده از ظرفیت‌های واقعی، یعنی از ظرفیت کسانی در توئيتر استفاده شوند که به اصطلاح ساکن توئیتر هستند. استفاده از شبکه‌ی فعالین توئيتری که ارتباطی روزمره و حضوری چند ساله در توئیتر دارند.
ممکن است کسی دکترای رسانه داشته باشد و یا حتی چند خبرگزاری و سایت خبری را بگرداند و یا مدیر یک شبکه‌ي تلویزیونی باشد، ولی از قواعد انتشار در فضای وب آگاهی و برداشت درستی نداشته باشد.
اشتباه در انتشار نامه، عملا بابِ انتشار درست را نیز بسته است و تا مدتی نمی‌توان در توئیتر لینکی از نامه‌ي رهبری داد

پی‌نوشت: من تحلیل و یا مستندات دقیقی در مورد این‌که توئیتر و صاحبان توئیتر این برخورد را با دیگر اتفاقات مشابه دارند یا خیر ندارم؛ زهرا اچ‌بی البته مطلبی نوشته است با این پیش‌فرض: مسدود شدن حساب توئیتر به دلیل درج نامه رهبری

 

بازتاب‌ها: فردانیوز ، پارسینه

میثم رمضانعلی  |  ۱۰ آذر ۱۳۹۴  |  رسانه  |   بدون نظر


دولت، در همه‌ی ابعاد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی‌اش، بیش از آنکه خائن باشد، بی‌عرضه است. با تمام شبهه‌های امنیتی و‌ سیاسی و با تمام شوقِ متصف به غرب‌پرستی و‌ حس حقارت و پستی‌ای که برخی نسبت به غرب دارند اما، بی‌عرضگی شاخصه‌ی مهم‌تری‌ست در توصیف دولت. دولت بی‌عرضه‌ است و این بی‌عرضگی را می‌خواهد با فعالیت سیاسی و شانتاژ رسانه‌ای جبران کند.

.
عصبانیت دولت هم نسبت به منتقدین به همین دلیل است که ناتوان است از پاسخ‌گویی و برای مهارِ مخاطبان‌ش، چون عرضه‌ی اصلاح و بهبود اوضاع را ندارد، دست به دامان توهین می‌شود. عصبانیت، نشانه‌ی خوبی‌ست برای شناسایی کسی که عرضه‌ی پاسخ منطقی به مخاطب ندارد. بی‌عرضه است و می‌خواهد با حرف‌های جریان اصلاح‌طلب – که پشتوانه‌ی واقعی تئوریکِ دولت نیست – این بی‌عرضگی را بپوشاند. بی‌عرضه است و چون بدنه‌ی مذهبی و حزب‌اللهی را نمی‌تواند داشته باشد، دست به دامن گروه‌های سگ‌باز موسیقی و استفاده از شاذیات فقهی در احکام خوانندگی زنان است.

.
در امور اقتصادی نیز بی‌عرضه است. وضعیت نابسامان مسکن و تعطیل کردن بسیاری از پروژه‌های فعالِ دولت قبلی، رکود عجیب و غریب در بورس، وضعیت افتضاح کشاورزی به خصوص در اصلاح روندهای آب‌یاری که به بحران آب رسیده است، امحای حجم زیادی سیب‌زمینی که آخرین نمونه در مدیریت امور است، رکود در همه‌ی بخش‌های جدی و بزرگ دولت و چشم امید داشتن به بیرون از مرزها، همه و همه نه از روی خیانت که از روی بی‌عرضگی است.

.
دولت بیش از آنکه متصف به صفتِ خیانت باشد، بی‌عرضه است. اگر چه قبول مسؤولیت برای یک بی‌عرضه، خود یک خیانت است.

میثم رمضانعلی  |  ۰۴ آذر ۱۳۹۴  |  سیاست  |   بدون نظر


نظام اجتماعی ما به هم ریخته یا در حال به هم ریختن‌ است. وقتی نظام اجتماعی تغییر می‌کند و نظام ارزش‌ها دگرگون می‌شود طبیعتا باید نظام حقوقی هم متناسب با آن تغییر کند، تا تناسب لازم ایجاد شود.
اما ما نمی‌توانیم نظام حقوقی‌مان را از اساس تغییر بدهیم. چرا که به ثبات ـ به معنای دست نبردن به سنت حُکمی ـ علاقه‌ی بیش‌تری داریم، و سنت فقهی‌مان چون مبتنی بر علل الاحکام نیست و تاریخی نیست و مشهورات درش اهمیت دارند تغییر برایمان سخت است. کما این‌ که در تبدیل فقه به قانون هم تجربه‌ي کم و پیشینه‌ی نحیفی در فقه نظام و فقه کلان داریم.
به دلایلی که گفته شد تغییر در فهم عمومی فرض بر «تحمیل به شریعت» می‌شود، در حالی که ممکن است واقعا تحمیل نباشد و نوعی انتخاب و استفاده از ظرفیت‌های پنهان شریعت باشد.
به عنوان مثال متعه در عرف تنها «رابطه موقت» دانسته می‌شود و در بین مردم بدل از یک رابطه کوتاه مدت برای بهره‌مندی جنسی زودگذر تلقی شده است، در حالی که می‌تواند یک «ازدواج رسمی» برای تعیین دلبخواه شرایط حین عقد در بلند مدت (مثلا ۹۹ ساله) باشد.
نظم اجتماعی جدید می‌گوید که زن باید بتواند در مورد خودش تصمیم بگیرد، در موقعیت کاملا مشابه(با عنوان حقوق برابر) با مرد باشد، و تصمیمات و اختیارش مانند مرد نافذ باشد. اما هم عرف و هم نظم حقوقی پذیرفته شده با این تغییر همساز نیست. همین موضوع باعث جنجالی شدن مسأله‌ی خروج زنان بدون اجازه شوهر شد.
در ازدواج دائم هم می‌توان شروط ضمن عقد را گنجاند، اما شکل دادن یک رابطه مشابه با استفاده از «متعه» آسان‌تر است. روشنفکران و فمینیست‌ها چون سر ستیز با ارزش‌های دینی را دارند به سراغ این ظرفیت‌ها نمی‌روند، اما می‌توان اینها را به نحوی به مردم معرفی کرد که برداشت ضددینی نشود.

میثم رمضانعلی  |  ۰۳ آذر ۱۳۹۴  |  زنان  |   یک نظر


«وضعیت تحلیل» امور اجتماعی و فرهنگی به نحوی‌ است که کارکرد تحلیل‌ بر اساس روش‌های مرسوم برای مدیریت این امور را با چالش جدی مواجه کرده است. به نحوی که تحلیل به این شیوه‌ها جز به ترسیم غلط اوضاع و در پی ِ آن، ادامه‌ی پریشانی نخبگان و اجتماع نمی‌انجامد. به طور دقیق‌تر، به جهت وضعیت فرهنگی اجتماعی، امکان ترسیم اوضاع با محدودیت‌های بسیار جدی مواجه است.
به صورت کلی اموری تحلیل می‌شوند که تا حدودی دارای عنصر شگفت‌انگیزی بوده و یا غیر عادی و بی‌سابقه یا کم سابقه تلقی شوند. اموری که با انگاره‌های رسمی و یا انگاره‌هایی که کمتر شنیده شده‌اند، متفاوت‌اند.
نمونه‌هایی مثل «ریشه‌های حرکت‌های اجتماعی در سال هشتاد و هشت»، «شکست اصولگرایان در انتخابان ریاست جمهوری ۹۲» ، «عکس‌العمل اجتماعی نسبت به مرگ پاشایی»، «علل شیوع بی‌حجابی و بی‌عفتی»، «وضعیت آشفته‌ی ازدواج جوانان»، «شیوع روحیه‌های سلفی‌گری و وهابی در ایران»، «علل رشد فزاینده‌ی طلاق»، «حضور پرتعداد ایرانی‌ها در پیاده‌روی اربعین» و بسیاری از این دست.
امور به نحوی‌اند که می‌توان تحلیل‌هایی با جهت‌گیری‌های متضاد، با ذکر مستندات و دلایل متفاوت و گاه در مقابل هم ارائه داد که کار را برای انتخاب «تحلیل درست» یا «تحلیل دقیق» سخت می‌کند. امور به نحوی‌اند که در چهارچوب تحلیل‌های کلاسیک از اجتماع و فرهنگ نمی‌گنجند. امور در وضعیت شبه ِ مدرن و آشفته قرار دارند و بسیاری از رویکردها امکان این را دارند تا دلایل خوبی برای دفاع از مواضع خود داشته باشند و هر کس می‌تواند بگوید که «بدیهی است که موضع درست و صحیح در مورد این امر فرهنگی یا اجتماعی همین باشد.».
مدیران فرهنگی، گاه سعی دارند تا دلایل مختلفی که هر یک از زاویه‌ دیدها ارائه می‌دهند در قالب یک تحلیل جمع کنند و اصولا «تحلیل کامل» را «تدوین» کنند. اما تحلیل کامل به این روش، به نحوی متکثر خواهد شد که عملا نمی‌تواند مقدمه‌ای برای برنامه‌ریزی باشد. اصولا ارائه‌ی تحلیلی بدیهی در مورد امور تقریبا ناممکن شده است.

[نا تمام]

میثم رمضانعلی  |  ۲۰ دی ۱۳۹۳  |  تأملات  |   4 نظر


اختلافات ِ به اوج رسیده‌ی جریان‌های اصول‌گرایی در انتخابات ریاست جمهوری گذشته، چنان نبود که یک روزه ایجاد شده باشد. از همان هشتاد و سه که شورای هماهنگی جریان اصولگرایی با محوریت ناطق‌نوری(!) شکل گرفت، معلوم بود که جریان اصول‌گرایی به جایی نخواهد رسید.

که البت از همان زمان نیز میان‌تهی بود و تنها از باب ِ رویه‌ي سیاسی شکل گرفته بود و برای همین است که جایی نوشتم که اصلا در میان اصول‌گرایی چیزی با عنوان گرایش به اصول وجود ندارد و همه‌ی این بازی‌ها و نمایش‌ها، رویه‌ای سیاسی بیش نیست و میاه‌تهی‌ست. چه برسد به محوریت ِ اصول، که من فکر می‌کنم اخلاق، باورهای سیاسی و منش و رفتار از مهم‌ترین‌شان است.

برای همین است که نمی‌شود از جریان ِ به اصطلاح اصول‌گرایی انتظار داشت که به وحدت برسند. در بهترین شکل می‌توانند با هماهنگی‌هایی، یک نمایش و یک تئاتر خوب در صحنه‌ي سیاسی اجرا کنند و بس. اتفاقی که بسیاری دوست دارند عنوان ِ وحدت بر آن بگذارند و پز ِ یکپارچگی با آن بدهند. چطور می‌شود گروهک‌های خرد و کلان ‌اصول‌گرایی به وحدت برسند وقتی اولیاء‌شان نمی‌توانند به صورت مرتب و منظم دور هم حلقه بزنند و به صورت جدی در مورد فعالیت‌هایشان به گفت‌و‌گو بنشینند. چطور می‌توانند به وحدت برسند وقتی برای اعاظم‌شان در جلسات خصوصی‌ به اعاظم گروه‌های دیگر تهمت می‌زنند و بد و بی‌راه می‌گویند و گاه هر چه بر زبان نباید راند، بیان می‌کنند؟ چطور می‌توانند به وحدت برسند وقتی که اصحاب رسانه‌ای همین گروه‌ها در رسانه‌های مثلا اصول‌گرا به بهانه‌های مختلفی چون مبارزه با فساد و انقلابی‌گری و امثالهم ادبیاتی سخیف در پیش می‌گیرند و دیگری را با خاک یکسان می‌کنند.

در بهترین حالت هم با تاکید بر نقاط مشترک هم ممکن است و تنها ممکن است کمی زمینه‌ي وحدت ایجاد شود که این زمینه‌چینی‌ها الحمدلله به سرعت با رفتارهایی به باد می‌رود. و برای همین است که تلاش برای ایجاد وحدت با رفاقت، شکل نمی‌گیرد؛ تلاش برای دید و بازدید و ایجاد محبت طریقیت دارد، اما تام و تمام نیست و رفاقت و دوستی تنها زمینه‌چینی می‌کنند و وقتی وحدت، با رفتار و عمل‌کرد تاسیس نشود، به بادی وابسته‌ست.

تئوری‌هایی مثل اخلص‌گرایی در فضای سیاسی با ماهیت ِ «هر کا با ما نیست، بر ماست»، و یا اجتماع نقیضین یا همان «ما با همه خوبیم و با همه‌ایم» دو سوی جریانی‌ست که چون منفعت‌طلب هم نیستند، نمی‌توانند روی اصول ِ خود به وحدت برسند.

به صورت خلاصه‌تر، ایجاد وحدت با خاله‌بازی اتفاق نمی‌افتد و اصولا بازی نیست.

میثم رمضانعلی  |  ۰۱ اسفند ۱۳۹۲  |  سیاست  |   4 نظر


تفکرانگاری ِ امر سیاسی، یا در تعبیری امر سیاسی را در صورت تفکر بیان کردن، وقتی با فراوانی زیاد در جامعه بیان می‌شود، جز به رشد جریان‌های ضدفلسفه، جریان‌های ضد تعقل و جریان‌های ضد اجتهاد نمی‌انجامد. سپهر ِ ناشی از فراوانی «نمایش ِ تفکر»، آینده‌ي ایران است.
نمایش تفکری که سیاست(قدرت)، آن را تولید و بازتولید می‌کند، منجر به این می‌شود که شخص ضدفلسفه نیز از همین دریچه(قدرت) برای دفع مخالف بهره جوید. سیاسی‌ورزی، پرورش سپهری‌ست که در ذیل ِ آن، جریان ضد فلسفه و ضد عقل قدرت می‌یابد.

قدرت یافتن این جریان‌ها، به رشد اخباری‌گری در دین و در نتیجه به رشد جریان‌های ضداجتهاد می‌انجامد. اتفاقی که پس از هشتاد می‌تواند صدای گام‌هایش را شنید. حذف تفکر به وسیله‌ي قدرت، با هر نیتی انجام شود، به این نتیجه خواهد انجامید. نیت انقلابی، نیت اسلامی، نیت روشن‌فکری و هیچ نیتی نمی‌تواند در اتفاقی که خواهد افتاد تغییری ایجاد کند. سنت‌ها و مناسبات جامعه، با نیت‌ها تغییری نمی‌کند.
تلاش برای پس‌زدن جریان اصلاح‌طلبی(در معنای عام)، چه جریان‌هایی که ماهیت تفکر داشتند و چه جریان‌هایی که صورت تفکر، پس‌زدن جریان‌ها یا شخصیت‌های جریانی با نگرش‌های متفاوت در عین ِ گرایش ِ غیرانقلابی و نه ضد انقلابی، پس‌زدن جریان‌های نزدیک به اخباری‌گری، و امثال این‌ها، اگر در ساز و کار سیاسی تضعیف شوند، در نهایت سپهر حاکم را به ضرر انقلاب اسلامی تغییر خواهد داد.

پ.ن: رونوشت به حضراتی که روزی یک نیوز راه می‌اندازند

میثم رمضانعلی  |  ۱۵ بهمن ۱۳۹۲  |  تأملات، سیاست  |   بدون نظر


امشب و در نشستی با حضور وزیر ارشاد و رئیس مرکز توسعه فناوری و رسانه‌های دیجیتال فرصتی دست دارد تا در چند دقیقه نسبت به بیان نظراتی در مورد فضای مجازی صحبتی داشته باشم. متن، نگاشته‌ی حرف‌هایی‌ست که در این جلسه بیان شد.

***

جاسوسی و بی‌راهه‌ی «اعمال محدودیت برای مقابله با جاسوسی»

جماعتی به خصوص در سال‌های گذشته، بر این امر تاکیدهای مکرری دارند که اینترنت به عنوان یک ابزار جاسوسی توسط کشورهایی مثل آمریکا استفاده می‌شود و این امر را حمل بر این می‌کردند که چون از اینترنت به عنوان ابزار جاسوسی استفاده می‌شود، پس یکی از راه‌های مقابله با جاسوسی، استفاده از فیلترینگ است. ایده‌ی ایشان در تعبیری «اعمال محدودیت برای مقابله با جاسوسی» است. گاه اشخاص معتقد به این ایده، در ضمن ادبیاتی قیم‌مآبانه و تند که ترس استفاده از قوه‌ي قاهره را به همراه می‌آورد موجب آن می‌شدند که بسیاری به دام محافظه‌کاری در ابراز نظر، از ترس برخورد کشیده شوند.

در این‌که حیات دشمنان جمهوری اسلامی بر جاسوسی بنا شده است و از تمام ابزارها برای نیل به اهداف خود استفاده می‌کنند شکی نیست. و در این‌که اشخاص معتقد به اعمال محدودیت نیز از سر خیرخواهی سعی در حفظ امنیت مردم دارند نیز شکی نیست. اما این همه ماجرا نیست. نیات، مجوزی برای هر عملی صادر نمی‌کند و راه جهنم نیز با نیات خیر سنگ‌فرش می‌شود. مردم نیازمند مدیرانی نیستند که خیرخواهانه با ادبیاتی قیم‌مآبانه با آن‌ها سخن بگویند. ادبیاتی مناسب با شأن مردم، نه فقط یک ابزار، که عین وظیفه‌ای‌ست که مسئولین دارند. جدای از این، ایده‌ي «اعمال محدودیت برای مقابله با جاسوسی» بهتر است از جانب کسانی بیان شود که در اتفاقی که در همین دو سال گذشته با عنوان «سوء استفاده از اطلاعات خصوصی کاربران سایت ساماندهی» مشهور شد، نقش مناسبی ایفا می‌کردند. به حتم، اطلاعات سایت ساماندهی نیز جزء اطلاعات خصوصی کاربران بود و نبایست برای امر دیگری استفاده می‌شود.

سامان‌دهی به نهادهای مرتبط با فضای مجازی و تاکید بر نهاد بالادستی بودن شورای عالی

متاسفانه درک همگونی از فضای مجازی در سطوح مختلف حاکمیت وجود ندارد. و در عین حال، نهادهای مختلفی نیز در این امر دخالت می‌کنند. احیای جدی شورای عالی فضای مجازی برای پایان دادن به احساس تکلیف‌های متنوعی که در جای جای حاکمیت وجود دارد، می‌تواند به ساماندهی این اوضاع کمک کند. نکته‌ای که در دولت قبلی به انجام نرسید و موجب شد این وضعیت، آشفته باقی بماند. این اوضاع وقتی نابسامان‌تر می‌شود که به موضوع فیلترینگ می‌رسیم. تعدد نهادهایی که در فیلترینگ موثر هستند، یکی از مهم‌ترین مواردی‌ست که پیچیدگی‌های فعالیت در این فضا را افزون می‌کند. هشت هزار قاضی، دادستانی، سپاه، وزارت اطلاعات، پلیس فتا، هیئت نظارت بر مطبوعات، شورای عالی امنیت ملی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، و غیره و غیره نهادهایی هستند که می‌توانند فعالیت در فضای مجازی را محدود و خیلی محدود و خیلی خیلی محدود کنند. اگر چه ممکن است گفته شود که محدودیت لزوما بد نیست و قانون باید رعایت شود، اما مسأله دقیقا همین است که باید قانون به نحوی نگاشته و به نحوی اجرا شود که محدودیت‌های نابجا غنیمت آن نباشد. وضعیتی که به نظرم اکنون با آن مواجهیم.

انتظار حداقلی این است که در خصوص وضعیت قضایی با رسانه‌های خبری، وبلاگ‌نویسان و فعالان شبکه‌های اجتماعی همچون رسانه‌های مطبوعاتی تعامل شود.

احساس بی‌صداقتی حاکمیت در فضای مجازی

یکی از مسأله‌های دائمی کاربران در نسبت با مسئولین عدم صداقتی‌ست که احساس می‌شود. نکته‌ي بنده این است که حتی با پذیرش این‌که حاکمیت در تمام موارد صداقت به خرج داده است، باید این احساس عدم صداقتی که در کاربران وجود دارد به نحوی برطرف شود. صحبت‌های گاه به گاه در مورد گیر کردن لنگر کشتی، عدم کاهش سرعت اینترنت در مواقع خاص، اختلال در دسترسی به برخی از سرویس‌ها مثل ایمیل، فرآیند بی‌حساب و کتاب فیلترینگ و مواردی از این دست نیاز به تجدید اعتماد دارد. چنان که یکی از همین مسئولین، زمانی در مورد فیلترشدن سایت گوگل به بهانه‌ی «درخواست‌های مکرر مردمی» خبر داد و «درخواست‌های مکرر مردمی» به مضحکه‌ای برای کاربران اینترنت بدل شد.

من فکر می‌کنم اگر حاکمیت در برخی زمان‌ها اعلام کند که به فلان دلیل خاص، چند روزی اینترنت دچار اختلال خواهد بود، کاربران همراهی بهتری با حاکمیت خواهند داشت تا این‌که بی هیچ اطلاع و به یکباره، لنگر کشتی به کابل‌های اینترنت ضربه بزند! همچنین نسبت به حساب و کتاب پول‌هایی که کاربران برای استفاده از اینترنت می‌کنند نیز باید راه حلی پیدا نشود. کاربر پول اینترنت ۵۱۲ را می‌دهد در حالی که حاکمیت با بی‌عرضگی در نظارت و سامان‌دهی، اینترنت ۱۲۸ در اختیارش قرار می‌دهد و گاه به گاه هم فیتیله‌ی همین را هم پایین می‌کشد و احساس نمی‌کند باید در ازای خدمات کم‌تر، بخشی از پولی را که گرفته است پس بدهد. هدر رفتن پول مردم با کاهش سرعت اینترنت و در عین حال عدم پاسخ‌گویی و جبران نکردن خسارات، محلی برای اعتماد کاربران به حاکمیت باقی نمی‌گذارد.

حمایت‌های سازمان‌یافته مرکز توسعه از فعالیت‌های واقعا مردمی

یکی از مشکلاتی که در حمایت از مجموعه‌های فعال در فضای مجازی وجود دارد، حمایت‌های افسارگسیخته و بی‌انضباط و بدون داشتن یک راهبرد درست و مشخص است. فکر می‌کنم مرکز توسعه‌ی رسانه‌های دیجیتال و وزارت ارشاد باید بر اساس محورهایی برنامه‌هایش را تنظیم کند:

ـ تقلیل غلبه‌ی دید مهندسی و فنی به جای تاکید بر محتوا در مدیران و سازمان‌ها

ـ توجه به تقویت هسته‌های مختلف محتوایی بر اساس یک راهبرد منضبط با هدف تقویت ساخت درونی قدرت نرم در فضای مجازی

ـ تلاش برای ساماندهی ارتباط میان گروه‌ها و اشخاص فعال در حوزه‌ی تولید و توزیع محتوا

ـ تمرکززدایی و واگذاری کارها به گروه‌های واقعا مردمی و حمایت از ایشان برای تقویت و به استقلال مالی رساندن ایشان

ـ تشکیل سامانه‌ی انسانی مشورت با فعالان فضای مجازی برای تدقیق تصمیم‌گیری‌ها در لایه‌های سیاست‌گذاری، تقنینی، اجرایی و قضایی

و مواردی از این دست…

میثم رمضانعلی  |  ۱۳ آبان ۱۳۹۲  |  رسانه  |   8 نظر


دیدم دوستانی پوسترهای صداقت آمریکایی را مقایسه کرده‌اند با پوسترهای ضد ایرانی که در آمریکا و پیش از سفر احمدی‌نژاد به نیویورک نصب شده بود. در پوسترهای ضد ایرانی، امید به قوه‌ي «تقلید» مردم و به جهل مردم بسته شده است و نوع خاصی از تبلیغات، که بر پایه‌ی «عدم بصیرت» پایه گذارده شده است، مایه‌ی تغییر گرایش‌ها. در جوامعی چون آمریکا، حکومت به جای این‌که سعی در افزایش قدرت تحلیل و در تعبیری افزایش بصیرت داشته باشد، سعی می‌کند مردم به وسیله‌ی تبلیغات در تخدیر و بی‌اطلاعی قرار بگیرند.

این در حالی‌ست که انقلاب اسلامی آمده است تا مردم در امور مختلف بصیرت پیدا کنند و صاحب تحلیل باشند و به بیانی جزء «خواص» باشند. ما نیازمند مردمی هستیم که در امور سیاسی و فرهنگی صاحب اجتهاد باشند. انقلاب اسلامی برای پرورش «مقلد» نیامده است و اصولا انقلاب اسلامی با مقلدین نیز حفظ نمی‌شود. چه که مقلدهای سیاسی ممکن است تحت تاثیر رسانه و تبلیغات، از امر دیگری پیروی کنند.. و چون بنا نیست مقلدپروری شود، هر چه رسانه و تبلیغات در غرب انجام داده است نیز نباید «مبنای» عمل جمهوری اسلامی قرار گیرد. (این‌که «راننده تاکسی‌ها» وارد بحث‌های سیاسی می‌شوند،‌ برای آن است که خود را «مُحق» و «موثر» می‌دانند و نه صرفا دردودل و غرغر. و کسی خود را محق و موثر می‌داند که صاحب تحلیل باشد. حال تحلیلی اشتباه و یا درست.)

جدای از این، وقتی مجموعه‌ای ذیل حاکمیت(چه آشکار و چه پنهان)، سامان‌دهی یک اتفاق را که مردمی بوده و باید مردمی باشد، بر دوش بکشد، مردم را تنبل می‌کند. چنان که راهپیمایی‌های خودجوش ِ مردمی، اکنون به هندل دستگاه‌های حکومتی محتاج شده است. در حالی که مردمی که نه در شعار که در عمل، خود حافظ انقلاب اسلامی بودند بارها و بارها اثبات کرده‌اند که به اقتضا و در مواردی که نیاز بوده است، خود اتفاق‌ها را سامان داده‌اند.

اگر ما مردم را مقلد و فعال می‌خواهیم، نبایست دست به کارهایی بزنیم که از ترس ِ «عدم ورود جدی مردم» شکل گرفته باشد. نباید از اشتباه ِ مردم در تشخیص‌ها ترسید. نباید با توجیه این‌که اگر ما مردم را هول ندهیم، کار انقلاب زمین می‌ماند، مسیری را بپیمائیم که عملا زیر پای انقلاب را شل می‌کند. ما در برهه‌ي حساس کنونی نیستیم که مجبور باشیم به همین بهانه، و به خاطر ضعف‌مان در عرضه‌ی منطق انقلاب و عرضه‌ي عاقلانه بودن حرکت‌های انقلابی، به هندل کردن کارهایی که باید با همت مردمی انجام شود بپردازد.

میثم رمضانعلی  |  ۰۷ آبان ۱۳۹۲  |  سیاست  |   بدون نظر


این که از «جمهوری اسلامی» یک صدا در حوزه سیاست خارجه شنیده شود، خوب است. چه که یک‌دستی در صدایی که به عنوان نظر رسمی جمهوری اسلامی نشانه‌ی نظم در ارتباط و ثبات در مدیریت روابط رسمی خواهد بود. این البت به آن معنا نیست که بناست همه در جمهوری، یک نظر داشته باشند. بلکه در عین این‌که ممکن است نسبت به یک موضوع، نظرها و دیدگاه‌های مختلف و یا متضاد باشد، در نهایت این نظر ِ مختار است که مبنای عمل قرار خواهد گرفت.

حاکمیت هم یک موجود خیالی نیست. دستگاه‌ها، نهادها و اشخاصی نمایندگی‌اش می‌کنند و از سطوح عالی تا پایین را در بر می‌گیرد. و در این میان نیز، شهرداری یکی از همین نمایندگان است. بیلبوردهایی که در سطح شهر، با عنوان «صداقت آمریکایی» نصب شد از همین بیلبوردهای تبلیغاتی شهرداری استفاده کرده‌ است. اگر حتی با مفهوم این تصاویر موافق باشیم، در این‌که این کار توسط نهادهای مردمی انجام شده است و هزینه‌های تبلیغات آن‌ها نیز از جیب ِ خصوصی همان نهادهای مردمی و نه از جیب بیت المال پرداخت شده است، شک است. یعنی جدای از این‌که شهرداری نباید فرصت به هم زدن صدای رسمی را به کسی بدهد، در مردم‌نهاد بودن هم باید تامل کرد. این در حالی است که البت، نهادهای مردمی در جمهوری اسلامی بدل به لطیفه شده است.

 

مگر در تعبیری، هر که ذیل نهادهای «انقلاب اسلامی» قرار بگیرند، مردمی محسوب شوند و هر که ذیل نهادهای «جمهوری اسلامی»، دولتی. در این دسته‌بندی البت نهادهای مردمی سر به فلک خواهند گذاشت.

کسانی که بنا دارند تلاش کنند تا نظر رسمی را به سمت و سوی نظر خود سوق دهند و آن را «تغییر» دهند نیز باید بر اساس روش‌هایی دست به این کار بزنند که اولا «رسمی» خوانده نشود؛ در ثانی، در قالب ِ «فرصت‌های برابر» نظرها بیان شود؛ و ثالثا «اعمال فشار» فهم نشود.

تشخیص رسمی بودن سخت نیست. تشخیص امکان فرصت‌های برابر نیز تا حدی امکان‌پذیر است. مثلا آیا در مورد مواضع احمدی‌نژاد و حتی در فضایی کلان‌تر در مورد تصمیمات کلان نظام، کسی حق دارد از بیلبوردهای شهر، با پرداخت هزینه‌های آن‌ها نه از نفت که از جیب خود، برای بیان نظرات متفاوت خود استفاده کند؟ اگر پاسخ مثبت بود، می‌توان گفت نصب بیلبوردها در این مورد به خصوص نیز مشکلی نداشته است. می‌ماند «اعمال فشار» که باید تغبیر از فشار دقیق‌تر شود و البت پیچیدگی‌های تشخیص در آن بسیار بالاست و توضیح مشکل‌تر.‌

نهادهای رسمی، هر جایگاه حکومتی فرض می‌شود که ذیل قانون اساسی توسط قوای سه گانه و رهبری تشکیل شده باشد و ارتباطی تعریف‌شده(چه آشکار و چه پنهان) با نهادهای حکومتی داشته باشد.

در فرض رقابت‌پذیری، ما چه مسیری برای بلند شدن صدای مخالف فرض گرفته‌ایم و مهم‌تر از این سوال این‌که «تا چه حد»؟ فکر کنیم که گروهی مخالف نظرات جمهوری اسلامی در موضوع هسته‌ای باشند. آیا اجازه می‌دهیم که در صورتی که برای بسیاری منطقی جلوه می‌کند از همین بیلبوردها استفاده کنند و در عین حال آن را صدای بخشی از مردم و نه صدای رسمی معرفی کنیم؟ من فکر می‌کنم طراحان بیلبوردها و بسیاری از موافقان نصب آن‌ها، در این فرض، هیچ‌وقت فرصت نمی‌دهند که کسانی از این امکان استفاده کنند و استفاده از آن را در انحصار نگاه‌های موافق خود می‌دانند.(دقت شود که بیلبوردها یک مصداق است و این موضوع در مورد بسیاری از فضاها اتفاق می‌افتد)

جدای از همه‌ی این‌ها ما «تا چه حد» اجازه‌ی مخالفت کردن و ارائه‌ی نگاه مخالف را می‌دهیم. این تا چه حد یعنی مرزی که بعد از آن، از تلاش برای اعمال نظر تعبیر به اعمال فشار می‌شود.

میثم رمضانعلی  |  ۰۵ آبان ۱۳۹۲  |  سیاست  |   2 نظر


من نمی‌دانم چرا باید درخواست شود که مفاد یک مذاکره، که برایش خون ریخته شده است و بدل به یک امر هویتی شده است، مخفی و محرمانه باشد. تیم ایرانی از چه چیزی هراس دارد و مگر چه دارد تقدیم غرب می‌کند که باید اصرار داشته باشد که مفادی که در بسته‌ی پیشنهادی‌اش است محرمانه باقی بماند.
صداها و خبرها و حرف‌هایی که در فضای رسانه‌ای رد و بدل می‌شود حاکی از آن نیست که بیش از این می‌شود به ظریف و تیم مذاکره‌ کننده‌ی هسته‌ای اعتماد داشت و اگر حتی اعتماد داشت، نمی‌توان چشم‌ها را بست و همه چیز را سپرد. چه کسی حق دارد این‌‌گونه محرمانه و مخفی، امری مهم را که ممکن است در آن امتیازهای نادرست به طرف غربی داده شده باشد را از ملت ایران پنهان نگه دارد. تیمی که بر خلاف تاکیدات عقلا، راه حل برون‌رفت از وضعیت فعلی را به جای استحکام داخلی و دیدن پاسخ در درون، تسامح با غرب در ذیل عنوان خنده‌دار گفت‌و‌گو و مذاکره می‌داند. چنین ایده‌ای نباید بتواند راحت و آسوده هر آن‌چه که می‌خواهد را در لایه‌ای مخفی و ذیل عنوان محرمانه پیش ببرد و مردم ایران زمانی از توافقات خبردار شوند که آب از سر گذشته باشد.
بیش‌تر از این تیم مذاکره‌کننده‌ی هسته‌ای، باید یقه‌ی سعید جلیلی و تیم مذاکره‌کننده‌ی سابق را گرفت که کجا هستند؟ آن همه شعار و داد و قال کجاست؟ مگر نه این است که دیدگاه‌شان غیر از دیدگاه ِ فعال کنونی است و اختلاف که چه عرض کنم، افتراق نظرهای جدی دارند؟ اکنون کجایند؟ کجا اجازه می‌دهد مصحلت که مثل بچه‌مثبت‌ها گوشه‌ای بنشینند و هیچ نگویند؟ نمی‌گویم جنجال کنند؛ اما وظیفه دارند به امر عقل، باب بحث و گفت‌و‌گوی علمی و منطقی را در این میانه باز کنند و اجازه بدهند که دیدگاه تیم فعلی در فرآیند درستی در کشاکش تضارب آراء، به بررسی کشیده شود. توجیه بدنه‌ی رسانه‌ای نسبت به اتفاقات یکی از وظایف اصلی تیم سابق است که ظاهرا به فراموشی سپرده شده است؛ به نام ِ هر چه و برای هر چه.
«اصلاح وضعیت سیاست خارجی، راه حل است»، انتخاب گزاره‌ي منفعلانه و تا حدی ظلم‌خواهانه‌‌ای‌ست که روی میز وزارت خارجه است و این عقب‌گرد نباید برای دولت کم‌هزینه باشد. چه تضمینی است دولتی که وعده‌ی «تحول اقتصادی در ۱۰۰ روز» را به «برنامه‌ریزی ۱۰۰ روزه» بدل کرد، فردا روزی «حل وضعیت سیاست خارجی» را به بهانه‌ي سامان دادن به اوضاع اقتصادی، قلب به «ارتباط مسالمت‌آمیز با آمریکا» برای رفاه خیلی بیش‌تر نکند؟ همان وعده‌ی «تحول اقتصادی در ۱۰۰ روز» که حسن روحانی هشت خرداد در برنامه‌ی با دوربین داد و اظهر من الشمس است و حضرات مشغول ماست‌مالی‌اش هستند.
که نه این‌که ما با ارتباط با آمریکا مخالف باشیم، بلکه آن طرف را شارلاتان‌تر از این حرف‌ها می‌دانیم و نگاه موافقان و مشوقان را در مودبانه‌ترین و خوش‌بینانه‌ترین صورت، ناشی از ساده‌اندیشی می‌دانیم.
بعد آدم می‌بیند که در شبکه‌های اجتماعی مختلف، دوستان مشغول خاله‌بازی‌های مرسوم هستند در این‌که آقای ظریف کمردرد دارد و چرا عکسش منتشر می‌شود و این من را یاد مصدق می‌اندازد و الخ. جمع کنید! بادبان‌ها را بکشید! کلاه‌های‌تان را قاضی کنید و پشت کلاس ِ منطقی بودن و زود قضاوت نکردن آن‌قدر پنهان نشوید که روزی سر بلند کنید که نه دیگر کشتی هست و نه قایقی که شما فکر ِ رنگ ِ بادبان‌ش باشید.

میثم رمضانعلی  |  ۲۵ مهر ۱۳۹۲  |  سیاست  |   24 نظر


[نا تمام]

جریان دولت روحانی متأثر از جریان‌های رادیکال اصلاح‌طلبی‌ست. به نحوی که در انتخاب مدیران پست‌های مختلف، فشارها و پیگیری‌های موثرین اصلاح‌طلب منجر به رد گزینه‌های معتدل و گاه اصول‌گرایی بوده است که روحانی و حلقه‌ی اول تصمیم‌سازی دولت بنای انتخاب‌شان را داشتند. تاثیرپذیری روحانی و دولت نیز از این فشارها اگر چه شامل گروه‌ها و دسته‌هایی می‌شود که ارتباط‌های ساختاری(حزب، اقوام، مدیران میانی) با دولت دارند، اما بی‌تاثیر از رسانه‌ها ـ که در مواقعی نیز منجر به تحریک ارتباط‌های ساختاری می‌شوند ـ نیست و رسانه‌ها نقشی جدی در این امر دارند.
به نظر می‌رسد که به واقع میان روحانی و بسیاری از کسانی که خود را پیروز انتخابات و عرصه‌ی سیاسی می‌دانند، اختلافات جدی وجود دارد. چنان که عارف پس از کنار کشیدن از نامزدی، اسمی از روحانی نیاورد و به تعبیری نه به نفع روحانی، بلکه به نفع جریان اصلاح‌طلبی و به مصلحت اصلاح‌طلبی کنار کشید. انصرافی که اگرچه به پیروزی اصلاح‌طلبی نینجامید، اما در تعبیر اصلاح‌طلبان، به پیروزی دولتی منجر شد که دولت ِ گذار و نردبانی برای صعود و پیش‌روی برای ورود جدی و بدون پرداخت تاوان فتنه‌‌گری به عرصه‌ی سیاست را فراهم می‌کرد. تلاشی که از هم‌اکنون و با معرفی عارف به عنوان سرلیست اصلاح‌طلبان برای شرکت در انتخابات مجلس زمینه‌چینی می‌شود.
تمییز و تفاوت‌انگاری «روحانی» و «اصلاح‌طلبی» به وسیله‌ي اصول‌گرایان به تقویت هویت و اجماع طیف‌های مختلف اصلاح‌طلبی برای ورود صریح‌تر و شفاف‌تر به عرصه‌ی سیاسی منجر می‌شود. جدا کردن روحانی از اصلاح‌طلبی، مخاطبان را در ذیل هویت و انتخابی واحد جدی‌تر و جری‌تر می‌کند و اگر اکنون برخی از روحانی، هویت اعتدال می‌جویند، تفوق اصلاح‌طلبی بر اعتدال را ترجیح دهند. این تمیز، برخورد با کسانی که اصلاح‌طلبان آن‌ها را به دولت تحمیل کرده‌اند سخت می‌کند. این در حالی‌ست که روحانی هم می‌خواهد به نعل بکوبد و هم به میخ و ورود اصلاح‌طلبان رادیکال به بدنه‌ی دولت و فعالیت‌های سیاسی اجتماعی به امری عادی در تفویض مناصب دولتی بدل شده است.
نمی‌شود هم به نعل کوفت و هم به میخ. علی نادری جایی می‌گفت که یکی از دلایل تفوق هاشمی بعد از آن همه فشار متناوب و متعدد و متنوع در این سال‌ها، پایداری بر روی حرف و نشان دادن ثبات دیدگاهش بوده است. جریان اصول‌گرایی اگر بنا دارد پیروز ِ عرصه‌ی سیاست باشد نیز باید بر آن‌چه که می‌پندارد اصرار ورزد و خود به تولید مخاطب خود کمک کند و نیازی به تصاحب مخاطبان دیگر گروه‌های سیاسی نداشته باشد.
پی‌نوشت یک: به حتم مشخص است که «جریان اصول‌گرایی»، با آن‌چه که «گفتمان اصول‌گرایی» خوانده می‌شود متفاوت شده است. چنان که دیگر جریان اصول‌گرایی صورتی‌ست که ماهیت آن غیر از گفتمان اصول‌گرایی گردیده است.
پی‌نوشت دو: ایده‌ی متن البت یک روی سکه است. روی دیگر سکه این است که شاید روحانی بتواند بازی حضور اصلاح‌طلبان رادیکال را در صحنه‌ی سیاست خنثی کند. امکانی که به نظر بعید است.

میثم رمضانعلی  |  ۰۴ مهر ۱۳۹۲  |  سیاست  |   5 نظر


نسبت و نوع رفتار احزاب اصلاح‌طلبان با الهه راستگو چیزی‌ست شبیه به نسبت احزاب اصلاح‌طلب به جمهوری اسلامی. راستگو قوانین و قاعده‌ی رفتار حزبی را رعایت نکرد. این در حالی‌ست که «اصلاح‌طلبان» راه را برای ورود او به شورای شهر باز کردند و او «باید» بنا بر تعهد حزبی و بر اساس قاعده‌های حزب‌گرایی به محسن هاشمی رای می‌داد. اما رای نداد و به درست‌ترین وجه، از حزب اسلامی کار اخراج شد.
کسی که قاعده‌های حضور و حمایت از بازی را رعایت نکند باید اخراج شود.

نسبت جمهوری اسلامی و اصلاح‌طلبان چیزی شبیه به نسبت اصلاح‌طلبان و الهه راستگو است. اصلاح‌طلبان نیز بارها قواعد و قوانین جمهوری اسلامی را زیر پا گذاشتند. اگر بنا باشد بر اساس رفتاری که اصلاح‌طلبان با الهه راستگو داشتند، جمهوری اسلامی نیز باید با اصلاح‌طلبان برخورد کند و دست به اخراج‌شان از بازی بزند. اگر چنین باشد،اصلاح‌طلبان جایی در جمهوری اسلامی نباید داشته باشند

میثم رمضانعلی  |  ۲۶ شهریور ۱۳۹۲  |  سیاست  |   11 نظر


تبلیغات انتخاباتی شروع شده است و وضعیت اسفناک اخلاق در رسانه‌ها که بسیاری نیز در زمینه‌سازی چند ساله‌ی آن دخیل هستند، تبلیغات را با تخریبات همراه می‌کند.تخریب رقیبی که به بهانه‌ی نقد صورت می‌گیرد.این عادت این چند سال گذشته بوده است.چنانچه رسانه‌های بصیرت‌پراکن در دو سال گذشته، بسیاری از مسأله‌های فرعی را به مسأله‌ی «اصلی» مملکت بدل کردند و راست‌ها را با دروغ‌ها آمیختند و حقایق را با تهمت‌ها ممزوج کردند و دهن‌درّگی‌ها کردند به اسم بصیرت و وهم‌های خود را به خورد مخاطبان دادند و گمان‌های خود را به اسم پیش‌گویی بیان کردند.دور از انتظار نیست که وضعیت اجتماع نیز به سمتی رود که تخریب نیز جای نقد را بگیرد و تبلیغ با صورت ِ تخریب انجام گیرد.
شیوع بی‌اخلاقی در رسانه‌ها از پیش از انتخابات ۸۸ آغاز شد.اخبار، گزارش‌ها، کاریکاتورها، کلیپ‌های تصویری که مملو از شایعات، توهین‌ها و کنایه‌ها بود به صورت گسترده در رسانه‌ها منتشر می‌شد.تیم‌های رسانه‌ای برخی نامزدها، عامل پیروزی خود را در هجمه‌ی رسانه‌ای فرض گرفته بودند.پس از برگزاری انتخابات و وضعیت آشفته‌ی اعتراضات که مدتی بود به درون خانواده‌ها نیز کشیده شده بود، فضای اجتماعی را متشنج و رسانه‌ها، و علی الخصوص، رسانه‌های مجازی که قابلیت کنترل کمتری داشتند، بر تشنج این فضا افزودند.
رسانه‌های بی‌اخلاق، در همه‌ی طیف‌ها حضور داشتند.و هر کس به خاطر چیزی: حفظ آزادی، برقراری عدالت، برپا داشتن حق، حفظ نظام و ….پس از نه دی و پس از غلبه‌ی رسانه‌ای و عمومی بر رسانه‌ها و گروه‌های معاند، رسانه‌های خبری جدید، چون قارچ روییدند.رسانه‌هایی که بسیاری‌شان غیرحرفه‌ای و بدون آشنایی با ملزومات فعالیت رسانه‌های عمومی بودند.حجم گسترده‌ی ورود این رسانه‌ها در چهار سال گذشته به حدی است که بنا به نقلی، از مجموع ۳۵ خبرگزاری که مجوز دارند، ۱۹ خبرگزاری در چهار سال گذشته افتتاح شده است و از مجموع ۱۱ هزار سایت خبری تحلیلی، ۹ هزار سایت در چهار سال گذشته آغاز به کار کرده است.حجم بالای ورود این رسانه‌ها که در بسیاری از موارد بی‌حساب و کتاب و نه از روی نیاز افتتاح شده‌اند، فضای رسانه‌های خبری را به وضعیتی آشفته‌تر از وضعیت اجتماعی سال ۸۸ تبدیل کرده است.
وضعیت اخلاق در رسانه‌ها پس از هشتاد و هشت که برخی تازه شست‌شان خبردار شد که رسانه‌های مجازی و فضای مجازی چقدر اهمیت دارد، هر روز اگر بدتر نشده باشد، که شده است، بهتر نشده است.پروپاگاندای رسانه‌ای قوت گرفته است و کافی‌ست فرمان ِ تخریب و فشار بر شخصی و جریان صادر شود تا در کم‌تر از چند ساعت همه چیز دیگرگونه و دگرگون شود.
مثال‌های متعدد این پروپاگاندا جعل عناوین مختلف بر اتفاقات و جریان‌هاست که برخی از همین رسانه‌ها به بزرگ کردن و حاشیه‌نگاری بر آن می‌پردازند و می‌نویسند و حرف می‌زنند و سخنرانی می‌کنند و صحنه را به وضعیتی هیجان‌انگیز تبدیل کردند که مخاطب گاه احساس می‌کند که با یک فیلم پلیسی هیجان‌انگیز مواجه است و یا به جای خواندن یک متن تحلیل، یک ماجرای پلیسی را می‌خواند.
مثلا در مورد همین اتفاق اخیر در احراز صلاحیت نامزدهای ریاست جمهوری ببینید.چه تیترها و چه پیامک‌های گسترده‌ای که منتشر شد با این مضمون که هر کس شورای نگهبان را قبول ندارد مفسد است و این حرف درست، در قالبی نادرست بیان می‌شد که انگار شورای نگهبان معصوم است و هر کس کوچک‌ترین نقدی بر شورای نگهبان وارد کند مهدور الدم است.
شورای نگهبان ممکن است اشتباه کرده باشد؛ نه در این دوره که در دوره‌های قبل هم ممکن است به اشتباه کسی را تایید و یا رد کرده باشد.چون شورای نگهبان معصوم نیست؛ خدا نیست؛ پیغمبر نیست؛ امام هم نیست؛ اما حجت است و باید به رأی آن، هرچند یقین داشته باشیم اشتباه کرده است، تمکین کنیم.وظیفه‌ی شورای نگهبان مصلحت‌اندیشی هم نیست و نباید بر اساس مصلحتی کسی را تایید یا رد کند.اگر نیازی به مصلحت بود، جایگاه‌ مصلحت در این مورد به خصوص، رهبری است.رجوع و اعتراض به رهبری هم نباید صورت ِ طلبکارانه و منحصر کننده داشته باشد؛
اما همه می‌توانند نسبت به فعالیت یک نهاد، حتی در مقدس‌ترین جایگاه‌ها و سخت‌ترین فعالیت‌ها، نقد داشته باشند و اشتباهات احتمالی‌اش را گوشزد کنند و تذکر دهند.این نباید با گام‌های بلند رسانه‌ها در قالبی بیان کنند که هر کس نقدی بر شورای نگهبان داشت و اعتراضی، پس مفسد است و باید با او برخورد شود.جدای همه‌ی این‌ها، می‌شود به شورای نگهبان نقد کرد.نقد عملکرد شورای نگهبان، نقد معصوم نیست؛ نقد مجموعه‌ای‌ست که ممکن است خطا داشته باشد و شاید نقدی که به آن وارد می‌شود کمک کند که اشتباهی مرتفع شود.کسی که نسبت به عملکرد دستگاهی و جایگاهی در جمهوری اسلامی نقد دارد، هر چند نقدی جدی و با صورت اعتراض، نباید تفسیر ِ به ضدیت با نظام و انقلاب شود تا زمانی که در همین قالب نقد و اعتراض قانونی باقی بماند.نقد دیدگاه‌ها و منش دیگران در قالب بیانی مناسب و منطقی نباید به حساب تخریب گذاشته شود.حتی اگر نقد، زبانی صریح و گاه تند به خود گرفته باشد.این تعبیر نه تنها در باره‌ی نهادهای جمهوری اسلامی که در باره‌ی نظرات رهبری نیز مصداق پیدا می‌کند.چنان‌که گاه زمانی که نظر شخصی به نظر متفاوت از نظر رهبری بیان می‌شود، رسانه‌ها به سرعت و بر اساس همان منش حذب مخاطب‌شان نسبت به موضوعات هیجان‌برنگیز و چالشی، سعی می‌کنند شخص گوینده را در برابر رهبری قرار دهند.
رهبر معظم انقلاب در دیدار دانشجویان در سال نود و یک در همین ارتباط و پس از بارها تذکر فرمودتد:
گفته شد که بعضى‌ها نظرات کارشناسى می‌دهند، با نظر رهبرى مخالف است، می‌گویند آقا این ضد ولایت است.من به شما عرض بکنم؛ هیچ نظر کارشناسى‌اى که مخالف با نظر این حقیر باشد، مخالفت با ولایت نیست؛ دیگر از این واضح‌تر؟! نظر کارشناسى، نظر کارشناسى است.کار کارشناسى، کار علمى، کار دقیق به هر نتیجه‌اى که برسد، آن نتیجه براى کسى که آن کار علمى را قبول دارد، معتبر است؛ به هیچ وجه مخالفت با ولایت فقیه و نظام هم نیست.[بیانات در دیدار دانشجویان (۱۶ مرداد ۹۱)]
اما چه عواملی بر اخلاق در رسانه‌ها تاثیر می‌گذارند؟ دستگاه قضایی می‌تواند و باید با رسانه‌های بی‌اخلاق برخورد کند.چنان‌که در این‌جا برخورد بر اساس قانون و بدون در نظر گرفتن انتساب به جریان و یا اشخاص دیگر است.توهین‌ها و حرف‌های دور از اخلاقی که ز برخی تریبون‌های مذهبی، سال‌های سال است به سهولت بیان می‌شود، یکی از مواردی است که برخورد با آن‌ها توسط قوه‌ي قضائیه می‌تواند ره‌آموز دیگران باشد.تعبیرهای ناپسند و دور از اخلاقی اسلامی و در قالب نطفه‌شناسی، لقمه‌شناسي و نسب‌شناس و دیگران را زنازاده و حرام‌خوار و فلان و بهمان نامیدن، در پسِ امنیتی که احساس شده است، از مواردی‌ست که باعث تجری دیگران شده و می‌شود.عدم برخورد با همین شیوه‌های غیراخلاقی در دوره‌ی فتنه که گاه به اسم بصیرت‌بخشی و در عنوان‌های به ظاهر ارزشی پی گرفته می‌شد، نه تنها وضعیت را به سمت بهبودی پیش نبرد، بلکه پایه‌هایی را سست کرد که اثرات نامطلوبش را در وضعیت فعلی به سهولت می‌توان مشاهده کرد.
رهبر معظم انقلاب در دیدار اعضای بسیجی هیأت علمی دانشگاه‌ها در سال هشتاد و نه فرموده بودند:
«من بارها گفته‌ام: ظلم نکنیم.این هم یکى از آن اساسى‌ترین کارهاست.ظلم چیز بدى و چیز خطرناکى است.ظلم فقط این نیست که آدم توى خیابان به یکى کشیده بزند.گاهى یک کلمه‌ى نابه‌جا علیه یک کسى که مستحقش نیست، یک نوشته‌ى نابه‌جا، یک حرکت نابه‌جا، ظلم محسوب می‌شود.پیغمبر اکرم ایستاده بودند یک کسى را که حد رجمِ زنا را بر او جارى می‌کردند، می‌دیدند؛ بعضى‌ها هم ایستاده بودند؛ دو نفر با همدیگر حرف میزدند؛ یکى به یکى دیگر گفت که مثل سگ تمام کرد و جان داد – یک همچین تعبیرى – بعد پیغمبر به سمت منزل یا مسجد راه افتادند و این دو نفر هم همراه پیغمبر بودند.توى راه که می‌رفتند، رسیدند به یک جیفه‌ى مردارى ـ به یک مردارى، حالا جسد سگى بود، درازگوشى بود، هر چى بود ـ که مرده بود و آنجا افتاده بود.پیغمبر به این دو نفر رو کردند و گفتند: گاز بگیرید و یک مقدارى از این میل کنید.گفتند: یا رسول‌اللَّه! ما را تعارف به مردار می‌کنید؟! فرمود: آن کارى که با آن برادرتان کردید، از این گاز زدن به این مردار بدتر بود.حالا آن برادر کى بوده؟ برادرى که زناى محصنه کرده بوده و رجم شده و این‌ها درباره‌اش آن دو جمله را گفته‌اند و پیغمبر این‌جور ملامتشان می‌کند! زیادتر نگوئید از آنچه که هست، از آنچه که باید و شاید.منصف باشیم؛ عادل باشیم.این‌ها آن وظائف ماست.این‌جور نیست که ما چون مجاهدیم، چون مبارزیم، چون انقلابى هستیم، بنابراین هر کسى که از ما یک ذره – به خیال ما و با تشخیص ما – کم‌تر است، حق داریم که درباره‌اش هر چى که می‌توانیم بگوئیم؛ نه، این‌جورى نیست.[۲ تیر ۸۹]

یک: نیت‌خوانی و انگیزه شناسی
دربارۀ چرائی رفتار و گفتار دیگران، گمانه‌زنی می‌کنند و سناریوهای مختلفی طرح می‌کنند تا حتی‌ الإمکان حالت‌های احتمالی را در نظر گرفته باشند، مبادا غافل‌گیر شوند و عقب بمانند و منفعتی را از دست بدهند یا ضربه‌ای بخورند، سودی برود یا ضرری بیاید. خوب، این فی‌نفسه بد نیست، حتی لازمۀ عقل است؛ به‌شرط این‌که از محافل خصوصی فراتر نرود و به رسانه‌های فراگیر و تریبون‌های عمومی کشیده نشود.
به‌طور کلی، در هر جائی که در مقابل یک ادعا، جواب درستی به متن آن داده نشود و در عوض، به حواشی پرداخته شود، و به جای «ما قال» (آن چه گفته)، سراغ اهداف پشت پرده بروند و «مَن قال» (آن که گفته) مورد هجمه قرار گیرد، در اصل وضعیت «نیت‌خوانی» عود کرده است!
مغالطه‌ی انگیزه و انگیخته، مغالطه‌ای مشهور است. تعریف ساده‌ی آن این است که از حسن و قبح انگیزه و نیات نمی‌توان صدق و کذب مدعیات را نتیجه گرفت. یعنی، روانشناسی را نمی‌توان جایگزین معرفت‌شناسی کرد. وقتی فردی نظریه یا مدعایی را مطرح می‌سازد، به جای کشف انگیزه‌های بد/خوب، کثیف/پاک، شیطانی/الهی او، و روشن کردن تکلیف نظریه/مدعایش از این طریق؛ باید به صدق و کذب آن نظریه/مدعا پرداخت.هر باور/مدعایی به دلایل/ شواهد/ قرائن مثبت مدعا نیازمند است.از مدعی باید دلیل طلب کرد.باید دید که نظریه/مدعا دارای دلیل است یا فاقد دلیل؟ اگر همراه دلایل است، آیا آن شواهد و قرائن مثبت مدعاست یا از آن شواهد و قرائن نمی‌توان چنان نظریه ای را استنتاج کرد؟ روش درست بررسی یک مدعا/نظریه همین است، نه کند و کاو شخصیت نظریه پرداز(روانشناسی شخصیت) و برملا کردن نیات پلید یا خیرخواهانه‌ی او. اصولا «نیت‌خوانی قابل راستی‌آزمایی نیست».

دو: توجه به تکست و کانتکست
توجه به تکست(text) و کانتکست(context) یا به تعبیری «متن» و «زمینه‌ی متن» در یک پدیده بسیار ضروری‌ست. در تعبیری ساده، تکست یا متن همان حرف و اتفاقی‌ست که افتاده و کانتکست یا زمینه‌ی متن، شرایطی‌ست که آن حرف و یا اتفاق در آن شرایط واقع شده است. به عنوان نمونه، برای نوشتن در مورد نمایشگاه کتاب، می‌توان دو روش داشت: یک این‌که در تصویرگری، نویسنده خود را به عنوان بازدیدکننده فرض کند و شرایط پیرامونی و حواشی را به نحوی بیان کند که خواننده به طور کامل بتواند متوجه شود که فلان اتفاق در نمایشگاه در چه شرایطی افتاده است. اگر رسانه به کانتکست توجه نکند به نوعی دروغ گفته است و خواست و اراده‌ی خود را بر تکست و متن تحمیل کرده است. گاه یک حرف در شرایطی معنی خاصی می‌دهد و در شرایط دیگری معنای دیگری.

سه: شفاف‌سازی
در فضای قلم‌زدن و نویسندگی، گاه ما از منابع مختلفی برای الهام و بهره‌برداری استفاده می‌کنیم. به این نحو که گاه با خواندن یک پست از یک سایت و یک وبلاگ، لازم می‌بینیم که در آن مورد به نوشتن بپردازیم. گاه در شبکه‌های اجتماعی در ذیل گفت‌و‌گو و بحث با شخص و یا اشخاص مختلف، نظرمان را ابراز می‌کنیم و نتیجه‌ی آن را در قالب یک پست منتشر می‌کنیم. این‌چنین است که درست این است که در ذیل مطلب‌مان، به منابع‌مان در نگارش مطلب اشاره کنیم و به نحوی متن را تنظیم نکنیم که در ذهن مخاطب این نکته جلوه کند که مطلب تنها حاصل تأمل و دقت فردی نگارنده است.

چهار: اطمینان از صحت خبر؛ فاصله‌ی حق و باطل
فضای زندگی روزمره‌ی ما پر است از خبر و شایعه و گاه تشخیص صحت خبر، بسیار سخت. در بسیاری از موارد، اخبار با استفاده از تکنیک‌های مختلف تنظیم خبر، به نحوی منتشر می‌شود که واقعی جلوه کند. در این میان است که باید دقت کرد که منابع‌مان به نحوی انتخاب شوند که بتوان حقیقت را از دروغ تشخیص داد. اعتماد کامل به یک منبع خبری، در بسیاری از موارد باعث اشتباه در تحلیل می‌شود. منابع خبری با استفاده از درگاه‌های ایدئولوژیک و حساسیت‌های سیاسی و صنفی خود، گاه به نحوی خبر را تنظیم می‌کنند که باعث نوعی دوری از حقیقت می‌گردد. در منابع شرعی داریم که فاصله‌ی حق و باطل را چهار انگشت دانسته‌اند. یعنی آن‌چه که شنیده می‌شود، دروغ و آن‌چه که شخص خود با چشم خود می‌بیند، راست پنداشته شده است.

پنج: بحث کردن باعث لجاجت می‌شود
در فضای گفت‌و‌گو با اشخاص مختلف، باید به این نکته توجه کرد که دلیل مخالفت بعضی از اشخاص، لزوما اعتقادات و عقلانیت نیست. عوامل بسیاری در شکل‌گیری یک نظر و رأی تاثیرگذارند. عواملی از جمله شرایط خانواده، حلقه‌ی دوستان، علقه‌ها و علاقه‌های عاطفی و احساسی نسبت به یک موضوع، تجربه‌ی بد از آشنایی با کسانی که یک نوع اعتقاد خاصی داشتند و … . بنا بر این اگر رسانه‌ای بناست در موضوعی به بحث و بررسی بپردازد باید به این نکته توجه کند که ممکن است استدلال‌هایش که صورتی منطقی و عقلانی دارد نتواند باعث شود که مخاطب، نسبت به موضوع اغنا شود و حرفش را بپذیرد. رسانه باید توجه داشته باشد که در بسیاری موارد شرایط بیان حرف بسیار موثر در مخاطب است. برای همین است که نبایست مخاطب را در موضعی قرار داد که خواندن مطلب باعث شود که از روی لجاجت مطلب را قبول نکند و در عمل، استدلال‌های منطقی در وی کارساز نباشد.

پی‌نوشت: این مطلب برای سایت برهان نگاشته شده است.

میثم رمضانعلی  |  ۱۱ تیر ۱۳۹۲  |  سیاست  |   10 نظر


پز ِ اخلاق، پس از یک دوره‌ سازماندهی یک حرکت غیرقانونی و بالطبع غیر اخلاقی، سعی در گرفتن حمایت از دشمن خارجی عینی و قسم‌خورده برای فشار بر داخل، حمایت از فشار بر ایران با جمع‌آوری امضا و رساندن صدای آشوب و اعتراض به دشمن و در پی ِ آن، بدتر و بدتر کردن دید غرب به ایران و دشمن‌شاد شدن، از این‌که عده‌ای مثلا در این روزهای اخیر فریاد بزنند که «خاک تو سر جلیلی، بدون هیچ دلیلی» حتما بی‌اخلاقی بزرگتری‌ست. انگار کسی روی این‌که جلیلی یا هر کس دیگری جانباز است و باید به او احترام گذاشت شک وجود دارد. مسئله کسی این چیزها نیست.

چه بسا عمل غیراخلاقی از زبان غیراخلاقی چندین برابر بدتر است. و اخلاق نه این‌که در این سوی ِ بازی رعایت شده باشد که نشده است، اما به حتم، در آن سو آب گل‌آلودتر است. و گل‌آلوده‌تر خواهد بود وقتی به پز بدل گردد.

خاطرم نمی‌روم در همان هشتاد و هشت دوستانی را که ترس از آن داشتند که به جهت ظاهری مذهبی‌تر باید احتیاط می‌کردند که کسی به نام این‌که وی بسیجی‌ست و حتما به احمدی‌نژاد رأی داده است مورد تعرض قرار نگیرد. آش وقتی شورتر می‌شد که دختری چادری به بهانه‌های مسخره‌ای که مثلا سبزها به مردم داده بودند، به دیدی دیگر و با لحنی دیگر مورد خطاب قرار می‌گرفت. همان لحنی که روز رأی‌گیری نیز در برخی نقطه‌های دیگر با کسی که «غیر» پنداشته می‌شد، می‌شد.
کسانی که پز اخلاق می‌دهند، وقتی ‌ویژه‌نامه‌ی شرق در هفته‌ی رقابت بین هاشمی و احمدی‌نژاد در انتخابات هشتاد و چهار منتشر می‌شد، عکس‌العمل‌شان چه بوده است؟ ويژه‌نامه‌یا که مأموریت ِ خشن جلوه دادن و ضدانسانی جلوه دادن کسی را داشت که بعدها هشت سال رئیس جمهور ایران اسلامی بود. در این همه سال که رئیس جمهور به همه چیز تشبیه شد کی عکس العمل نشان دادند؟ وقتی در مثلا راهپیمایی‌های پس از انتخابات هشتاد و هشت به مقدسات توهین شد کجا بودند؟ نه فقط در هشت سال گذشته، که در دوره‌ی خاتمی که به هر حبل المتینی توهین شد، داشتند کجا منبر اخلاق می‌رفتند؟ دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟

جوری حرف می‌زنند که انگار فراموش کرده‌ایم که به بهانه‌ی مسخره‌ی تقلب سازمان‌یافته و گسترده اردوکشی خیابانی کردند و همین بهانه را پیراهن عثمان کردند و به همه چیز و مهم‌تر از همه به قانون دهن‌کجی کردند. کردند آن‌چه را که نباید و با دمیدن در شیپور تفرقه و افتراق و آشوب، عصبانیت را گسترش دادند.

یک‌طرفه به قاضی نروم که من پیش‌تر نیز از بداخلاقی مثلا این‌طرفی‌ها نوشته‌ام و هزینه‌اش را نیز پرداخت کرده‌ام. چه از مداح عفیف اللسانی که بالای منبر روضه‌ی حسینی، نطفه‌شناسی و لقمه‌شناسی و نسب‌شناسی می‌کند و چه از رسانه‌های مثلا بصیرت‌پراکنی که آبروی هر چه اخلاق و اسلام را به بهانه‌ی اسلام و اخلاق برده‌اند. گیرم که نمازی هم بخوانند و خوش‌ به حال‌شان.

درکل خواستم عرض کنم که حافظه‌مان خیلی ضعیف نیست.

[نا تمام]

پی‌نوشت: این متن نمی‌گوید که میثم رمضانعلی یک آدم اخلاق‌مداری‌ست. ما روی بی‌اخلاقی را سفید کرده‌ایم؛ اما حقیقت همین است که نوشته شده است، اگر چه ما عامل‌ش نباشیم

میثم رمضانعلی  |  ۲۹ خرداد ۱۳۹۲  |  سیاست، فرهنگ  |   21 نظر


هشتاد و هشت که همین هم‌محله‌های جدید و هم‌محله‌های قدیمی ما برای پاسداشت همین جمهوریتی که حافظ اسلامیت نظام نیز است، و برای حفاظت از رأی همین مردم میدان‌ها و خیابان‌های اصلی شهر را محافظت می‌کردند، این نان به نرخ روزخورها کجا بودند؟

وقتی رفقای بچه بسیجی خاکی‌پوش ما توی میدان هروی، با قمه‌های اراذل و اوباشی که همین سبزها بهانه به دست‌شان داده بودند برای آشوب، تکه پاره شدند و ماه‌ها در بیمارستان و خانه بستری بودند، همین‌هایی که حالا نامزدشان رأی آورده است و برای همین هیچ شبهه‌ای به انتخابات وارد نمی‌دانند، کجا بودند؟ همین‌هایی که تا همین چند هفته‌ی پیش می‌گفتند که بناست از لپ لپ نظام، سعید جلیلی بیرون بیاید. همین‌هایی که اگر همین مردم به سعید جلیلی، قالیباف و یا حتی همین غرضی رأی می‌دادند و اول‌ش می‌کردند حتی با ۷۵ درصد ِ آراء، مردم و جمهوریت و نظام رأی‌گیری و همه و همه را با باران ِ غرغرها و تحلیل‌های به هر بهانه‌ای منکوب می‌کردند. بعد هم کسی منبر می‌رفت که مردم دهاتی‌اند و یا دیگری از مردم حرف زدن و بر منطق پابرهنه‌ها استدلال کردن را ناسیونالیسم روستایی می‌خواند.

من دوستان بسیاری دارم که روزهای هشتاد و هشت‌شان سرخ بود به مدد قمه‌ها و دشنه‌های کسانی که اجاره شده بودند برای آشوب توسط آن اسم‌ش را نبر. من دوستان بسیاری دارم که همان هشتاد و هشت به خاطر توهم ِ آقای لجباز و به خاطر اشتباهات مسخره‌ی رسانه‌های بصیرت‌پراکن، آش و لاش شدند. بیمارستان پاک‌نژاد احتمالا خاطره‌های زیاد و خاطره‌های خیلی خیلی زیادی دارد از این بچه‌ها. همین‌هایی که همین روزها هم خوش‌حال‌اند از خوش‌حالی مردم‌شان و خوش‌حال‌اند که قدم‌های نظام برای تثیبت مردم‌سالاری دینی در این مرز و بوم روز به روز استوارتر پیش می‌رود.

خون دل خورده‌اند بسیاری برای همین‌که روزی کسی جایی :.۷٫ه بهانه‌هایی نتواند خط بکشد روی صورت مردمی که دوست داشتند یک روز به هاشمی رای بدهند و روزی دیگر به خاتمی و روزی دیگر به احمدی‌‌نژاد و حالا به شیخ حسن روحانی. تا کسی هیچ روزی نتواند مردم و رأی‌شان را زیر سوال ببرد با همراهی اسکناس‌های فلانی و به وسیله‌ی بي‌غیرتی آن‌که برای احقاق حق ایرانی، پناه گرفته است پشت ِ روباه ِ پیری که جز بر ایرانی نبوده است و نخواهد بود.

من همین مردمی را دوست دارم که روزی به بنی‌صدر، روزی به رجایی، روزی به خامنه‌ای، روزی به هاشمی و خاتمی و احمدی‌نژاد رای دادند و امروز نیز به شیخ حسن روحانی. روزی هم‌رأی ما و روزی دیگر نه. و روزی که هم‌رأی نبودیم نیز ننربازی در نمی‌آوریم مثل مثلا سبزهای هنوز در هشتاد و هشت مانده.

ـ برای همه‌ی پاس‌داران ِ آراء مردم ایران اسلامی که مدیون‌شان هستیم

میثم رمضانعلی  |    |  سیاست  |   9 نظر