قدیانی، بیادبی و مرزبندی با بیادبها
برای ما، قدیانی روزی نویسندهای بود که در جبههی حزب الله به قلم زدن بر ضد دشمن میپرداخت. هنوز نیز گاه، نوشتههای قدیانی مددرسان جبههی حزب الله است. اما چندیست که بیادبی و فحاشی، چه در نوشتههای قدیانی و چه در نوشتههای سایرینی که در قسمت ِ نظرات مطالبش به نظردهی میپردازند، قدیانی را در حاشیهها قرار داده است و گاه ترس ِ آن میرود که آبرویی که از حضور در حزب الله کسب شده است، با این بیادبیها، بر باد رود. این متن نیز نه برای قدیانی که برای سایرینیست که در محیط نت قلم میزنند نگاشته شده است که قدیانی دیگر گوش ِ شنیدن حرفهای دیگران را ندارد و برای این نوشته به اندازهی پهن ِ گاو(+) ارزش قائل نیست. در هر حال، قدیانی و روش وی برای ما تجربهای ارزشمند باید باشد که از آن باید عبرت گرفت.
***
بیادبیهای عدهای معلوم الحال در وبلاگها و شبکههای اجتماعی، و در رأس ایشان، بیادبیهای حسین قدیانی در وبلاگ قطعهی ۲۶، که روزی به وجودش افتخار میکردیم و اکنون از آن بیزاریم، چند روزیست بیشتر شده است. بیادبیهایی که به قصد و نیت و در عین آگاهی صورت میگیرد و در پس ِ آنها نیت ِ خیر و انتظار پاداش از خدا وجود دارد!
به حتم، و با نگاهی به تیپ ِ نوشتههای کسانی چون قدیانی میتوان به بیادب بودن و گاه فحاش بودن جریانی در نت پی برد که از قلم به عنوان وسیلهای برای پس زدن ِ مخالف و دشمن خود، آن هم به هر شیوهای استفاده میکنند. کسانی که هدف، وسیلهشان را توجیه میکند و کسانی که برای نظر دیگران، به اندازهی پهن ِ گاو هم ارزش قائل نیستند.(+)
روزهای گذشته مملو بود از حادثهای در نت که در میان جریانی که به عنوان ارزشی و حزب الله مشهور است، رخ داد. مطلبی از دوست ِ بزرگوارم، اسماعیل محمدی در تریبون منتشر شد که در نقد روش و منش ِ قدیانی نگاشته بود. نقدی که با لطف ِ قدیانی و دوستداران ِ بی ادب ِ او، به محاکمه کشیده شده و فحش و ناسزا و تهمت را روانهی تریبون و البته، نویسندهی آن مطلب کرد. پاسخهایی نیز در این بین منتشر شد که اکنون کمی از التهاب آن فرو کاسته است. در هر حال میتوانید بخش ِ کوچکی از این زد و خوردها را در این لینکها بیابید: + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + ، + و نمونه های دیگر
***
ادب، در سیره و سنت ِ ائمه و در سیره و سنت ِ امام خمینی و رهبری ِ معظم، شاخص ِ مهمی از حقگویی و حقطلبیست. شخص بیادب کسیست که از روی ناچاری و به خاطر نداشتن منطق و بنیان ِ عقلی و تقوا، دست به دامان تمسخر و بیادبی و فحش و ناسزا میشود و سعی میکند از هر چه در اطراف خود مییابد برای ضربه زدن به دشمن ِ خویش بهره برداری کند. و فحش و ناسزا گفتن، سادهترین و آسانترین راه برای تخلیهی خویش و خالی کردن عصبانیت خود بر سر ِ دشمن است. این بیادبی را نیز میتوان به بهانهی طنزگویی و طنزنویسی ادامه داد و خود را طنزنویس خواند تا این بیادبیها در هالهی طنز توجیه شود!
***
نگاشتن از این روندها و منشها، تنها در راستای پالایش و دستهبندی و شفاف کردن مرز ِ جبههی حق در برابر باطل است. انتقاد از این بیادبیها، نفی قدیانی یا اشخاص دیگر نیست. بلکه هشداریست به کسانی که ادعای ولایتمداریشان گوش فلک را کر کرده است و گاه از روی نادانی و ناآگاهی، حرفهایی میزنند که خارج از منش و روش ولایت است. کسانی که انتقاد دیگران را پهن ِ گاو فرض میکنند و منتقدین را با مغالطه، به کسانی تشبیه میکنند که دنبال مشهور شدن هستند و برچسبهایی چون جلبک و خواص بی بصیرت و قالیبافی و غیره را به راحتی بر ایشان میزنند. کسانی که زود است از این کارها پشیمان شوند، اگر خدا بر آنها منت گذارد.
***
امیداورم دیگر لازم نباشد به این موضوعات بپردازم که حرفهای ناگفتنی، خیلی وقتها اگر گفته نشود، بهتر است.
میثم رمضانعلی | ۰۵ شهریور ۱۳۸۹ |
قناعت، متاع نایابی ست
قناعت این روزها متاع و کالای نایابیست. میان پسرها و پسرکها نیز کمتر. ول خرجی بیحد و حصری که نام و برچسب ِ تفریح بر آن میزنند و نتیجهاش دوری از آیندهنگری و زندهگی در حال و دم و اینهاست. هرچه، بوی ِ گند ِ ولخرجی را نیز میتوان در فقرا دید. زندهگی میانهزیها که پر شده است. به بهانههای واهی هر چه شده، در ماه چهار پنجباری خودشان را با رستورانهای گرانقیمت تیغ میزنند و صورت ِ خود را با مسافرتهای ولنگ و باز میخراشند و پـُز ِ سفرهای آنچنانیشان را ترجیح میدهند به اینکه آنجا که باید خرج کنند و آنچه را که شاید ابتیاع.
صحبت از خرجهای اضافی ِ ساکنان ِ برجهای زعفرانیه و فرمانیه و ساکنان ِ بعض ِ خانههای مجلل ِ شهرک غرب و غیره نیست. صحبت از گند و کثافتیست که دامان ِ همین به اصطلاح میانهزیها را گرفته است. کسانی که در آمدی متوسط دارند و زندهگیهاشان و اسباب و اثاثیههاشان معمولیست و در سطحی متوسط و میانه. نان ِ ولخرجیشان، حاصل ِ عطای ِ پدر و کارهای ِ پروژهایست و حاصل ِ … . بگذریم … بگذریم؟
سوای ِ این حرفها و نقلها، کمک به این جماعت هم، کمک به ظالم است. کسی که قدرنادانسته، بزک و دوزک ِ ذهنی ِ خویش را بر میتابد و ولنگاری و ولخرجی ِ فلان سرمایهدار و میلیاردر و تیلیاردر را خلاف اسلام میپندارد. اسلام، دین ِ مقایسه نیست. هر کس در قائدهی اسلام بازی کند، مسلمان است و ممکن است خریت ِ این میانهزی خیلی بدتر از ولخرجی ِ آن سرمایهدار باشد. چه آن سرمایهدار خیلی وقتها حداقلش داد ِ اسلام و سادهزیستی سر نمیدهد و این، در لاک ِ زندهگی ِ معمولیاش، ادای ِ زُهد و سادهزیستی در میآورد و تئاتروار سر در آخور ِ همان سبک ِ زندهگی ِ کثیف دارد.
بوی ِ گند وقتی تهوعآور میشود که میبینی نخبهات اینگونه است. نخبه هم نه یک رَجُل ِ سیاسی ِ شصت ساله. یعنی همین من و توئی که مینویسیم و ده بیست سی نفر یا بیشتر مطلبمان را میخوانند و شاید گاهی هم به گوش بگیرند. نخبه یعنی من ِ فعال ِ اجتماع و روزنامهنگار و عدالتخواه و عضو ِ بسیج و غیره. اینجاست که بوی ِ گند، تهوعآور هم میشود.
بماند…..
میثم رمضانعلی | ۲۰ مرداد ۱۳۸۹ |
بازارِ کتاب، جا به جایی ایدئولوژیک
شاید بازارِ کتابِ انقلاب، برای خیلیها محیطی جالب به نظر آید. محیطی به مراتب خوب برای کسانی که دغدغههایشان بر گـِرد ِ مسائلِ فرهنگی میگردد. از دانشجو و طلبه گرفته تا کسانی که در سبد ِ کالایِ خانوادهشان، کتاب جایگاه ِ خاص و منحصر به فردی دارد.
بازار کتاب، یکی از مهمترین فضاهای فرهنگی هر جامعه است. از ویترینها، حجم کتابفروشیها، کمیت و کیفیت ِ خرید ِ کتابها و خیلی از این دست میتوان به اطلاعات خوبی نسبت به وضعیت فرهنگی جامعه دست پیدا کرد و میدانی که این دید را عینیتر و واقعیتر در اختیار قرار میدهد، حضور در بازار کتاب باشد.
پیشترها، بازار کتاب در طهران را میشد در خیابان جمهوری یافت. هنوز هستند باقیماندههایی از آن دوره که بسیاری از کتابفروشیها را میشد در خیابان جمهوری و در نزدیکی میدان بهارستان یافت. مارکسیستها اما این بازار را به انقلاب کشاندند و کم کم، انقلاب شد بازار مرکزی کتاب ِ طهران. خیلی ساده البت این اتفاق نیفتاد. شاید چندین سال باید میگذشت تا بتوان این اتفاق را، افتاده فرض گرفت. آنچه که بازار کتاب را از جمهوری به انقلاب منتقل کرد اما، ایدئولوژی بود. و در این امر نیز موفق بود.
توجه به ایجاد کتابفروشیها در منطقههایی خاص البت میتواند به تحلیل ِ آیندهنگر و ایجاد حدس و فرضیهای در حدّ امکان کمک کند. دقت در ایجاد کتابفروشیهایی همچون چشمه و نی و ثالث در نزدیمکی پل کریمخان زند و تاملی در کتابفروشیهایی با یک خطّ فکری خاص در این منطقه، امکان تغییری دو باره را در ذهنها شکل میدهد. دقت کنید: امکان. اما این امکان میتواند با توجه به قرارگیری نمونههای دیگر رو به تقویت گذاشته و به فرضیهای قویتر تبدیل شود. نگاه به ایجاد دفتر روزنامهی اعتماد ملی، قرارگرفتن نمادهای مذهبی خاص در این منطقه، تمرکزی که جریان ضدانقلاب جدید در اطراف میدان هفت تیر و میدان ولیعصر به دنبال آن بود و نشانههای مختلف دیگر.
نگاه به پل کالج نیز این وضعیت را در ذهن ایجاد میکند که برخی از کتابفروشیها نیز میتوانند منطقهی مربوطه را به عنوان بازار کتاب جا بیندازند. منطقهای خاص و خوب که میتواند پس از رسیدن پارک دانشجو تا خیابان تقاطع پل که در برنامهی شهر تهران است، خاصتر هم میشود.
میثم رمضانعلی | ۱۶ تیر ۱۳۸۹ |
در آغوش ِ قدرت
فقه، جانمایهی حکومت است و نظمدهندهی جامعه. چونانکه بدل به رکن ِ مباحث ِ مراکز آموزشِ سنتیمان شده است و در آن مراکز، فقهخوان، مرتبه بر مراتب ِ درسیاش میافزاید و بیفقه، چونان دانشآموختهایست که نسابی برای سنجش ندارد. اینچنین است که گاه در مسیرِ حوزه، متخصصان ِ سایر ِ علوم ِ سنتی، چون تفسیر و فلسفه و اخلاق و …، درب ِ خانهی فقه را میزنند تا از خانهی فقه، نظم ِ جامعه را به منوال ِ شرع بگسترانند.
شُهره است که امام روح الله، رحمه الله، که از اساتیدِ مُبرز ِ فلسفه بود و خیلیها امید بر او بسته بودند تا بتواند مسیر ِ فلسفی ِ پس از ملاصدرا را تغییر دهد، از فلسفه به فقه پناه آورد تا بتواند جایگاهِ خویش در مسیر ِ اصلاح جامعه، محکم نماید. فلسفه، دلمشغولی روح الله بود. چونانکه حاضر شد تا انگ ِ حوزویان ِ دور از تعقل را مبنی بر نجاست ِ ظروفی که وی استفاده میکرد، بپذیرد، و از فلسفه دوری نکند.
اما شاید مسیر، نیاز به مرجعیتی فعال و هوشمند داشت، نه پایگاهگذار ِ یک مکتبِ فلسفی. و مرجعیت، فقیه میخواهد، نه فیلسوف.
***
سیاست و حکومت، قدرت میآورد؛ و این قدرت، ابزاریست برای تحقق ِ آرمانهای یک شخص و یک جریان. برای همین است که شناخت از آرمانهای مکتب ِ یک شخص، و شناختِ از اخلاقِ سیاست ِ آن مکتب، میتواند شناسای ِ نحوهی استفادهی شخص از آن قدرت باشد. چه اگر قدرت را ماده فرض کنیم، آنچه که به آن طرح میدهد، به حتم اعتقادات، منش و نگاه شخص به جهان و خلقت خواهد بود.
***
در ایران، از سالها و قرنهای دور، فقه در اختیار روحانیون بوده است. تا همین صد سال پیش نیز چنین بوده است. چونان که مردم، برای گذرانِ زندهگی اجتماعیشان، به ایشان مراجعه میکردند و روحانیون، در جایگاهِ یک حقوقدان، روابطِ اجتماعی مردم را سامان میدادند. معاملات، شکایات، ازدواجها و همه و همه در ید ِ قدرت ِ فقها سامان میگرفت. و فقها، در سیطرهی مرجعیت به این همه میپرداختند. چنین است که تاریخ ما مؤید این مطلب است که اگر میرزای شیرازی بر مصدر ِ مرجعیت ننشسته بود، شاید هیچگاه نمیتوانست تحریم تنباکو را شکل دهد و هیچگاه نمیتوانست، ضربتی به درستی بر پیکرهی استعمارگر بزند. و اگر امام روح الله، به مرجعیت شناخته نمیشد، هیچگاه نمیتوانست، مسیرِ جدیدی در تاریخ بنیان نهد و انقلابی پارادایمی را ثمر بخشد.
***
در جمهوری اسلامی، که صورتیست و نمونهایست بر آمده از انقلاب اسلامی، فقه هنوز جایگاه خویش حفظ نموده است. فقیه و مرجع، هنوز جایگاهی رفیع دارد و چونان ستون و ستونهای جامعه، نقشآفرینی میکنند. از جایگاههای سیاسیئی که به دستِ فقهیان و روحانیون سپرده میشود، یکی نیز امامت جمعه است. جایگاهی سیاسی، که شکلدهندهی شبکهی پیچیده و قدرتمند فقیهان و روحانیون است. امامانِ جمعه که نه فقط حلقهی اتصال مرجعیت و حکومت با بدنهی اجتماع هستند، بلکه مربیان و هستههای هادی ِ جامعه هستند، نقشآفرینِ مناسبی برای این واسطهگری هستند و اگر چه خود در چهارچوبِ شهر و استانِ خویش موثرند و مستقل، اما در عرصهی حاکمیت، گاه به گزارشگری و تشریح مواضع و سیاستهای کلی نظام میپردازند و گاه نیز بر نقد ِ حکومت و حاکم میپردازند.
***
نمونهی تازهتر ِ روی آوری به فقه و قرارگیری در جایگاه ِ مؤثر و قدرتمند، شاید کنارهگیری آیت الله جوادی آملی از امامت جمعهی قم باشد. کنارهگیری از جایگاه خطبهخوان ِ جمعه و قرارگیری در جایگاهی که خیلیها از آن تعبیر به مرجعیت کردهاند. کنارهگیری از عرصهای که بیش از سی سال است بدل به تریبونی برای روحانیون شده است. تریبونی که گاه رسمی میخوانندش و گاه نیز وصف دولتی و حکومتی بر آن میزنند. گاه از آن ندای ِ ولی فقیه شنیده میشود و گاه ندای ِ ضد ولیِّ فقیه ِ حاضر. هر چه، نیّت ی آیت الله هر چه باشد، جهتی که به سمت ِ آن میروند، نزدیک شدن به جایگاه مرجعیت است و برای تشخیص این، نیازی به نیّتخوانی آیت الله نیست. بسنده است برای ما که بر رفتارها برای تحلیلهایمان تکیه کنیم. آیت الله، بیهیچ تب و تابی، دارد به جایگاه قدرت، نزدیکتر میشود.
میثم رمضانعلی | ۱۴ تیر ۱۳۸۹ |
خداحافظ گادفادر!
یکی از مسائلی که در جریان حزبالله مسئلهساز بوده و هست، نبودِ عقلِ جمعی و نداشتن سامانهای برای تصمیمگیریهای کلان بوده است. ضعفِ ایجاد ارتباط میان گروههای مختلف، وجود بناهای متفاوت در جهتگیریِ فعالیتها، گاه نداشتنِ مبانیِ تئوریک یا راهبردهای مشترک و همسو و دلایل متعدد دیگر، این شکلگیری را با مشکل مواجه کرده است.
حرکتهای گاه به گاهی نیز که سعی در شکلدادن چنین عقلی داده است نیز با مشکل مواجه شده است. ساده است نامبردن از سعیهای ابتری که به دلایلی هیچگاه چند قدم پیشتر نرفته است و یا چند قدم، جبههی انقلاب را به عقب نیز برده است. به برخی اشاره میکنم:
۱. تجربهی سوء استفادهی مسئولین از جمعهای مستقل
مسئولین گاه برای گزارشدهی به بالاسریهای خود و گاه برای اینکه ادای روشنفکری در بیاورند و گاه برای اینکه فکر میکنند چیزهایی بلدند و بقیه نیز هیچچیزی بلد نیستند، دست به اقداماتی میزنند که هیچ سنخیتی با فضای واقعی ندارد. معمول نیز بر این است که زحمتهای اصلی را همان چند نفر مستقل میکشند و آن مسئول غیرمحترم است که مورد تقدیر واقع میشود و نیروهای اصلی دیده نمیشوند.
۲. ترس از هضمشدن در جریان واحد
ترس از اینکه گروهی که تشکیل دادهاند ممکن است به خاطر قرار گرفتن در گروههای قویتر یا گروههایی با امکانات بیشتر یا گروههای با کارویژههای جذابتر، هضم شده و از گردونه خار[ شوند و اهدافِ اولیهای که جمع را تشکیل داده است، به انجام نرسد.
۳. احساسپدرخواندهگی برخی گروهها
برخی گروهها و اشخاص به دلیلهای مختلف احساس پدرخواندهگی میکنند. پدرخوانده، کسیست که فکر میکند باید امر کند؛ میپندارد که بیشتر از بقیه حق دارد اظهار نظر کند. فکر میکند که مسئول مستقیم جمع کردن نیروهاست با روش ِ خاص ِ خودش. فکر میکند بقیه باید در دامن وی رشد و نمو کنند. فکر میکند که مثلن باید نیروها را دور ِ یکدیگر جمع کند و نحوهی تعامل را نیز خویش به جمع القا کند. بهتر این است تا نیروها را جمع کرد تا بدون عجله و بدون پیشفرض، خویش در هم تنیده شوند و تنه و ستونی محکم گردند.
۴. متصدی ِ دولتی داشتن و دوری از استقلال
کار ِ اصحاب هنر و ادبیات، استقلالبنیاد است. یعنی فرمایشی و سفارشی ِ به آن معنا نیست. یعنی کاری نیست که بشود در قالب ِ دولت به انجام رساند.
۵. عدم ترسیم چشمانداز واحد و سند ِ تئوریک
نگاههای متفاوتی پیرامون فعالیتها و چشماندازهای فعالیت در کارها وجود دارد و این تفاوتهای نظری در فعالیتهای جمعی نمودار میشود. عدپم تعامل پیوسته میان ِ جمعها و اشخاص گوناگون، باعث میشود که این تفاوتها، با بحث و گفتوگو، به نزدیک شدن ِ دیدگاهها به هم بینجامد.
۶. تاکید بیش از حد بر همفکر شدن و توجه کمتر به همدلی
به نظر، هم دلی میان نیروهاست که میتواند به همفکری ِ احتمالی بینجامد و این نمیشود مگر اینکه در روابطمان به این مهم توجه کنیم. که البت به شدت نسبت به آن بیتوجه هستیم.
———————————————————-
پینوشت:
یک: بحثجدیایست که البته زیاد به آن نپرداختم. دوستان اگر میتوانند موردهای بیشتر و دقیقتری بر این موراد بیفزایند.
دو: بیاخلاقی ِ جریان ِ خاصی که پشتگرمی ِ خاصی به بعضی از نهادهای رسمی جمهوری اسلامی دارند، نه در حد وبلاگ یک شخص معلوم الحال، که در حد سلسلهای از وبلاگها و سایتهای خبری در حال گسترش است. وقتی گروهی صورت پفکی رشد کند، وقتی شخصی با تلمبه گنده شود و توسط دستگاههای تبلیغی بزرگنما شود، همین وضعیت باقیست. حماقت ِ حضرات اگر به همین منوال ادامه پیدا کند، بیان چند و چون ِ فعالیتشان و لودهگی ِ بعض ِ اعمالشان را در قامت ِ مطالب هابیل خواهید خواند. امیدوارم کار به این مرحله نرسد.
میثم رمضانعلی | ۲۸ خرداد ۱۳۸۹ |
روز روشنفکرترین زن ایران؛ بر همهی ایرانیان مبارک باد
یعنی یک سری اتفاقها خیلی مهم هستند. بحث ِ ماندگاریست. بعضی چیزها مایهی افتخار است. مایهی برازندهگیست. زنت درسنخوانده، مفسر ِ قرآن مجید باشد، خیلی باید افتخار کنی. زنت یک زمانی رو بگیرد از عالم و آدم و بعدشِ متخصص ِ آرایش شود در پیری، خب مایهی افتخار است. دختر ِ لرستان باشی و عروس ِ آذربایجان، شوهرت هم باید به تو افتخار کند؛ حداقلش این است که مطمئنن این دو طایفه به شوهر چنین زنی، بی برو و برگرد رای میدهند دیگر و او حتمن رای میآورد و اگر رای هم نیاورد خب حتمن تقلب شده است و …. (استدلالِ تخیلی را که میبینی؟!)
وقتی زنت در کنار ِ هزار موجود ِ عجیب و غریب میشود سوم و از تو جلو میزند، میتوانی افتخار نکنی؟ میتوانی دم بر نیاوری و شادمانی و پایکوبی نکنی؟ خب زنت معروف شده است. حتا آنوریها هم استعداد کاظمی را کشف کردهاند.
قبلتر هم گفتم. امروز روز ِ جشن و سرور است. چرا که آقای ِ لجوج برای یکی از افتخاراتش، که روشنفکرتر بودن ِ زنش در میان دیگر زنان است، برهان ِ قاطع گیر آورده است. خب زن ِ روشنفکرش توانسته باعث شود که چندین میلیون رای به شوهرش داده شود. شاید هم چندده میلیون. شاید هم بیشتر! خدا را چه دیدی، وقتی بشود این زن را روشنفکرترین زن نامید با این همه تواناییها و وقتی که این زن سومین متفکر جهان باشد، خب میتوان چند ده میلیون رای هم آورد. توهم است دیگر. قرص و دوا هم بعضی وقتها اثر نمیکند، چه برسد به دعا.
مصاحبهی زهره کاظمی با بیبیچل را باید گوش داد. بارها نیز باید گوش داد. باید بلوتوث کرد. بارها دانلود کرد. ما نباید بگذاریم که این مصاحبه به دست فراموشی سپرده شود. نباید بگذاریم که این روشنفکرترین، از ذهنها برود. یادمان باشد که آقای لجوج، قرار بود وی را در چه سمتها و جایگاههایی بنشاند. یادمان باشد که زنی چون کاظمی، باعث میشد که میزان و ضریب ِ شادی در جامعه زیاد شود و خب این زیادشاد بودن هم برای جامعه لازم است. اگر چه شاید وقتی دقیقتر فکرکنی، زیاد هم خوب نباشد.آخر، ما تاب ِ زیاد خندیدن نداریم. ما هنوز که هنوز است داریم با این مصاحبه میخندیم. هر بار که مصاحبه را گوش میدهیم بیشتر میخندیم و بیشتر به عمق ِ سختیهایی که آقای لجوج برده است، پی میبریم. زهره کاظمی، مایهی شادمانی جامعه است. به نظر، صدا و سیما نیز باید با وی مصاحبه کند. مصاحبهی با کاظمی، بر خلاف ِ امنیت ملی نیست. عین ِ امنیت ِ ملیست. مصاحبهی با سومین متفکر جهان، مایهی طنز است و نشاط را در جامعه بالا میبرد. مصاحبهی با کاظمی، مصاحبهی با صاحبان ِ توهم است که نمیتوانند ادا در بیاورند. سادهگی کاظمی و واگفتن، حرفهای درونیاش در مصاحبهها، میتواند ضریب ِ امنیت ملی و ضریب ِ نشاط ِ جامعه را بالا ببرد.
یادمان باشد که همیشه پای ِ یک زن در میان است. «پا»! دقت که میکنید!؟
————————–
پی نوشت:
یک : امروز اولین روز از هشته ی هشتاد و هشت می باشد. روز روشنفکرترین زن ایران. حتمن مصاحبه ی زهره کاظمی یا همان رهنورد رو با بی بی چل برای اندمین بار گوش بدید و لذت ببرید
دو: همه مطلب های هشته این جا جمع می شه. شما هم بنویسید!
میثم رمضانعلی | ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ |
سلام آقای حسین قدیانی!
سلام آقای حسین قدیانی!
اینها را که میبینید شما تایید کردهاید تا در ذیل ِ مطلب ِ آخرتان منتشر شود. میبینید که؟! فکر نمیکنید ادبیاتش از جنس ِ همان بالاترینیهاست؟ فکر نمیکنید این جنس حرف زدنها به ادبیات ِ حزب الله نمیخورد؟ فکر نمیکنید باید مواظب باشید زاویهدار نشوید؟! هان؟!
حرفهای دیگری هم هست. شاید بماند بعدتر بهتر باشد….
میثم رمضانعلی | ۲۱ خرداد ۱۳۸۹ |
هشتهی هشتاد و هشت ـ یادمان هشتهی توهم!
تریبون ــ ما، هشتهی هشتاد و هشت را فراموش نخواهیم کرد. هشتهی هشتاد و هشت، هشت روز، پس از انتخابات ِ نفاقسوز است. ما، نخواهیم گذاشت این هشته به فراموشی سپرده شود. ما، روزها و شبهای این هشته را یادآوری میکنیم و چاه ِ ویـلی را که فتنهگران در آن گرفتار آمدهاند را عمیقتر میکنیم. ما کاری نمیکنیم که جهت و سمت و سوی ِ ماجراها، به حاشیه کشانده شود و ظلمی که بر نظام رفت، کوچک شمرده شود.
ما سالگرد و سالگردهای ِ این هشته را یادمان خواهیم گرفت و هر سال در این هشته، به خوشگذرانی سر خواهیم کرد. بس که هشت روز ِ سال ِ پیش حاطرههای خندهآور بر جای نهاده است. بس که با رفقا، تفالههای در گلو ماندهی بر آمده از اعماق ظلمت و تاریکی را به چشم، مشاهده کردیم. بس که خندیدیم به سواد ِ کسانی که ادعای اجتهاد دارند و به شهریهدهی میپردازند. بس که بیبیچل با آن مصاحبهی تاریخی خنداندمان و ما را یاد ِ نظام ِ قبیلهگی انداخت که در آن هر طایفه، به اهل ِ خود رای میدهد.
ما هر سال را جشن میگیریم و پایکوبی میکنیم. پایمان را نیز بر دفینهی اسلام ِ آمریکایی محکم میکوبیم تا آن خاخامهای صهیونیست ِ پولدار یادشان باشد که سران ِ فتنه را خوب شناختهایم و حضرات ِ نامزد ِ برگشته از ملت و جمهوریت را، سران ِ فتنه نمیدانیم و ردِّ آنها را تا نزدیک ِ آنها گرفتهایم.
جشن ِ ما، جشنیست که همه در آن شرکت میکنند. چه آن رفیق ِ کرمانی که هیچ وقت طهران را ندیده و چه آن دوست ِ فرمانیهنشین که با سختی، هنوز مثل ِ بچههای جوادیه، صاف و صادق مانده است. جشن ِ ما، جشن ِ پایان ِ نفاق و دو روییست. جشنیست بر آمده از یک آزمون ِ عالی، که به مدد ِ رسانههای غربی و غربزده و به مدد ِ هوش و سواد کروبی و لجاجتهای موسوی رخ داده است. جشن ِ ما، جشن ِ آزادیست از قید و بندهای عقلانیت ِ سکولاری که حلقهی کیان دامن زد. جشن ِ ما، جشن ِ آزادی از خاندانسالاری و حزبسالاریست.
ما در این هشته، به اندازهی همهی سی سال ِ گذشتهی انقلاب، به چشم، وازدهگیها را دیدیدم. ما به چشم ِ خویش دیدیم که چگونه میشود، زنی را روشنفکر کرد که تفکرش به ما قبل ِ قبل ِ جمهوری اسلامی تعلق دارد. ما به چشم ِ خویش دیدم که چگونه امکان دارد که کسی ملبس باشد و مثلن یار ِ امام بوده باشد و در عین ِ حال، به اندازهی سال ِ اول ِ طلبهگی، عربی نداند. ما هنوز هم به چشم ِ خویش میبینیم که تکیهزنندهگان بر مسندهای راهبردی، هنوز به این تشخیص نرسیدهاند که فتنهای بوده است و اتفاقی افتاده است.
ما، این هشته را هیچگاه فراموش نخواهیم کرد. هشتهی هشتاد و هشت، هشتهی هر ایرانیست. هشتهی کسانیست که دچار توهم نشدند. هشتهی کسانیست که عزیزانشان به دست ِ اراذل و اوباش زخمی و مجروح و شهید شدند و نتوانستند، این داغ را فریاد کنند.
ما فعالین فضای سایبری، این روزها را اینچنین نامگذاری خواهیم کرد و در هر روزش، بنا به نام ِ آن روز، مطلب مینویسیم.
۲۳ خرداد؛ روز روشنفکرترین زن ایران
دختر ِ لرستان و عروس آذربایجان
۲۴ خرداد؛ روز ِ خود خس و خاشاک بینی
۲۵ خرداد؛ روز خشونت مسالمت آمیز
دلجویی از سطل آشغالهای حادثه دیده
۲۶ روز بیبیچل
رسانه شمائید
۲۷ خرداد؛ روز آرای باطله
اهدای دکترای افتخاری زبان عربی به کروبی
۲۸ خرداد؛ روز مرگ بر چین و روسیه
ایضاً ترکیه و برزیل و کشورهای اسلامی و ۱۱۸ کشور غیرمتعهد ــ فقط آقامون آمریکا و انگلیس
۲۹ خرداد؛ روز جهانی بیانیه
رونمایی از بیانیهی شونصدم میرحسین موسوی ـ ثبت بیانیه های موسوی در کتاب رکوردهای گینس
۳۰ خرداد؛ شهیدان زندهاند، ما را که کشتند
یادبود سعیده پورآقایی و ۷۲ شهید زندهی زندهی راه سبز امید
—————————-
برای اینکه صفحه سنگین نشود، پوستر نامروزهای این هشته در ادامهی مطلب قابل دسترسی است
میثم رمضانعلی | ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ |
آیا کارگردان ِ مناظرهی احمدی نژاد و کروبی، مهران مدیری بود؟
ما، سالگرد ِ مناظرهی کروبی و احمدینژاد را فراموش نمیکنیم. ما، قرار است در این شب، فیلم ِ مناظره را دو باره ببینیم. برای دیدن این مناظره، لازم است یک کیلو تخمهی آفتابگردان و مقدار ِ زیادی هله هوله خریداری شود. ما این فیلم را سهشنبه نگاه میکنیم و با اینکه سهشنبهها، سینماها تخفیف میدهند، ترجیح میدهیم که این فیلم ِ خندهدار را ببینیم. این مناظره، به نظر ساختهگی میآید. انگار مهران ِ مدیری و تیمش این مناظره را کارگردانی و تولید کردهاند. دیالوگهای این برنامه، یکی از باورپذیرترین و زیباترین متنهای طنزیست که تا کنون برای برنامهای با درونمایهی طنز نگاشته شده است. به نظرم باید به مدیران ِ تلویزیون برای تولید ِ چنین برنامهای هدیههای فراوانی داده شود. مدیران تلویزیون توانستند بعد از مدتها، جشن و شادی را به درون ِ خانههای میلیونها ایرانی بیاورند. مناظرهی کروبی و احمدینژاد آن قدر مهم است که جلبکها، در تقویم ِ سبزشان آن را نیاوردهاند و مناظره را زیرسیبیلی رد کردهاند!
فیلم ِ این مناظره باید در خانههای همهی ایرانیان وجود داشته باشد. این مناظره میتواند خیلیها را از افسردهگی نجات دهد و شاید یکی از درمانهای قطعی برای این بیمارها، دیدن ِ این مناظره باشد. این مناظره، آنقدر حرفهای تنظیم شده است که میشود آن را بارها و بارها دید و از دیدنش خسته نشد. پیشنهاد میکنم این مناظره را در اختیار اطرافیانتان نیز قرار دهید. میهمانیهای بزرگ، یکی از بهترین زمانهاییست که میتوان این مناظره را دید و میهمانی را شادتر نمود. فکر نکنم کسی به زیبایی شیخ، توانسته باشد این قدر طبیعی در یک برنامه بازی کرده باشد. خیلیها میگویند این مناظره طبیعی بوده است؛ اما به نظر ِ من، یک آدم نمیتواند این قدر پَرت تشریف داشته باشد که شیخ بود. مطمئنن قبلتر با شیخ هماهنگ کردهاند که چه چیزهایی بگوید و چه استدلالهایی ارائه دهد. مسئول ِ توجیه ِ شیخ نیز کرباسچی بوده است و به واقع، خوب توانسته است کار را از آب در بیاورد. باید از بازیگردانی ِ کرباسچی تقدیر کرد.
مَثل ِ کروبی ِ بعد از انتخابات، مثل ِ آن لطیفهایست که میگوید: ما سه نفر را کجا میبرید؟!
میثم رمضانعلی | ۱۴ خرداد ۱۳۸۹ |
روز ِ مادر ِ امسال، روز ِ مادران ِ شهدای ِ فتنهی هشتاد و هشت
سلام مادر ِ شهید میثم عابدی
سلام مادر ِ شهید حسین غلامکبیری
سلام مادر ِ شهید ….
سلام مادر ِ شهید ….
سلام مادر ِ شهیده ….
سلام مادر ِ شهیده ….
و …
روزتان مبارک.
سلام مادرم. سلام ای مصیبتدیده. سلام ای داغ ِ فرزند کشیده. سلام ای روز و شب بیقرار. سلام ای مادر ِ گلها. سلام ای مادر ِ شهید و شهیده. اجرت با سید الشهدا. اجرت با زینب ِ کبری. خدا صبرت بدهد مادرم. سخت است میدانم. یک سال بیفرزند بودهای خب. یک سال قرار نداشتهای. نمیتوانستی شاید زیاد بلند گریه کنی و این برای یک داغدیده سخت است. نمیتوانستی شاید زیاد پیگیری کنی تا آن آقایان عروسک ِ خیمهشببازی ِ دشمن را به مجازات برسانند. ما هم شریک ِ خود بدان. ما را هم همراه خود بدان. ما شما را مادر ِ خویش فرض میکنیم. ما شما را تاج ِ سر ِ خویش میدانیم که فرزندی به انقلاب هدیه کردی.
روز ِ مادر است و چون فرزندتان نیست تا به شما تبریک بگوید و هدیه بخرد، گفتم عرض ِ ادبی کرده باشم و تبریک گفته باشم. سخت است؟ میدانم. روزها بیفرزندی کشیدهاید؟ میدانم. روزها اشک ریختهای و دم نزدی؟ آگاهم. کنایه از دور و بر شنیدهای؟ خبر دارم. سخت است خب. برای ما نیز سخت بود و سخت است. این چند روز نیز من خیلی گریه کردم. خیلی اشک ریختم. شاید به اندازهی یک ساعت ِ شما البت. فدایتان مادرم!
می دانم سختی زیاد کشیدهاید. نگذاشتند زیاد راحت باشید. آن بیخبران و ددمنشان و فریبخوردگانی که از تروریستها حمایت میکنند، آزارتان دادند با کنایههایشان و با مسخره کردنهایشان. گویی اینجا ایران ِ اسلامی نیست و آنها هر چه میخواهند بگویند، آزادند! دقت که میکنی مادرم: آزاد!!!
من چون فرزند ِ شما نیستم. آنها بزرگ بودند و گرهخورده به روح ِ شهدای ِ پیشین ِ انقلاباند. ما کجا و آنها کجا؟! ما خادم ِ شماییم مادر. کاری بود در خدمتیم به خدا. امری بود، هر جا و هر چه، انجام میدهیم. نمیدانم خانهتان کجاست؛ وگرنه میآمدم و عرض ِ ادب میکردم. میآمدم و کمی نوکری میکردم. اگر چه چون فرزندت نیستم و نمیتوانم باشم، اما تا حدودی رسم ِ خادمی بلدم. فدایتان مادرم!
مادرم!
روزهای سختیست. روزهای فتنه است و حرامیان، دندان بر دندان میسایند تا هر چه گیر آوردند، بدرند. سقیفهها تشکیل دادهاند تا همه چیز ِ این مردم را در پردهی غربزدهگیشان و تفکرات ِ ماسونیشان غارت کنند. صبر لازم است و شناخت. خون ِ فرزند ِ تو، در رگهای همچون اویی در جریان است. فرزند ِ شما به شهادت رسیده است و زنده است و در پیشگاه ِ الهی حاضر است. دعا کن مادرم تا ما نیز، مرگمان شهادت در راه و مسیر خدا باشد.
مادرم!
صبور باش و سربلند که اماممان این چنین در بارهی همچون شمایی میگوید:
“خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند! خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنهایى که این گوهرها را در دامن خود پروراندند!”( صحیفه امام، ج۲۱،ص:۷۴)
خوشا به حالت مادر!
مشتاق ِ دیدارتان و عرض ِ ادب هستم. ان شاء الله به زودی ِ زود.
………………………………………………………………………………………………..
پینوشت:
ـ سخت بود پیدا کردن این اسامی. هنوز هم سخت است پیدا کردن ِ حتا نام ِ کسانی که افتخار ِ ما هستند. پیدا کنم، نامشان را در همین وبلاگ منتشر میکنم. شاید این حداقلی باشد که بتوان به عنوان هدیهی روز مادر، به مادران ِ شهدای ِ فتنهی هشتاد و هشت تقدیم نمود.
ـ ان شاء الله اگر بشود، اینپنجشنبه را باید بروم سر ِ مزارشان. آدرس ِ مزارشان را هم کم و بیش گرفتهام و گیر آوردهام. آن هم به زحمت و سختی. دوست داشتید همراه شوید تا شاید مادرانشان را آنجا ببینیم و عرض ِ ارادتی کنید، خبر کنید. اینجا
میثم رمضانعلی | ۱۲ خرداد ۱۳۸۹ |