نحن ابناء الدليل حيثما مال نميل
     
در اهمیت ِ «چگونه» خواندن و «شرایط» خوانش متون

ما گاه می‌شود که بسیاری می‌خوانیم و بسیار می‌شنویم. پای ِ منبر و پای ِ حرف ِ کسی و سخنرانی ِ عالمی می‌نشینیم و حرف‌هایش را می‌شنویم. روزنامه و مجله و فصل‌نامه‌های مختلف را ورق می‌زنیم و می‌خوانیم. کتاب‌های غیر درسی و درسی را مطالعه می‌کنیم. روزها، پای ِ اینترنت، از مطلب‌های وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌ها استفاده می‌کنیم و در جریان قرار می‌گیریم. اما به واقع این‌که چه چیزی را کسب می‌کنیم، مسئله‌ای‌ست مهم.

فرض می‌گیریم که در هنگام شنیدن و خواندن، به واقع حواس‌مان به متن و گفته‌هاست و متن، راهی‌ست برای رسیدن ِ به معنا. از این گذر است که ما به معنا دست پیدا می‌کنیم و سعی می‌کنیم به آن‌چه که نویسنده و گوینده قصد داشته است برای‌مان بیان کند، نزدیک شویم. پرسش این‌جاست که آیا ما در اکثر موارد به این معنا، دست پیدا می‌کنیم و آیا واسطه(متن و گفتار) ما را به جان ِ کلام می‌رساند و یا خیر؟ آیا این‌چنین است که ما غیر از آن‌چه که گوینده و نویسنده قصد داشته‌اند بیان کنند را درک کرده‌ایم و یا خیر؟ نزدیک شدن به کلام، چه شرایطی را می‌پذیرد و نیاز دارد که ما از آن شرایط غفلت نورزیم؟

آیا ما به متن به مثابه‌ی محلی برای تأمل، تذکر و تفکر می‌نگریم؟ آیا این‌چنین است که چون برخی از شاگردان، در دیالوگی به واقع دو طرفه با متن وارد محاجّه می‌شویم و یا چون شاگردانی هستیم که حرف استاد را به گوش ِ جان یوش می‌کنند و از این فرصت، بهره می‌گیرند؟ آیا ما در پی ِ کسب ِ اطلاعات(information) از نوشته و یا گفتار هستیم و یا امری فراتر را خواهانیم؟ آیا هیجان‌زده شدن ِ ما از خوانش ِ یک متن، به دلیل کسب اطلاعاتی جدید در یک امر است و یا متن، ما را وارد عالمی می‌کند که در آن می‌توان به تأمل، تذکر و تفکر پرداخت؟ آیا شده است که گاه متن شما را به سوی امری پیش برد که به واقع در پی ِ بیان مستقیم آن نبوده است و شما آن را از متن بر نگرفته‌اید؟ آیا اموری بوده است که متن راهگشای ِ شما به امری بوده است که مدت‌ها بعد شما آن را در بیان ِ دیگران(در نوشته‌ها و گفته‌های شخص دیگری) دریافته‌اید و خوش‌حال از آن شده‌اید که پیش از کسب ِ اطلاعات از آن متن به آن‌ها دست پیدا کرده‌اید؟ این دریافت‌ها چه تفاوت‌هایی با یکدیگر دارند و چه عواملی در ایجاد آن‌ها موثر بوده است؟

به واقع در هنگام ِ خوانش متن، ما در پی ِ چه چیزی هستیم؟ تغییر قصد، می‌تواند به تغییر اصیل ِ دریافت ما و یا تغییر سطح دریافت ِ ما، منجر شود؟ آیا لازم است شرایط ذهنی‌مان را، نوع تعریف‌مان را از خواندن و شنیدن متفاوت کنیم؟

بخوانید:

عادت ِ فکری ِ غلط ِ «در مقایسه» فهمیدن ِ خیلی چیزها

تأملاتی در باره‌ی جامعه‌ی نمایشی

‫میثم رمضانعلی  |  ۱۶ آبان ۱۳۹۰  |  تأملات  |   ۸ نظر


تأملاتی در باره‌ی جامعه‌ی نمایشی

ما با بسیاری از مفاهیم فاصله گرفته‌ایم. حافظی که به ما معرفی می‌شود، دیگر لسان الغیب نیست؛ انسانی که به ما می‌نمایانند، جایگاه ِ خلیفه اللهی را نمی‌تواند؛ دنیای کنونی ، دنیای قلب حقیقت‌ها و نمایش واقعیت‌نماهای قلابی‌ست. در جامعه‌ی کنونی، خانواده‌ تبدیل به واقعیتی بدلی شده است که با آن‌چه که پیش‌ترها از آن به ذهن‌ها متبادر می‌شد فاصله دارد؛ این بدین معنی نیست که بایست بازگشت و همان‌چه را که بوده با همه‌ی قواعدش احیا کنیم، اما به معنای آن است که برای ِ دوری از این واقعیت بدلی، نیاز داریم که به آن‌چه بوده است نزدیک شده و آن را فهمیده، تا بتوان از این وضعیت، گذر کرد.

***

جامعه‌ی ما یک جامعه‌ی نمایشی‌ست. به نحوی که روحیه‌ها، رفتارها، ذهن‌ها و زندگی‌ها به سمت ِنمایش سوق داده می‌شود. به نحوی که تو برای باشندگی‌ات، نیاز به نمایش ِ وجوهی داری که به واقع شاید ضرورتی برای به نمایش گذاشتن آن‌ها نداشته باشی. اما باید مایه‌هایی از خود را بروز ‌دهی که جامعه بر تو تحمیل می‌کند. تو ناچاری از نمایش ِ استقلال‌ت، تو ناچاری از نمایش ِ عدم موافقت و یا مخالفتت با گروه، حزب، شخص و یا رفتار و حرکتی. به تو می‌خورانند که چون این نکنی، باشندگی‌ات به خطر می‌افتد.

این اجبار و منع ِ عمومی، که در مخالفت ِ با آزادی‌ست، به نحوی‌ست که حیات ِ یک شخص را به خود گره زده و جامعه را به به سمت نمایشی شدن پیش می‌برد. این جامعه‌ی نمایشی، جامعه‌ای پر و بال گرفته در دنیای مدرن است که با ریای پیش از این، متفاوت است.

شباهت این فضا، به نحوه‌ی برخورد ِ شدیدی‌ست که روشن‌فکران با دیگران دارند. تحقیر کسانی که با بدنه‌ی اصلی روشن‌فکری همراه نمی‌شوند، عدم پذیرش در گروه‌های علاقه‌مندی، بدگویی‌های در لباس، فرم و شاکله‌ای علمی از نشانه‌های اجبار به نمایشی بودن، توسط روشن‌فکران است.

***

برای جامعه‌ی نمایشی می‌شود لایه‌ها و سطوح مختلفی فرض گرفت. لایه‌های رفتاری، لایه‌های روان‌شناختی و حتا عمیق‌تر. هرچه، جامعه‌ی نمایشی، جامعه‌ای‌ست که تحلیل رفتارها، بر مبنای «درست» و «اشتباه» صورت نمی‌گیرد. در جامعه‌ی نمایشی، نسخه‌ پیچیدن برای اجتماع، برای رفتارها، بیش‌تر بر اساس و مبنایی‌ست که ما را از نمایشی بودن دور کند و صورت‌های باید و نبایدی، راهگشا نخواهند بود.

***

در این میان، نمایشی نبودن سخت و دشوار است. چنان که از پس انسان‌های معمولی و عموم بر نمی‌آید. نمایشی نبودن به «غیرعادی» بودن تعبیر می‌شود و رفتارهای ایشان، خلاف آمد عادت فرض می‌شود. انسان‌های غیر عادی نیز دو دسته‌اند:

یک: اشخاصی که از نمایشی بودن فرار می‌کنند. اینچنین است که به نظر، فرار از نمایشی بودن ـ که آن را از تبعات جامعه‌ی نمایشی می‌دانیم به نوعی خود در نهایت به نوعی به نمایشی شدن منتج می‌شود. شخص در این وضعیت، به وضوح «در فرار» دیده می‌شود و این در فرار بودن نوعی تصنع و در «واکنش» ِ به جامعه می‌باشد. شخص، نیاز داشته است و لازم و ضروری می‌دانسته تا نسبت به امری واکنش نشان دهد و این موضع‌گیری از ناحیه‌ی اجبار و به نوعی منفعلانه صورت می‌گیرد.

دو: در کنار نمایشی بودن دیگران به زندگی عادی‌شان می‌رسند. چنان که نه بر منوال گروه گذشته، که در زمینه‌ای فعالانه به زندگی پرداختن. به تفاوت این دو گروه، می‌توان با مثالی نزدیک شد. شما در ارتباط با این افراد، احساس آرامش می‌کنید. شخص نمایشی نبودن ِ خود را به نمایش نمی‌گذارد. با این که رفتارش، خلاف‌آمد عادت است و بر منوال طبیعت است، شما این «طبیعی» بودن را «غیر عادی» فرض نمی‌کنید. منش و رفتارش را «غیر» فرض می‌کنید، اما آن را در واکنش فرض نمی‌کنید. (مثال فوق را هم در میان افراد مذهبی و هم در غیر ایشان می‌توانید بجویید)

‫میثم رمضانعلی  |  ۳۰ مهر ۱۳۹۰  |  تأملات  |   ۴ نظر


عادت ِ فکری ِ غلط ِ «در مقایسه» فهمیدن ِ خیلی چیزها

یک: ذهن‌هایی این‌گونه، معمولا ذهن‌هایی هستند که «همه چیز» را «در مقایسه» می‌بینند و نسبت به آن این‌گونه فکر می‌کنند. برای همین هیچ‌وقت نمی‌توانند «با انصاف» به قضایا و بدون «طرف‌داری» به موضوع بپردازند. اصل در ذهن این‌گونه آدم‌ها این است که فهم‌شان از صحبت‌ها و متن‌ها و حرف‌ها و این‌ها، «در مقایسه‌ی» موضوع ِ آن متن با متضادش و یا متضادنمایش باشد. مثلا وقتی متن از یک ویژگی مردانه حرف می‌زند، شخص می‌آید و یک دفعه این موضوع را در مقایسه‌ی با زنان فرض می‌کند. یا مثلا وقتی متن از اصول‌گراها حرف می‌زند و مثلا توصیف‌شان می‌کند، طرف بیاید و در مقایسه‌ی با اصلاح‌طلب‌ها به متن گیر می‌دهد و قس علی هذا. دوستی می‌گفت که گاهی دسته‌بندی‌های آدم‌ها از مفاهیم اطراف‌شان به نوعی باعث مقایسه می‌شوند. وقتی گفته بشود «مرد»، ناخواسته در مقابلش «زن» متصور می‌شود و برعکس. نکته این است که مخاطب ِ متن و خواننده متن، باید توجه کند که فهم‌ش را به «در مقایسه دیدن» تقلیل نداده و پیش‌فرض‌ها و انگاره‌های خود را محدود به موضوع مطرح شده کند. این‌که همه چیز را در مقایسه می‌بینیم، ناشی از شرایط ِ اکنون است و زوج‌ها و دوطرف‌هایی که در جامعه فرض گرفته شده‌اند. وگرنه در مقام تفکر و تامل درست نیست «در مقایسه»، مطلبی را فهم کنیم.

دو: اصل‌ش هم بر می‌گردد به دسته‌بندی‌های مسخره‌ای که درست شده است و باعث شده است تا وقتی یک چیزی را می‌گوییم، یک چیز ِ دیگری سریع بیاید در ذهن‌ها. اگرچه از یک لحاظ، تقسیم‌بندی‌ها و طبقه‌بندی‌هایی از لحاظ کلی درست است، اما این‌که این‌چنین تقسیم‌بندی را تقسیم‌بندی‌ ِ تام و تمام و مرزبندی شده و تنها نوع فرض کنیم و مبنای عمل ِ فرهنگی و تبیین ِ ذهنی قرار دهیم، می‌شود مصداق همان «مهندس‌های فرهنگ» که در مورد نگاه ِ مبارک‌شان صحبتی نکنیم و کام‌مان را تلخ نکنیم، خوش‌تر است. چه که فرهنگ را این‌گونه دیدن، مصداق مهندس‌بازی‌ست. جامعه‌ای ساخته شده از ذهن‌هایی تضادساز و مملو از تناقض‌های فکری و اخلاقی و الخ. چه که مثلا تقسیم جامعه به چادری و غیر چادری و چادری را خوب فرض کردن و غیرچادری را بد؛ جامعه را به جوان و پیر تقسیم کردن و جوان را کم‌تجربه فرض گرفتن و پیر را به بهانه‌ی سن و سال، باتجربه و کارآمدتر و مثال‌هایی از این دست، همه نمونه‌های تضادپنداری‌های ِ عرفی‌ست و در مقام تأمل راه به جایی نمی‌برند.

سه: هر چه، سطحی‌انگاری‌ست که در مقام فهم ِ متن، متن را در مقایسه فهم کنیم. مقام ِ مقایسه، مقام ِ دیگری‌ست

چهار: نکته این‌که دوستان وقت خواندن ِ این متن، لازم نیست دچار بحران بشوند که جایی خوانده‌اند که « یعرف الاشیاء باضدادها». تقابلی میان متن با آن جمله نیست. بحث چیز دیگری‌ست.

‫میثم رمضانعلی  |  ۲۳ تیر ۱۳۹۰  |  تأملات  |   ۲ نظر


جریان‌های فکری ایران ِ معاصر

شاید حدود یک ماه و خرده‌ای باشد که با چند نفر از دوستان، هر هفته حلقه می‌زنیم و در مورد مباحث مختلف به گفت‌و‌گو می‌پردازیم. یکی دو جلسه‌ی اول بیش‌تر به صحبت طی شد تا به موضوعی برسیم که مناسب ِ حال جمع باشد و دغدغه‌ی مشترک. بعد از بحث و صحبت، عنوانی را که برگزیدیم، «جریان‌شناسی تفکر در ایران معاصر» بود که در این عنوان می‌توان به بررسی جریان‌های مختلف تفکر در صد ساله‌ی اخیر و وضعیت ِ آن‌ها در حال خواهیم پرداخت؛ ان شاء الله.  فکر می‌کنم توجه به موضوعات ِ نظری و معرفتی، در میان ِ جبهه‌ی حزب الله جدی گرفته نشده است. یعنی کم می‌شناسم گروه‌ها، حلقه‌ها و یا اشخاصی را که به صورت ِ منظم به مطالعه و آشنایی و یادگیری ِ موضوعات مهم و بنیادی مشغول باشند. در هر حال، این نویسه، کلیاتی‌ست که به احتمال در این دوره‌ی حلقه به بحث می‌گذاریم‌ش. گفتم شاید به درد ِ کسی هم خورد.

جریان‌های اندیشه‌ای فعال در ایران را شاید بتوان در قالب ِ این دسته‌ها گنجاند:

یک : جریان صدرائی (شاگردان علامه طباطبایی، امام و دیگر جریان‌های فرعی)

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون: آیت الله مصباح یزدی، آیت الله جوادی آملی، آیت الله سید رضی شیرازی، آیت الله سبحانی، حجت الاسلام رشاد

دو : جریان سنت‌گرایی

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون:  سید حسین نصر،  اعوانی، سید حسن حسینی، شهرام پازوکی

سه:  جریان موسوم به روشنفکری دینی

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون: عبدالکریم سروش، مصطفی ملکیان، محسن کدیور، مجتهد شبستری، علی پایا

چهار:  جریان فردیدی

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون: رضا داوری اردکانی، محمد رجبی، جوزی، سلیمان حشمت، علی اصغر مصلح­، شهریار زرشناس، ریخته‌گران

پنج:  جریان روشنفکران سکولار

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون: بابک احمدی، بشیریه، آرامش دوستدار، دیهیمی، آشوری، محمد رضا نیکفر، مراد فرهاد پور

شش:  مکتب تفکیک

فعالان این جریان، اساتیدی هستند هم‌چون: آقای محمدرضا حکیمی، سیدان، موسوی نژاد

…………………………………………………………………………………………

نظرات دوستان در باز(Buzz):

ـ بند پنج غلط است. مراد فرهادپور از روشنفکران چپ است؛ ایضا برخی دیگر که در روشنفکران لیبرال نمی‌گنجند. جریان صدرایی هم غلط است. مکتب تفکیک … ؟!‏

ـ از بند پنج به عنوان جریان روشنفکران سکولار نام می‌برند. در ضمن دکتر سید جواد طباطبایی(روشنفکران سکولار)، مرحوم مهندس مهدی بازرگان (روشنفکران دینی). در کنار بشیریه به نظر من باید فایلی برای دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان هم باز بشود

ـ این جریان شناسی دو مبنایی است صدر و ذیل آن مبتنی بر فلسفه اسلامی است میانه از آن در نوع نگاه به مدرنیته است

‫میثم رمضانعلی  |  ۰۶ آبان ۱۳۸۹  |  تأملات  |   ۹ نظر


مسئله‌ی انسان غربی، مسئله‌ی کبّـاریـّت است

مسئله‌ی انسان غربی، مسئله‌ی کبّـاریـّت است و انسان معاصر الله اکبر را قبول ندارد. چه در شاخه‌هایی هم‌چون فیزیک و ریاضی و معماری و هندسه و ستاره‌شناسی و چه در شاخه‌های ِ طب و روان‌شناسی و غیره، و چه در زندگی ی روزانه، داعیه همان کباریت است و لا غیر. این‌چنین است که ما هر روز موظف شده‌ایم که در نماز و رکوع و سجود و تسبیحات و غیره‌مان، بارها و بارها این ذکر را بگوییم که الله اکبر.

انسان ِ‌غربی  مظهر ِ اومانیسم است و در همه‌ی شئون دچار کبر شده است و می‌پندارد که خویش بر مسند ِ خدایی نشسته است. که نه آن‌چه ما خدای می‌پنداریم؛ بلکه او نیز به “خدا” معتقد است و اما این خدا کجا و آن کجا.

و انسان ِ غربی نه لزوما در مغرب‌زمین، که در دامنه‌ی غروب ِ نور ِ حقیقت زیست می‌کند و وارث ِ ظلمات ِ پیشین است. ظلماتی که در عصری بر تارک ِ مصر می‌درخشید و موسی ‌خواست تا آن بساط بر چیند و ظلماتی که در ادامه‌ی فرعونیت ِ مصری، در بستر ِ یهودیت ِ تحریف شده و مورد ِ سوء استفاده‌ی ایادی ِ شیطان‌پرست ِ عصر ِ سلیمان قرار و آرام گرفت. و چه بعدتر که برخی خویش را برتر ِ از حواریون ِ مسیح پنداشتند و مسیر ِ مسیحیت را به قهقرا کشیدند و چه بعدتر که در اسلام.

هر چه، فرعونیت ِ معاصر و شیطان ِ بزرگ ِ معاصر، که بنده‌ی ابلیس ِ رجیم شده ‌است،‌ اکنون از آن همه کباریت، به آتش‌زدن و‌ بی‌ادبی‌ها و بی‌حرمتی‌ها پناه آورده و راه به جایی نیز نخواهد ‌برند و مسیر به سمت ِ‌ برپایی آن حکومت ِ حق، پرشتاب ادامه خواهد داشت. و چه زیبا گفت، قائدنا الخامنه‌ئی که: “حادثه‌ی اهانت به قرآن و پیامبر  عظیم الشأن صلی اله علیه و آله، با همه‌ی تلخی، در دل خود حامل بشارتی بزرگ است. خورشید پر فروغ قرآن روزبروز بلندتر و درخشنده‌تر خواهد شد.”

‫میثم رمضانعلی  |  ۲۴ شهریور ۱۳۸۹  |  تأملات  |   ۴ نظر


تــوهــم انــقــلاب

اول:

نگاه به مفهوم انقلاب متفاوت است و در سطوح مختلف مطرح است. به نظر آن‌چه که اکنون در جامعه به شدت مرسوم است، برداشت‌ها‌یی‌ست اولیه و عوامانه نسبت به مفهوم انقلاب که در سطحِ توده مطرح و رایج است. نقد این رویکردها و نوعِ‌ نگاه‌ها به معنی آن نیست که این نگاه‌ها به کلی اشتباه و خارج از دایره‌ی مفاهیمِ جدی‌ست. بلکه همین مفهومِ عوامانه بود که باعث گردید تا در ذیل ِ آن و در سال پنجاه و هفت، حرکتی مردمی اسلامی شکل گیرد و مشتی محکم بر دهانِ تفکّرِ روشن‌فکرانِ بی‌قید و بند و بی‌عار باشد. همین حرکتِ عوام و ناشی از نگاهِ توده به مفهوم انقلاب بود که باعث گردید قوای بیگانه ناامید شوند و از خاکِ میهنِ عزیزمان خاج شوند.(و شاید در ان مقطع جز این نگاه نمی‌تواسنت مطرح شود.)

اما واشکافی این مفهوم نه تنها به پربار شدنِ و تکمیلِ نگاه‌ها می‌انجامد که می‌تواند روشنی بخش جوامع دیگری(و از جمله ایران) باشد که در آینده، پای در مسیری خواهند گذاشت که نیاز به رهنمونی چارچوب‌مند و ساختارگرا دارد.

عنوان “انقلاب” از آن روی بر حرکت مردمی معاصر ایران نهاده شد که باعث شد تا نظامِ شاهنشاهی و استعمار چند صد ساله و استبدادِ حکّام، به پایان رود و حرکت مردمی اسلامی، وارد مرحله‌ای شود که نور امید را در نهاد و نهانِ مسلمانان روشن سازد.

انقلاب به معنی قلبِ یک وضعیت است و دگر شدن. اشتباهی که گاه در مفاهیم ایجاد می‌شود خلطِ معنای انقلاب است با مفهوم دگرگون شدن. در حالی که دگر شدن، معنای بهتری برای مفهوم انقلاب است و تفسیرش به این شکل است که که ذات و ماهیت یک شی‌ء لزوما عوض شده باشد. دگرگون شدن یعنی این‌که گونه و کیفیت‌ چیزی جور دیگر شود نه این‌که به موجودی دیگر تبدیل شود.

نقطه‌‌ی اتکا و بنیادین انقلاب را نیز نباید در وضعیت سیاسی جُست. فرهنگ به مثابه‌ی اصیل‌ترین و اصلی‌ترین نقطه‌ای که می‌تواند تمدن‌ساز باشد، مفهومی‌ست که به معنای کامل می‌تواند انقلاب را در جامعه‌ی ایرانی اسلامی منجر شود. آن‌چه که از آن دور افتاده‌ایم و سال‌هاست در توهمِ انقلاب، فقط به فتحِ سنگرهای سیاسی می‌پردازیم و سرخوش از این فتوحِ اولیه،‌ در نقاب ِ سیاسی، به فرهنگ توجه کم‌تری می‌کنیم.

جالب آن است که در تاریخ تشیع و حرکت ائمه، آن‌قدر که نگاهِ فرهنگ‌سازانه و فعالیت فرهنگی بوده است، رویکرد سیاسی دیده نمی‌شود. رویکرد سیاسی آن‌جا به کار می‌آید که می‌تواند بنائی اولیه و جدی برای فرهنگ‌سازی قرار گیرد و نبودش می‌تواند مانعی جدی برای فرهنگ باشد.

دوم:

در تبلیغاتی که از تریبون‌ها و رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی ایران، هر ساله و به بهانه‌ی دهه‌ِ فجر و پیروزی انقلاب اسلامی(؟!) وجود دارد، نکته‌ی جدیدی مشاهده نمی‌شود. ما هنوز پس از سی سال، به همان چیزی افتخار می‌کنیم  و بر آن تاکید می‌کنیم که در سال ۸۲ و به بهانه‌ی ربع قرن استقرار جمهوری اسلامی بر آن افتخار می‌کردیم. هنوز به همان چیزی افتخار می‌کنیم که سال ۷۷ نیز بر آن افتخار می‌کردیم. هنوز بر همان چیزی افتخار می‌کنیم که سال‌های سال بر آن افتخار می‌کردیم. هر سال که می‌گذرد، تکرار است و تکرار. هنوز وقتی می‌خواهیم بگوئیم، ‌جمهوری اسلامی(و گاه متاسفانه انقلاب اسلامی) موفق بوده است، آماری ردیف می‌کنیم از سال ۵۷ آن را با مثلا سال ۸۷  مقایسه می‌کنیم و به خودمان تبریک می‌گوییم!

بر کسی پوشیده نیست که ایران پیش‌رفت(به معنای توسعه، در مفهوم مدرن) داشته است. بر کسی پوشیده نیست که جمهوری اسلامی عزتی روزافزون پیدا کرده است. اما باید به نکته‌ی مهم‌تری توجه کرد. آن‌چه که اهمیت دارد این است که دیگر نباید نظام جمهوری اسلامی را با نظام شاهنشاهی مقایسه کرد. دونِ شخصیتی جمهوری اسلامی‌ست که با آن نظام بی‌هویت مقایسه شود. نه جمهوری اسلامی آن‌قدر دون و بی‌شخصیت شده است که با نظامِ استعمارخیز و اسکتبار خوی پهلوی و غیره مقایسه شود و نه شخصیت‌های جمهوری اسلامی آن‌قدر پست شده‌اند که در رقابت شخصیت‌های غرب‌زده و غرب‌گرای پیش از انقلاب مقایسه شوند. (اگر چه به حق، برخی از شخصیت‌های بلندپایه و اساسی جمهوری اسلامی، در نفاقی پنهان قرار دارند و قابل نقدی اساسی و ریشه‌ای هستند)

سوم:

در ساحت تفکر و اندیشه چه قدر قدم پیش گذاشته‌ایم و چه قدر راه پیموده‌ایم؟ این نکته‌ای اساسی‌ست که کم‌تر به عنوان برکات جمهوری اسلامی ـ و شاید انقلاب ـ مطرح می‌شود. یک وضع‌شناسی از میزان توجه به ساحت اندیشه‌ می‌تواند راه‌گشای مسیری شود که با حرکت مردمی اسلامی ایرانیان در سال ۵۷ آغاز شد و ان شاء الله منجر به انقلاب اسلامی خواهد شد. توجه عمومی به فرهنگ‌ چه قدر رشد پیدا کرده است؟ چه قدر نگاهِ متفکرانه و عمیق بر مردم ایران حاکم شده است؟ به چه میزان شاخص‌های فرهنگِ اسلامی در جامعه رشد پیدا کرده است؟ هنوز که هنوز است، ما در گرهِ شخصیت‌های فکری سی سال پیش قرار گرفته‌ایم. چه قدر پس از مطهری(رحمة الله علیه) ـ که سی سال پیش به حق نماد متفکری اسلامی و فعال بود و فعالیت‌های خیلی از مدیران فرهنگی در ذیل نگاه وی رقم خورد ـ پیش رفته‌ایم؟

نه مطهری و بهشتی نماد تفکر‍ سال هشتاد و هفتی هستند و نه فردید و آوینی می‌توانند نماینده‌ی تفکر سال هشتاد و هفت باشند. آن‌ها اگر هنری داشتند این بود که جلوتر از زمانه‌ی خویش می‌اندیشیدند و می‌توانستند درمان مسائل نظری را در عصر خویش پیدا کنند. این بدان معنا نیست که آن‌ها را نادیده بگیریم. بلکه باید بنا بر آن باشد تا از آن‌ها گذر کنیم و بر غنای آن‌چه که ایشان بیان داشته‌اند، بیفزائیم و قدمی پیش نهیم. شناخت و مطالعه‌ی آثار ایشان و نگاهِ ایشان به مسائل نه تنها رهنمونِ دانش‌پژوهِ دهه‌ی چهارمی انقلاب است، که بدون آن، هر فعالیتی ابتر و ناقص خواهد بود.

این نوع نگاه و نگاهی فرهنگی می‌تواند معیاری باشد برای این‌که بیابیم آیا انقلابی اسلامی رخ داده است یا این‌که تا انقلاب چه قدر فاصله‌ داریم.

‫میثم رمضانعلی  |  ۲۵ بهمن ۱۳۸۷  |  انقلاب، تأملات  |   یک نظر


شاید تعریف

درد این نیست که انسان‌ها وقت ندارند برای هم وقت بگذارند. درد این است که انسان‌ها هنوز در وقت نگنجیده‌اند. وقت و زمان‌ِشان هنوز نرسیده است و نمی‌توانند در باب خویش، به تأمل بنشینند. وقت و زمانِ هر چه که بگذرد، به تاریخ پیوسته است.

تفکّر یعنی، تلاش برای نپیوستن به تاریخ و مانایی ….

‫میثم رمضانعلی  |  ۱۲ آذر ۱۳۸۷  |  تأملات  |   بدون نظر