نحن ابناء الدليل حيثما مال نميل
     
پرسش‌هایی مهم‌تر از پاسخ‌های‌شان

اصل‌ش، اختلاف ما با خیلی‌ها، بر سر ِ آن نیست که ما از کجا آمده‌ایم و آمدن‌مان بهر چه بوده است و به کجا می‌رویم آخر و الخ. بازی این روزها، گاهی پیچیدگی‌اش به ابهام‌ پرسشش نیست. بلکه به نپرسیدن‌ش است. یعنی به فکر نکردن است. نه در مورد ِ پاسخ ِ به پرسش که در مورد اصل ِ پرسش. یعنی خیلی‌ها این روزها نیاز ِ به پرسش را در خود احساس نمی‌کنند. در یک تخدیری قرار دارند که مانع‌شان می‌شود از پرسش و تأمل. در یک نوع رضایت‌مندی ِ در عین ِ نارضایتی قرار دارند که منع‌شان می‌کند. در یک دوگانگی. و فرار می‌کنند از خیلی چیزها. و لا یمکن الفرار من تفکر…

نیازی نیست، چون حوصله‌ نداریم
در روزهایی هستیم که خیلی‌ها، طول ِ عمر را طلب نمی‌کنند و گاه حتا به مرگ ِ زودهنگام با کارنامه‌ای متوسط راضی‌اند. به بلوغ رساندنِ ظرفیت‌های وجودی خویش را دنبال نمی‌کنند و گذران ِ روزها را با سرعتی بیش‌تر، رضاترند. بسیاری احساس خلاء نمی‌کنند. نه این‌که نیاز ندارند؛ بلکه احساس ِ نیاز نمی‌کنند. یعنی در پی ِ آن نیستند که چیزی تغییر پیدا کند. تحول را ریسک می‌دانند و تحول و تغییر زیاد را مانع آرامش. زندگی را محدود فرض گرفته‌اند و حس و حال را در طول زندگیِ ثابت. و این مایه‌ای‌ست برای هر چه زودتر و کم‌خطرتر رخت بر بستن از این دنیا. ما مفهوم ِ زندگی را در ابعادی کوچک پیش ِ پای خویش نهاده‌ایم. آب دریا می‌نوشیم برای رفع عطش و نه فقط به مراد نمی‌رسیم که اوضاع را دگرگونه‌تر از آنی که هست می‌نماییم.

نیازی نیست؛ چون «ما می‌توانیم»
گاه نیز بی‌حوصلگی، ملاک نیست. مسیر روشنی که در ایران رخ داده است، به نحوی‌ست که در ذهن‌ها نوید ِ آن می‌دهد که می‌تواند نیازهای مادی و معنوی ما را پاسخ گوید. چنان که حاکمیت، شوق ِآن را در مردم ایجاد کرده که هر چند با فاصله‌ای، اما هر چه، حاکمیت می‌تواند آن جامعه‌ی الگو را ایجاد کند. و در میانه‌ای که جامعه‌ی توانایی تشکیل ِ آرمان‌شهر را دارد و می‌توان الگو را ایجاد نمود، چه نیازی‌ست به امام؟ چه نیازی‌ست به حجت حق؟ وقتی جامعه، می‌تواند خود به پیش رود و حضرت‌ش، در پس ِ غیبت می‌تواند جامعه‌ی الگو را یاری کند، چه نیازی‌ست به حضور؟ چه نیازی‌ست به بودن ِ عینی و ملموس؟ حضور ِ امام چه در پی دارد که ما خود نمی‌توانیم داشته باشیم؟ نقش ِ امام در جامعه‌ی الگو چیست که ما خود نمی‌توانیم به آن دست پیدا کنیم و در ظرفیت ولی ‌فقیه نیست؟ و میزان و محدودیت ِ این «ما می‌توانیم» تا کجاست؟

زندگی ِ آن‌دنیایی
نکته آن‌که خیلی چیزها تغییر کرده است. اصل‌ش، ما «دچار» شده‌ایم. فهم‌مان از زندگی خاص شده است. فهم‌مان از آن‌چه که باید، متفاوت شده است از فهم‌‌ ِ مثلا یک انسان ِ قرن ِ نهمی از زندگی. فهم‌مان از آرامش، فهم‌مان از سختی، تعریف‌مان از خیلی چیزها، متفاوت است با آن‌چه که مثلا حافظ می‌گفته است. ما از شعر حافظ آن‌چه را در می‌یابیم که متفاوت است با آن‌چه که مثلا دویست سال پیش می‌فهمیدند. ما دچار شده‌ایم به فاصله‌ی مفهومی و این ما را در وضعیتی برزخی قرار می‌دهد. این می‌شود که وقتی دست به حافظ می‌شویم یا رباعیات خیام می‌خوانیم، شر و شور ِ حافظانه را هم‌چون شر و شور ِ کسی می‌بینیم که مثلا می‌خواهد برود کاباره. یک زیست‌جهان ِ جنسی. اینمی‌شود که فهم‌مان نیز دگرگونه‌تر می‌شود و زیست‌جهان ِ غربی را حتا بر اساس ِ حافظانه‌ها، تاریخی و به بیانی همیشگی و اصیل فرض می‌کنیم.

چه نه تنها در این موارد، که بهشت ِ آرمانی برای ما، تفاوتی با جزایر ِ لختی‌ها ندارد. تمام متون و تکست‌های‌مان را بر اساس این پیش‌فرض معنا می‌کنیم و فرآیند ِ فهم‌مان از متون، به زندگی ِ بی بند و بار ِ این دنیایی ختم می‌گردد.

پیش از این، ما زندگی ِ این‌دنیایی نداشته‌ایم. یعنی اصل برای ِ بسیاری، زندگی ِ این دنیا نبوده است. همه به انتظار ِ «رد شدن» از این دنیا برای رسیدن به زندگی ِ «اصلی» بوده‌اند. سختی‌ها را نیز بر همین منوال، «رد» می‌کرده‌اند. به نوعی، چون به زندگی ِ این دنیا اصالت داده نمی‌شد، سختی‌ها موقتی فرض شده و به اصطلاح «رد» می‌شد. راضی به اتفاقاتی بوده‌اند که می‌افتاد. این رضایت، گاه در مفهومی توسعه‌یافته‌تر و در قاعده‌ی جبر پذیرفته می‌شده و گاه نیز، محدودتر، و در قالبی نزدیک‌تر به آن‌چه که دین بیان می‌داشته است.

اکنون اما، ما با دو گروه مواجهیم:
یک: اگر چه در نظر معتقد به دو دنیا و اصالت به آن دنیا هستند، اما دنیا برای‌مان اصل شده است و در پی ساختن ِ آن. به نحوی که انگار همین‌جا هستیم و بس.

دو: معتقد به آبادانی ِ دنیا و آخرت هستیم و در پی ِ آبادانی هر دو. و آبادانی دنیا‌مان یا بر اساس آرمان‌‌های شبه مدرن است و یا آرمان ِ ذهنی و بومی ِ مبهم‌مان.

در هر دو نگاه، دنیا برای ما دغدغه است و محلی برای دغدغه. این‌چنین است که ما نیاز به آن داریم تا به تحلیل، تبیین و شناخت روش‌های مختلف در عرصه‌های گوناگون زندگی داریم و بر اساس آن‌ها، کارها را پی گیریم. در همه‌ی حالت‌ها، ما نیاز به آن داریم که راه حل‌هایی را بیابیم که این راه حل‌ها، در درون ما ایمان را تقویت نماید و مسیری را انتخاب کنیم که تقویت نگاه، باور و اراده را در پی داشته باشد. ما نیاز به تامل‌هایی بنیادی‌تر نسبت به امور هستیم که مقصدی که مدل روایت‌مان از زندگی بر اساس آن ساخته می‌شود، واقعی‌تر و نزدیک‌تر به حقیقت گردد.

ما نیاز به آن داریم که تعریف‌مان از حیات(و در عبارتی بو گرفته‌تر و تصنعی: زندگی) را توسعه بخشیم. آن‌چه که پندار ِ ما بر آن فرض گرفته شده و استوار شده است، با آن‌چه که باید، فاصله دارد و با آن چه که با حضور امام شکل می‌گیرد، متفاوت. این‌چنین است که چون انتظارمان از دنیا، محدود و عمق‌نایافته است، حضور امام را در پس ِ پرده‌ی غیبت نیز کافی می‌دانیم و مشکلات را در عنوان ِ کلی ِ «حوصله نداشتن»‌ها و «ما می‌توانیم»ها، خلاصه.

نیازمندی ِ فراموش شده‌ی انسانی
تصویر ِ ما از نیازمندی‌های‌مان، بشری‌ست. بشری به معنای ِ تام ِ این‌دنیایی‌اش. گستره‌ی تصویرمان از امکان‌های وجودی ِ انسان، محدود به انگاره‌هایی شده است که انسان را و قابلیت‌های وجودی‌اش برای بهره‌مندی از همه‌ی ظرفیت‌های ِ همین دنیای ِ مادی، بسیار نازل فرض گرفته است. و از این جهت، بسیاری از سیرهای ممکن را، دور از دست‌رس و در هاله‌ای از مفاهبمی جادویی روایت می‌کنیم. این‌چنین است که دست‌رسی به آن را نیز تا حد بسیار زیادی محال، ناممکن و محدود به معدودی از انسان‌ها به تصویر می‌کشیم.

افق ِ‌دیدمان از قابلیت‌های وجودی وقتی محدود باشد، نیازمندی‌هایی که برای خود فرض می‌گیریم نیز محدود تصور می‌شود. این‌چنین نیازمندی به حضور هستی‌وار ِ خلیفه الله نیز کم‌تر احساس می‌شود و در نهایت ِ امر، معصوم را شخص و شخصیتی می‌پنداریم که توانایی «مدیریت» ِ زیادی دارد و در جایگاه ِ «مدیری توانا» بناست، مدیریت کار ِ جهان را در دست گیرد. و این می‌شود حداکثری که در ذهن داریم.

 

منتشر شده در نشریه‌ی الکترونیک ساعت صفر

‫میثم رمضانعلی  |  ۲۶ فروردین ۱۳۹۱  |  فرهنگ  |   بدون نظر


نامه‌ای به خواهرکم، آرمیتا رضایی‌نژاد

به نام خدا

سلام آرمیتا

سلام خواهرکم

برای من نوشتن کار سختی‌ست. همیشه سخت بوده است. سخت‌تر می‌شود وقتی قرار است برای تو بنویسم. شاید اگر این‌طور بنویسم بهتر باشد که:

یک: آدم‌ها دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. زندگی خوب هم یعنی مثلا آدم در خانواده‌ای مهربان زندگی کند. پدر و مادر خوبی داشته باشد. فامیل‌های خوبی داشته باشد. همسایه‌ها و دوستان مهربانی داشته باشد. وقتی می‌رود مسجد، با آدم‌های خیلی خوبی آشنا بشود. بتواند دستورهایی را که خدا به ما داده تا بتوانیم راحت‌تر زندگی کنیم، انجام بدهد. خود خدا گفته هر کسی که شکر نعمت‌هایی را که به او داده‌ام به جا بیاورد، نعمت‌هایش را زیاد می‌کنم. امیدوارم تو هم هر روز خدا را به خاطر نعمت‌های خوبش شکر کنی و مثلا وقتی متوجه شدی نعمت مادر مهربان چقدر خوب است بگویی: «خدایا شکرت که به من مادر مهربان دادی.» و سعی کنی با مادرت خوب باشی و به او احترام بگذاری و حرف‌هایش را گوش بدهی. آدم‌ها تا وقتی کوچک‌تر هستند راحت‌تر می‌توانند به مادرشان مهربانی‌شان را نشان دهند. مثلا به دست مادرشان بوسه بزنند. این کار، مادرها را خیلی خوشحال می‌کند.

دو: همه‌ی آدم‌ها خوب نیستند. یعنی متاسفانه شیطان که دشمن خداست، بعضی آدم‌ها را گول می‌زند تا آن‌ها کارهایی را انجام بدهند که خدا دوست ندارد. من خودم همیشه سعی کردم از این آدم‌ها دور باشم. یعنی مواظب باشم که خودم مثل آن‌ها نشوم. اگر چه همیشه موفق نشدم، اما همیشه از خدا خواسته‌ام که کمک‌م کند که من مثل آن‌ها نشوم و زودتر کاری کند که آن‌ها دست از این کارهایشان بردارند. برای همین هم گاهی وقت‌ها با این آدم‌ها برخورد کرده‌ام. برای این‌که دنیای خوبی داشته باشیم گاهی لازم است که با انسان‌های گناهکاری که هر چه به آن‌ها تذکر می‌دهیم گوش نمی‌دهند و به کارهای اشتباهشان ادامه می‌دهند، برخورد کنیم.

سه: تو چند سال دیگر به سن تکلیف می‌رسی. یعنی زمانی که خدا هر روز منتظر توست تا جانمازت را پهن کنی و نماز بخوانی. آن روز، روز ِ خیلی مهمی‌ست. سعی کن خودت را برای آن روز آماده کنی. دوست دارم من را هم در اولین نمازت بعد از سن تکلیف دعا کنی و از خدا بخواهی که شهادت را نصیب من بکند.

چهار: چقدر دوست داشتم تو هم برای من نامه می‌نوشتی. یک نامه‌ی مخصوص که در آن مثلا در مورد آرزوهایت می‌نوشتی. نمی‌دانم می‌شود یا نه. اما اگر توانستی و حوصله داشتی، برای‌م نامه بنویس.

پنج: راستش وقتی تصویر تو را از تلویزیون دیدم که آقا آمده بود خانه‌ی شما خیلی حسودی‌ام شد. خیلی دوست داشتم آقا هم به خانه‌ی ما بیاید و با ما حرف بزند. خیلی خوشحال شدم از اینکه آقا، با تو حرف زد و تو نقاشی‌هایت را به او هدیه دادی. خوش به حالت.

شش: ما وقتی کوچک‌تر بودیم، تلویزیون یک برنامه‌ی خیلی خوبی نشان می‌داد به اسم علی کوچولو. علی کوچولو، پدر به جبهه رفته بود تا در برابر دشمن بجنگد. آهنگ‌ش را برایت همین‌جا می گذارم تا گوش بدهی. اگر فیلم‌ش هم گیرم آمد سعی می‌کنم برایت بفرستم. آهنگ را می‌توانی از اینجا بشنوی.

فعلا خداحافظ

برادرت، هابیل

‫میثم رمضانعلی  |  ۱۷ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   ۲۷ نظر


کمی، و حداقل کمی شعور داشته باشید

ـ گند زده‌اند. حالا من می‌نویسم گند. وگرنه وضع خراب‌تر از این‌هاست و شما به جای «گند زده‌اند»، هر عبارت ِ سخیف‌تری می‌توانید به کار ببرید. و هر چه این عبارت سنگین‌تر باشد، به حقیقت ِ کاری که این‌ها کرده‌اند، نزدیک‌تر.

ـ آن مغزی که هم‌چه چیزی را پیش‌نهاد داده را به نظرم باید بیاورند بیست و سی، تا ملت با این همه هوش ِ سرشار آشنا بشود. همه را هم ردیف کرده برای این مراسم. از نیروهای نظامی و امنیتی و غیره گرفته تا وزیر و وکیل و آخوند و غیره. همه هم مثل ِ ماست ِ نماسیده، در این مراسم ِ قُدسی شرکت کرده‌اند. بعد می‌گویند «احمق، فحش است». نیست آقا؛ «احمق، یک شخص است». بعد آدم به کجای ِ این حضرات می‌تواند اعتماد کند؟ چه‌طور از این آدم‌ها بناست کارهای خوب در بیاید. کسی که در این مراسم ِ دلقکانه شرکت کرده است و دم بر نیاورده، چه چیز دارد که می‌خواهد با آن به خلق‌الله کمک کند؟ مگر در قالب ِ برنامه‌ی خردسالان!؟

ـ وزیر ِ آموزش و پرورش هم صاف نشسته کنار ِ امام و دور تا دور و سیبیل تا سیبیل نشسته‌اند و فقط این سه‌ نفر بازیگرهای فیتیله جمعه تعطیل است را کم دارند که جلوی‌شان کمی دست‌افشانی کنند و برنامه که متناسب با کودکان و خردسالان و اطفال و باقی ِ محجورین ساخته شده است بنشینند و به سرگرمی‌های‌شان برسند. که به نظرم خیلی‌ها بهتر است پای ِ برنامه‌های کودک بنشینند و برای همان نشستن از هر کار دیگری شایسته‌ترند.

ـ آبروی همه چیز را می‌برند. نه سلیقه دارند و نه فهم ِ درست و درمان که این کارها و این دلقک‌بازی‌ها، نه تنها هیچ سودی ندارد که ضرر دارد الی ماشاء الله. ده بیست تا از توئیت‌ها و نوشته‌هایی که به بهانه‌ی این اتفاق نوشته‌اند را اگر بیاورم می‌بینید چه غلطی کرده‌اید. اگر چه یک سرچ کنید توی اینترنت با عنوان «امام مقوایی»، خیلی چیزها دست‌گیرتان می‌شود و می‌بینید چطور همه چیز را ملعبه کرده‌اید.

ـ از مملکتی که در آن از این کارها می‌کنند و کسی دم بر نمی‌آورد، هیچ تعجبی نیست که مجله‌ی هابیل را نیز تعطیل کنند.

خیلی بی‌ربط نیست: چون دوست «شاد» است، شکایت کجا برم؟

‫میثم رمضانعلی  |  ۱۳ بهمن ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   ۳۲ نظر


اصغر فرهادی، آن ِ روشن‌فکران است

بازی ‌ِ مسخره‌ی تمسخر اصغر فرهادی و به همان اندازه، بازی ِ مسخره‌ی حلوا حلوا کردن‌ش، از همان زمان آغاز شد که انتظارش می‌رفت. وا ماندم که این همه از چیست؟ این همه هول برداشتن‌ها از این‌که یک نفر رفته است و جایزه‌ای گرفته است برای چیست؟ چرا این همه سر و صدا. نه این‌که مثلا برای این جایزه اهمیت قائل نباشم که این‌طور نیست. بلکه نحوه‌ی تشویق و تاییدها در بسیاری از موارد معطوف به خود جایزه نبود. دعواها و بحث‌ها، خاله‌زنکی بودند. بحث‌های مسخره‌ی دست دادن ِ محرم و نامحرم که انگار از اصغر فرهادی چه انتظاری غیر از این می‌رفته است. بحث‌های مسخره‌ی هدیه گرفتن از دست ِ مدونا انگار انتظار داشته‌اند مثلا مثل ِ مراسمات ِ ایرانی، هفت هشت ده نفر بالای سن بایستند از مسئولان ِ یقه بسته و روحانیون و نوبت هدیه که شد دست به دست کنند و بین هم تعارف کنند و آخر سر هم یکی هدیه را بدهد به برنده‌ی جایزه.بحث‌های مسخره‌ی علامت‌هایی که با دست رد و بدل شده بود و غیره و غیره وغیره.

همه و همه بحث‌های نازلی بود. آن طرف هم همین رفتارها گاه مایه‌ی شادی‌شان و افتخارشان و انگار که این رفتارها، ایرانی‌جماعت را در سطح جهانی، به صورت ِ «آدم» به نمایش می‌گذارد و این می‌تواند مایه‌ی آبرومندی باشد! چونان که در حداقلی از فهم، جایزه‌گرفتن را در این مراسمات، به معنای ِ هنری بودن ِ مطلق ِ اثر می‌دانستند. همینان که می‌فهمند و ابراز نمی‌کنند که بسیاری از جوایزی که به ایرانیان داده می‌شود، بو و طعم ِ سیاسی می‌دهد و مسیرها برای هر هنرمندی برای گرفتن جایزه باز نیست.

ما گیر کرده‌ایم. در این رفتارهای خاله زنک. فرهادی از آن ِ ما نیست. مسئله‌اش هم مسئله‌های ما نیست. زندگی‌اش هم زندگی ِ خیلی از ما نیست و شباهتی به زندگی‌های ما ندارد. او، نه نماینده‌ی جمهوری اسلامی‌ست و نه نماینده‌ی ما و فیلم‌ش نماینده‌ی بسیاری از ایرانیان نیز نیست. همینان که در اکنون‌زدگی دست و پا می‌زنند، زمانی مایه‌ی فخرشان فروش فیلم بود و در باتلاق ِ مقایسه‌ی فیلم با اخراجی‌ها افتادند و زمین خوردند. همینان که سلیقه‌ی مردم و علاقه‌های عمومی را تمسخر کردند که برای دیدن اخراجی‌ها دسته دسته به سینماها می‌رفتند، این همه را مردم نمی‌دانند و نمی‌دانستند و علت را «نفهمی» و «نادانی» و سطح ِ پایین بودن این مردم بیان داشتند. این جماعت ِ فرهیخته‌ی روشن‌فکرنمای ِ غیر ِ مردمی. همینان هم تکنیک را تمام‌کننده نمی‌دانند و اگر کارگردانی کنایه‌ای به اصغر فرهادی بزند، آتش ِ مهمات‌شان را به سمت ِ او می‌برند.

اصغر فرهادی از ما نیست. نماینده‌ی روشن‌فکری‌ست. نماینده‌ی قشری که روشن‌فکرترین زن ایران و صاحب تئوری داماد لرستان را از آن ِ خود می‌دانند. نماینده‌ی قشری که هر که بر نظام باشد، مردمی‌ست و هر که همراه ِ نظام، غیر مردمی. و برای همین است که برای سیدمحمد حسینی ِ شومن، کف می‌زنند و می‌ستایندش.

اصغر فرهادی یک فیلم‌ساز است. یک فیلم‌ساز ِ خوب. اما نه موافق ِ دیدگاه ِ‌ ما. بگذارید، هوچی‌گران، بر منوال ِ سیاسی‌دیدن ِ همه چیز، برای‌ش کف بزنند. چیزی از مصطفای ِ شهید کم نمی‌شود.

‫میثم رمضانعلی  |  ۲۷ دی ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   ۳۵ نظر


حجاب باید تحسین برانگیز باشد(۱)

پیش از این، سه مطلب در این باره نگاشته شده است: حجاب باید زیبا باشد؛ آیا حجاب باید زیبا باشد؛ حجاب باید زیبا باشه. با فاصله‌ای به نسبت زیاد، این متن نیز در راستای همین نوشته‌هاست. این اولین مطلب بوده و مطلب‌های پس از این نیز همه در راستای بیانی همین مطلب ارائه خواهند شد.

……………………….

”در آمدی بر تفکیک میان پوشش‌های «سکسی و شهوت‌برانگیز» ، «اروتیک و تحریک‌برانگیز» و «زیبا و تحسین‌برانگیز»”

بازنمایی شخصیتی کسانی که به عقیده‌ای پایبند هستند، به شدت در ترویج آن عقاید موثر است. چنان که اگر کسی معتقد بر امری باشد و جامعه، رفتارهایی ناپسند از شخص را مشاهده کند، خودآگاه و ناخودآگاه، درست و یا نادرست، نسبت به درستی و حقّانیت آن عقاید مشکوک شده و گاه نسبت به آن‌ها عقب‌نشینی می‌کند. ظاهر و پوشش، یکی از همین موارد است. آراستگی، نوع و جنس پوشش، مدل، رنگ و عواملی از این دست، از همین زمره‌اند.

از این دست هستند، پوشش و حجابی که زن مسلمان برای خود بر می‌گزیند. انتخاب رنگ و مدل و نوع پوششی که زن مسلمان برای خود انتخاب می‌کند، در تشویق و ترغیب زنانی که حساسیت‌های کم‌تری برای حجاب خود دارند، به سمت حجاب و پوشش مناسب، موثر است. البت، نوع پوشش و حجاب در لایه‌هایی نیاز به بررسی و ریزبینی دارد و لازم است قواعدی که زن مسلمان خود را پایبند به رعایت آن موارد می‌داند استخراج شده و مورد دقت واقع شود. قواعدی که زنان مسلمان، رعایت آنان را در حفظ شخصی و کرامت خود پیش‌فرض گرفته‌اند.

نگاه اسلامی به پوشش، هم به پیش‌نهاد برای انتخاب نوع پوشش پرداخته و هم به رد برخی پوشش‌ها. پیشنهاد رنگ سفید برای لباس‌ها، پیشنهاد پنبه برای جنس لباس‌ها و مواردی از این دست، نکاتی ایجابی‌ست و لباس شهرت، لباس جنس مخالف، تحریک‌کننده بودن و شهوت‌برانگیزی و مسائلی از این دست از مواردی‌ست که رد شده‌اند. جز این موانع، که بیش‌تر موانعی مفهومی هستند، حجاب و پوشش در مقابل نامحرم، باید کفایت از پوشاندن تمام بدن به جز صورت و دست‌ها کند. البت می‌توان ویژگی‌های جزئی‌تری برای پوشش مطرح کرد؛ اما چون این ویژگی‌های جزئی، در زمان‌ها و مکان‌های مختلف، متفاوت خواهند بود و مصادیق متفاوتی نیز پیدا می‌کنند، نمی‌شود در قاعده‌ی یک مطلب به آن پرداخت. توجه به این نکته لازم است که حجاب، بیش از آن‌که نیاز به جزئی‌نگری‌‌های این چنینی داشته باشد، نیاز به ریزبینی‌های مفهومی و استخراج آن‌ها دارد تا زن مسلمان در هر موقعیتی که قرار گرفت، بر اساس مبانی و اصول، بتواند نوع پوشش و حجاب خود را انتخاب کند.

نکته مهم دیگر آن‌که، نباید حفظ پوشش و حجاب را محدود به در مقابل با نامحرم فرض گرفت. چرا که حفظ پوشش و حجاب، در محیط‌های مختلفی ممکن است مطرح شود که ممکن است حدود مختلفی را ایجاب کند. به عنوان نمونه، حجاب و پوشش در میان محارم و خانواده، دوستان، زنان، مجالس خاص زنانه و مواردی از این دست ممکن است نیاز به حساسیت‌های مختلفی داشته باشد.

انتخاب نوع پوشش و حجاب، در همه‌ی موارد بایست به نحوی باشد که تحسین همه را در پی داشته باشد و حجاب شخص را حجابی منطبق با نگاه‌های اسلامی و در عین حال، در اوج آراستگی و زیبایی ممدوح به نمایش بگذارد. نکته آن‌که، آن‌چه که گاه از رسانه‌های مختلف تبلیغ می‌شود این است که زن مسلمان، زنی‌ست که به اولیات آراستگی ظاهری خود توجه نکرده و از زیبایی‌های ممدوح نیز گریزان است. این رسانه‌ها، به ناحق، آشفتگی ظاهری و پوششی را از مشخصه‌های دین‌داران به نمایش می‌گذارند. این‌چنین، حساسیت بیش‌تر زن مسلمان می‌تواند این انگاره‌ی اشتباه را برهم زده و چهره‌ای مناسب از زن مسلمان را به جامعه معرفی کند و الگوی پوشش و حجاب را در مناسب‌ترین شکل آن، به نمایش گذارد.

مطلب مهمی که گاه مورد تشکیک قرار می‌گیرد و بسیاری، پاسخ دقیق و یا شفافی برای آن نمی‌یابند، این است که آیا توجه به پوشش در این حد، نوعی جلب توجه نیست؟ آیا این شیک‌پوشی و آراستگی و مرتب بودن و انتخاب زیبایی‌های ممدوح در جنس و رنگ و شکل، از ناحیه‌ی شرع مذموم نیست؟ و آیا این به نوعی تبرج و خودنمایی نیست؟

به نظر اما یک فاصله‌ای هست میان سه نوع پوشش؛ «پوشش سکسی و شهوت‌برانگیز»، «پوشش اروتیک و تحریک‌برانگیز» که شاید مفهومی نزدیک به تبرج داشته باشد و «پوشش زیبا و تحسین‌برانگیز» که در این‌جا توضیحات مختصری در مورد آن ارائه شد. توجه داشته باشیم که این سه نوع پوشش نه لزوما در مقابل نامحرم که در برابر دسته‌های دیگر نیز باید فرض شود تا بتوان مفهومی دقیق از آن‌ها بیرون کشید.

مشخص شدن مرز میان این مفاهیم، تا حد زیادی می‌تواند به شفاف‌تر شدن مفهوم حجاب در جامعه بینجامد. در میان این سه مفهوم، دو مفهوم اولی، نسبت به مورد سوم، واضح‌تر و شفاف‌تر هستند و برای همین است که شاید یکی از روش‌های مناسب برای نزدیک شدن به مفهوم سوم، استفاده از واضح‌تر کردن مفهوم اول و دوم است و در نتیجه، هر پوششی که از مصادیق مفهوم اولی و دومی نباشد، در ذیل مفهوم سوم جا گیرد. با بیرون کشیدن مصداق‌های آن دو و مرتب کردن آن‌ها در ذیل مفهوم‌ها و دسته‌هایی کلان‌تر و قابل فهم، بتوان آن‌ پوششی که باید نبود را بیرون کشید و به مفهوم سوم در غیر از این دو حالت دست یافت.

ادامه دارد …

ان شاء الله

این مطلب در زنان‌پرس

‫میثم رمضانعلی  |  ۱۱ دی ۱۳۹۰  |  زنان، فرهنگ  |   یک نظر


کتابستان ِ متروی ِ ایستگاه ِ میدان ِ شهدا

تریبون مستضعفین ـ از زمانی که راه افتاد، خرج ِ ما را زیاد کرد. هر بار که از متروی ِ شهدا پیاده می‌شدم، کشش ِ کتاب‌های جدید، ناچار می‌کرد که هر چند کوتاه اما سری به این کتاب‌فروشی بزنم. کتاب‌ها به خوبی انتخاب می‌شود و به وضوح، دقت و شاید حتا وسواس در انتخاب آن‌ها را می‌توان مشاهده کرد. این می‌شود که شاید مرتبه‌ای نباشد که داخل کتاب‌فروشی بشوم و کتابی خوب برای خواندن پیدا نکنم.

دو سه نفر کتاب‌فروشی را می‌گردانند که فروشنده‌ی ساده نیستند. کتاب‌ها را می‌شناسند و می‌توانی از آن‌ها به عنوان مشاور نیز در انتخاب کتاب‌ها کمک بگیری. خود، اهل کتاب‌خوانی هستند و تجارت، هدف ِ نهایی‌شان نیست. برای منی که شاید روزها و شب‌هایم با کتاب و مطلب می‌گذرد، یک گپ و گفت ساده با اهل کتاب می‌تواند خوش‌آیند نیز باشد. این می شود که خیلی وقت‌ها، خرید کتاب با یک گپ و گفت نیز همراه می‌شود. می‌توانند در موضوعاتی نیز، سیر مطالعاتی خوبی در اختیارت بگذارند که تا حدی منظم‌تر کتاب‌خوانی کنی.

در اطراف میدان شهدا و بهارستان و هفده شهریور و خراسان و امام حسین، شاید این بهترین کتاب‌فروشی باشد که می‌توان پیش‌نهادش داد.

روی کارت تبلیغ‌ش نوشته است:

ـ پاتوق فرهنگی مدافعان انقلاب اسلامی

ـ محل توزیع آثار: امام خمینی، رهبر معظم انقلاب اسلامی، علامه طباطبایی، بهجت، مصباح یزدی، حق‌شناس، مطهری، جوادی آملی، مجتبا تهرانی، محمدرضا حکیمی، شهید چمران، علی صفایی حائری، آقاتهرانی، محمد مددپور، رحیم‌پور ازغدی، داوری اردکانی، شهریار زرشناس، سیدمهدی شجاعی، رضا امیرخانی، مصطفا مستور، سیدحسن حسینی، قیصر امین‌پور، فاضل نظری، دهنوی، سعید عاکف، کانون اندیشه جوان، سوره مهر، روایت فتح، کتاب نیستان، کتاب دانشجویی و ….

ـ پناه‌گاه آدم‌ها؛ در روزگاری که جان‌پناهی ندارند. ـ به جز کتاب‌های‌شان! ـ

ـ به ما سر بزنید، حتا اگر کتاب‌خوان نیستید! دعای‌مان کنید، حتا اگر قرار نیست به ما سر بزنید!

ـ نشانی: ایستگاه متروی میدان شهدا، شنبه تا پنج‌شنبه، ساعت ۹ تا ۱۹، تلفن: ۰۹۱۰۲۲۶۱۰۶۰

‫میثم رمضانعلی  |  ۲۹ آذر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   ۴ نظر


حزب‌اللهی‌ها، می‌توانند این‌جاها دور ِ هم جمع شوند

قبل از خواندن این مطلب شاید بد نباشد این پست را بخوانید: حزب‌اللهی‌ها، یک جلسه‌ی دوستانه‌ی سه چهار پنج نفره را کجا می‌توانند برگزار کنند؟

***

از خیلی پیش‌تر، شاید از هشتاد سه، بسیاری از کافه‌های تهران را می‌رفتم. کافه‌گردی جزء یکی از موضوعاتی بود که مدت‌ها درگیرش بودم. بارها و بارها نیز در گفت و گوهایی با دوستان، اهمیت توجه به آن‌ها را بیان می‌داشتم. کافه گودو، کافه سپیده و سیاه، کافه گرامافون، کافه هنر، کافه پارک هنرمندان و … از کافه‌هایی بود که بارها و بارها به آن‌ها سر می‌زدم.

فضای کافه‌های تهران به نحوی عجیب از دو سه سال اخیر در حال رشد بوده و هست. چنان که تعداد قابل توجهی کافه‌ی جدید در اطراف دانشگاه تهران و در فاصله‌ی چهار راه کالج تا میدان انقلاب به سرعت در حال رشد و تاسیس بود. رشد کافه‌ها علامتی بود که باید به آن توجه می‌شد. چونان توجه به حرکت ِ آرام ِ تغییر بازار کتاب از میدان انقلاب به خیابان کریم‌خان زند که بی‌توجه به آن، اکنون در حال اتفاق افتادن است.

تناسب ِ کافه با سبک زندگی حزب‌الله و تاریخ و ماهیت ِ کافه‌ها، همیشه و همیشه موضوعی مهم برای بحث و عدم تمایل برای پیگیری جدی آن در طیف نیروهای حزب‌الله بوده و هست. کافه‌ها، در تاریخ‌شان، پیوندی با منورالفکری دارند. چه در فضای ایران و چه در فضای کشورهای دیگر. این چنین است که بدنه‌ی حزب‌الله، ماهیت آن را در پیوند با مدرنیته و فضای منورالفکری فرض گرفته و ایجاد و تاسیس آن را خلاف ِ نگاه‌های حزب‌الله می‌پندارد. هرچه، در قالب یک ظرف نیز، کسانی بوده و هستند که تشکیل آن را نیاز ِ این روزهای ما دانسته و خواهان پیگیری آن هستند.

«کافه کتاب کراسه» و «کافه تیتر»، دو کافه‌ی جدیدی‌ست که به همین منظور آغاز به کار کرده است. بنای دوستان نیز نه فقط در تاسیس «یک» مجموعه، که در پیگیری برای رشد این کافه‌ها بوده است. کافه‌هایی که بتوانند با نگاه‌های بومی و فرهنگی، باری را بر دوش بکشند. فضاهایی که نه در بند ِ نگاه‌های غرب‌زده باشد و نه تحجرآلود، فضایی غیرکاربردی را نمایان گردد.

پیش‌تر، در ذیل ِ عنوان ِ «حزب‌اللهی‌ها، یک جلسه‌ی دوستانه‌ی سه چهار پنج نفره را کجا می‌توانند برگزار کنند؟» از نبود فضاهایی مناسبت برای برگزاری جلسات و دیدارهای دوستانه‌ی بین دوستان حزب‌اللهی نکاتی را بیان کرده بودم. این روزها شاید «کافه کتاب کراسه» و «کافه تیتر»، پاسخی به آن نیاز بوده باشند.

کافه کتاب کراسه: ضلع شمالی دانشگاه تهران، خیابان پورسینا

کافه تیتر: انتهای زرتشت غربی

‫میثم رمضانعلی  |  ۲۴ آذر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   بدون نظر


در انتظار ِ پایان ِ سال‌های حرام

در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مکه «زمین حرام» بود و چهار ماه رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم، «زمان حرام»؛ یعنی که در آن جنگ حرام است.

دو قبیله که با هم می‌جنگیدند، تا وارد ماه حرام می‌شدند، جنگ را موقتا تعطیل می‌کردند، اما برای آنکه اعلام کنند که: «در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت»، سنت بود که بر قبه‌ی خیمه‌ی فرمانده قبیله، پرچم سرخی بر می‌افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند که: «جنگ پایان نیافته است».

آن‌ها که به کربلا می‌روند، می‌بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه‌ی جنگ، آرامش مرگ سایه افکنده است.

اما می‌بینند که بر قبه‌ی آرامگاه حسین، پرچم سرخی در اهتزاز است.

بگذار این سال‌های حرام بگذرد!

علی شریعتی؛ حسین وارث آدم؛ صفحه‌ی ۵۰

‫میثم رمضانعلی  |  ۱۴ آذر ۱۳۹۰  |  فرهنگ  |   ۶ نظر


فرهنگ مبتنی بر نگاه حزب‌الله، ضد فرهنگ دولتی

ما را به خیر ِ مسئولین امیدی نبوده و نیست. این را دیگر خیلی‌ها سال‌هاست متوجه شده‌اند که فرهنگ، نه از مجاری ِ دولتی و حکومتی که از مسیرهای دیگری باید پیگیری شود. ما در این میان، در اقلیت هستیم. به دلیل دوره‌ی طولانی مدت تسلط ِ سکولارها و زاویه‌دارها با انقلاب اسلامی بر مسندهای اداری و سیستم‌های فشل ـ چه در دوره‌ی شانزده‌ ساله‌ی هاشمی و خاتمی و چه در دوره‌ی هشت ساله‌ی احمدی‌‌نژاد ـ ، روح حاکم بر این اداره‌ها و سازمان‌ها و نهادها، به روحی سکولار و زاویه‌دار با انقلاب اسلامی بدل شده ا‌ست.

نهادهای انقلابی ما نیز، چون سپاه، در اکثر موارد دغدغه‌هایی امنیتی(فرهنگ در لایه‌ی تهدید امنیت ملی) و دغدغه‌هایی جهادی(طرح‌های زودبازده ِ فرهنگی با کارکرد ِ تبلیغاتی) را پیگیری می‌کنند که اگر چه «شاید» ضدفرهنگ نباشند، اما اثر ِ فرهنگی بر جامعه بار نمی‌گذارند. این‌چنین است که گروه‌ها و جریان‌های حزب‌اللهی، چندین و چند سال است که فعالیت‌های‌شان، نه در پازل ِ دولتی که در پازل و قاعده‌ی شخصی پیگیری می‌شود. دولت به معنای ِ قدرت، در میانه‌ی ارتباط ِ با این جریان‌ها، گاه تنها به عنوان ِ کسی نقش بازی کرده است که حامی ِ صوری و شکلی ِ این حرکت‌ها بوده و هسته‌ی اصلی فکری و جریانی، در دست همین گروه‌ها و جریان‌های مستقل بوده است.

هیئت‌ها(هم‌چون هیئت رزمندگان اسلام)، گروه‌های مستقل و روشنفکر ِ روحانیت(هم‌چون موسسه آموزشی امام خمینی زیر نظر استاد مصباح) از نمونه‌های این حرکت‌های مستقل فکری بوده‌اند که خود را نه در قاعده‌ی قدرت که در قاعده‌ی حرکت سیاسی ِ زیر نظر ولایت تعریف کرده و مبانی نظری و عملی خود را منشعب از نگاه ولی فقیه فرض گرفته‌اند. تلویزیون، بسیاری از روزنامه‌ها، بسیاری از رسانه‌های فعال در فضای مجازی، بسیاری از نهادها و سازمان‌هایی با مأموریت فرهنگی، رسانه‌هایی در ساحتِ قدرت بوده و در بسیاری از موارد(که شاید در اکثریت مطلق موارد) کارکردهایی نه تنها در مسیر فرهنگی، که ضد فرهنگ دارند.

این نهادها و فعالان فرهنگی خود نیز به اهمیت رسانه‌های مستقل واقف‌اند. چنان که می‌دانند در بسیاری از موارد، این رسانه‌های مستقل هستند که حیات فرهنگی انقلاب اسلامی را حفظ کرده و در مواردی نیز پرورانده‌اند. رسانه‌های مستقل به معنای رسانه‌هایی نیست که هیچ اتصالی به مراکز دولتی ندارند و هیچ حمایتی نمی‌شوند (که اگر چنین بود در متعالی‌ترین حالت خود خواهند بود)، بلکه به رسانه‌ها و نهادها و فعالینی گفته می‌شود که هسته‌های فکری مستقلی از قدرت را شکل داده و قدرت گاه به دلیل فشارهای موجود(درونی و بیرونی) و یا از روی ناچاری(درونی و بیرونی) در خود نیاز به هم‌کاری با ایشان را احساس می‌کند. در این‌جا نیز قدرت به معنای منفی مدنظر نیست. بلکه به معنای صاحبان اختیار برای در اختیار قرار دادن پول، امکانات و شرایط برای فعالیت دیگران فرض گرفته است که خود شامل بسیاری از مراکز می‌گردد.

تقابل میان نگاه و عملکرد قدرت و مردم، چالش‌هایی جدی میان این دو ایجاد می‌کند و عکس‌العمل‌های متفاوتی را از جانب یکدیگر باعث می‌شود. عبارت شهید آوینی با این مضمون که در جمهوری اسلامی همه آزادند الا حزب‌اللهی‌ها، نشانه‌ای‌ست بر تاکیدِ بر این نکته. در لایه‌های درونی ِ این عبارت، می‌توان دریافت که ما در اقلیت نخبگانی هستیم. در اقلیت نخبگانی بودن به معنای کم‌شمار بودن نیست(اگر چه کم‌شماری لزوما به معنای تاثیر کمینه نیست). بلکه به معنای آن است که سه عامل ِ سیستم، قدرت و بدنه‌ی حزب‌اللهی ظرفیت پرورش و استفاده از نیروها، استعدادها و امکانات را در خود ایجاد نکرده است.

عواملی که نیاز به تعریف، تحدید و آسیب‌شناسی‌ دارند.

‫میثم رمضانعلی  |  ۰۸ آبان ۱۳۹۰  |  انقلاب، فرهنگ  |   ۸ نظر


بیایید، از مسئولین نا امید شویم

«تعدادی بلدرچین در مزرعه‌ای زندگی می‌کردند. گندم‌ها رسیده بود و می‌بایست آن‌ها را درو کرد. بلدرچین‌ها به همدیگر گفتند که تا وقتی گندم‌ها درو نشده است، در این‌جا می‌مانیم و با شروع درو به جای دیگری کوچ می‌کنیم. مزرعه‌دار پیر به اهالی روستا گفت که هنگام درو فرا رسیده است، بیایید گندم‌ها را درو کنیم. چند روزی گذشت و خبری نشد. سپس مزرعه‌دار پیر به اقوام و خویشان خود پیغام داد که هنگام درو فرا رسیده است، بیایید تا گندم‌ها را درو کنیم. دوباره چند روزی گذشت و کسی نیامد. مزرعه‌دار پیر که این وضع را دید، پسرانش را جمع کرد و گفت: گندم‌ها رسیده است، بیایید تا دیر نشده آن‌ها را درو کنیم و قرار گذاشتند که فردا بیایند و گندم‌ها را درو کنند. بلدرچین‌ها با اطلاع از این تصمیم گفتند که دیگر جای ماندن نیست و باید کوچ کرد؛ چون آن‌ها دست بر زانوی خودشان گذاشته‌اند و چشم امید به دیگران نبسته‌اند.»

نمی‌دانم. اما احساس می‌کنم بعضی‌ها خیلی امیدوارند. خیلی خوب‌اند. خیلی انرژی دارند. خیلی ماه هستند. اصلا خیلی‌ها خیلی خوش‌گل هستند. خیلی شاد و شنگول هستند بالاخص. همین چند روز پیش جلسه‌ای رفتم که یکی از مراکز تاثیرگذار در فضای ایران آن را ترتیب داده بود. اصحاب رسانه و فعالان دانشجویی و غیره و غیره نیز بودند. ما نیز به بهانه‌ای رفته بودیم. همه صحبت کردند. بعض‌شان سوالاتی مطرح کردند که برایم جالب بود و چند دقیقه‌ای که وقت برای حرف زدن گرفتن، این جالب بودن را منعکس کردم.

یکی پرسید: «چرا صدا و سیما فعالیت‌های ما را پوشش نمی‌دهد؟» دیگری پرسید: «چرا مسئولین دانشگاه نمی‌گذارند کرسی‌های آزاداندیشی برگزار شود» پرسیدند و پرسیدند و پرسیدند و من هاج و واج از این همه امیدی که بسته بودند به مسئولین. چقدر امیدوارنه. چقدر پر انرژی. امید که اگر بیان کنند مسئولین راه می‌آیند. امید که اگر بگویند، مسئولین حمایت‌شان می‌کنند. بروند و پیگیری کنند و معطل بمانند و پیگیری کنند و معطل بمانند و پیگیری کنند و معطل بمانند و … .

هر چه، احساس می‌کنم، تکیه کردن بر نیروهای مستقل و بر توان‌های مردمی، هنوز بهترین راه برای به نتیجه رساندن بسیاری از آرمان‌های انقلاب است.

«تعدادی بلدرچین در مزرعه‌ای زندگی می‌کردند. گندم‌ها رسیده بود و می‌بایست آن‌ها را درو کرد. بلدرچین‌ها به همدیگر گفتند که تا وقتی گندم‌ها درو نشده است، در این‌جا می‌مانیم و با شروع درو به جای دیگری کوچ می‌کنیم. مزرعه‌دار پیر به اهالی روستا گفت که هنگام درو فرا رسیده است، بیایید گندم‌ها را درو کنیم. چند روزی گذشت و خبری نشد. سپس مزرعه‌دار پیر به اقوام و خویشان خود پیغام داد که هنگام درو فرا رسیده است، بیایید تا گندم‌ها را درو کنیم. دوباره چند روزی گذشت و کسی نیامد. مزرعه‌دار پیر که این وضع را دید، پسرانش را جمع کرد و گفت: گندم‌ها رسیده است، بیایید تا دیر نشده آن‌ها را درو کنیم و قرار گذاشتند که فردا بیایند و گندم‌ها را درو کنند. بلدرچین‌ها با اطلاع از این تصمیم گفتند که دیگر جای ماندن نیست و باید کوچ کرد؛ چون آن‌ها دست بر زانوی خودشان گذاشته‌اند و چشم امید به دیگران نبسته‌اند.»

پی‌نوشت: امیدوارم که دوستان خرده نگیرند که این پر کردن ِ فضای ناامیدی‌ست. من این نا امیدی را مقدمه و ماده‌ی امیدی حقیقی‌تر و واقعی‌تر فرض گرفته‌ام و لازمه‌ی آن و این متن سعی کرده است آن را تذکر دهد.

‫میثم رمضانعلی  |  ۰۲ آبان ۱۳۹۰  |  سیاست، فرهنگ  |   ۴ نظر